|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رفتن گيو به ويسهگرد به نزديك پيران
ز پيش پدر گيو شد تا ببلخ گرفته بياد آن سخنهاى تلخ فرود آمد و كس فرستاد زود بران سان كه گودرز فرموده بود همان شب سپاه اندر آورد گرد برفت از در بلخ تا ويسه گرد كه پيران بدان شهر بد با سپاه كه ديهيم ايران همى جست و گاه فرستاده چون سوى پيران رسيد سپهدار پيران سپه را بديد بگفتند كآمد سوى بلخ گيو ابا ويژگان سپهدار نيو چو بشنيد پيران برافراخت كوس شد از سمّ اسبان زمين آبنوس ده و دو هزارش ز لكشر سوار فراز آمد اندر خور كارزار ز پيش پدر گيو شد تا ببلخ گرفته بياد آن سخنهاى تلخ فرود آمد و كس فرستاد زود بران سان كه گودرز فرموده بود همان شب سپاه اندر آورد گرد برفت از در بلخ تا ويسه گرد كه پيران بدان شهر بد با سپاه كه ديهيم ايران همى جست و گاه فرستاده چون سوى پيران رسيد سپهدار پيران سپه را بديد بگفتند كآمد سوى بلخ گيو ابا ويژگان سپهدار نيو چو بشنيد پيران برافراخت كوس شد از سمّ اسبان زمين آبنوس ده و دو هزارش ز لكشر سوار فراز آمد اندر خور كارزار از يشان دو بهره هم آنجا بماند برفت و جهان ديدگان را بخواند بيامد چو نزديك جيحون رسيد بگرد لب آب لشكر كشيد بجيحون پر از نيزه ديوار كرد چو با گيو گودرز ديدار كرد دو هفته شد اندر سخنشان درنگ بدان تا نباشد ببيداد جنگ ز هر گونه گفتند و پيران شنيد گنهكارى آمد ز تركان پديد بزرگان ايران زمان يافتند بريشان بگفتار بشتافتند برافگند پيران هم اندر شتاب نوندى بنزديك افراسياب كه گودرز كشوادگان با سپاه نهاد از بر تخت گردان كلاه فرستاده آمد بنزديك من گزين پور او مهتر انجمن مرا گوش و دل سوى فرمان تست بپيمان روانم گروگان تست سخن چون بسالار تركان رسيد سپاهى ز جنگ آوران برگزيد فرستاد نزديك پيران سوار ز گردان شمشير زن سى هزار بدو گفت بردار شمشير كين وزيشان بپرداز روى زمين نه گودرز بايد كه ماند نه گيو نه فرهاد و گرگين نه رهّام نيو كه بر ما سپاه آمد از چار سوى همى گاه توران كنند آرزوى جفاپيشه گشتم ازين پس بجنگ نجويم بخون ريختن بر درنگ براى هشيوار و مردان مرد برآرم ز كىخسرو اين بار گرد چو پيران بديد آن سپاه بزرگ بخون تشنه هر يك بكردار گرگ برآشفت ازان پس كه نيرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت جفا پيشه گشت آن دل نيكخوى پر انديشه شد رزم كرد آروزى بگيو آنگهى گفت برخيز و رو سوى پهلوان سپه باز شو بگويش كه از من تو چيزى مجوى كه فرزانگان آن نبيند روى يكى آنكه از نامدار گوان گروگان همى خواهى اين كى توان و ديگر كه گفتى سليح و سپاه گرانمايه اسبان و تخت و كلاه برادر كه روشن جهان منست گزيده پسر پهلوان منست همى گويى از خويشتن دور كن ز بخرد چنين خام باشد سخن مرا مرگ بهتر ازان زندگى كه سالار باشم كنم بندگى يكى داستان زد برين بر پلنگ چو با شير جنگ آورش خاست جنگ بنام ار بريزى مرا گفت خون به از زندگانى بننگ اندرون و ديگر كه پيغام شاه آمدست بفرمان جنگم سپاه آمدست چو پاسخ چنين يافت برگشت گيو ابا لشكرى نامبردار و نيو سپهدار چون گيو برگشت از وى خروشان سوى جنگ بنهاد روى دمان از پس گيو پيران دلير سپه را همى راند برسان شير بيامد چو پيش كنابد رسيد بران دامن كوه لشكر كشيد
|
||