توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

داستان دوازده رخ‏

 

 

 

جهان چون بزارى برآيد همى

بد و نيك روزى سرآيد همى‏

چو بستى كمر بر در راه آز

شود كار گيتيت يك سر دراز

بيك روى جستن بلندى سزاست

اگر در ميان دم اژدهاست‏

و ديگر كه گيتى ندارد درنگ

سراى سپنجى چه پهن و چه تنگ‏

پرستنده آز و جوياى كين

بگيتى ز كس نشنود آفرين‏

چو سرو سهى گوژ گردد بباغ

بدو بر شود تيره روشن چراغ‏

كند برگ پژمرده و بيخ سست

سرش سوى پستى گرايد نخست‏

جهان چون بزارى برآيد همى

بد و نيك روزى سرآيد همى‏

چو بستى كمر بر در راه آز

شود كار گيتيت يك سر دراز

بيك روى جستن بلندى سزاست

اگر در ميان دم اژدهاست‏

و ديگر كه گيتى ندارد درنگ

سراى سپنجى چه پهن و چه تنگ‏

پرستنده آز و جوياى كين

بگيتى ز كس نشنود آفرين‏

چو سرو سهى گوژ گردد بباغ

بدو بر شود تيره روشن چراغ‏

كند برگ پژمرده و بيخ سست

سرش سوى پستى گرايد نخست‏

برويد ز خاك و شود باز خاك

همه جاى ترسست و تيمار و باك‏

سرمايه مرد سنگ و خرد

ز گيتى بى‏آزارى اندر خورد

در دانش و آنگهى راستى

گرين دو نيابى روان كاستى‏

اگر خود بمانى بگيتى دراز

ز رنج تن آيد برفتن نياز

يكى ژرف درياست بن ناپديد

در گنج رازش ندارد كليد

اگر چند يابى فزون بايدت

همان خورده يك روز بگزايدت‏

سه چيزت ببايد كزان چاره نيست

وزو بر سرت نيز پيغاره نيست‏

خورى گر بپوشى وگر گسترى

سزد گر بديگر سخن ننگرى‏

چو زين سه گذشتى همه رنج و آز

چه در آز پيچى چه اندر نياز

چو دانى كه بر تو نماند جهان

چه پيچى تو زان جاى نوشين روان‏

بخور آنچ دارى و بيشى مجوى

كه از آز كاهد همى آبروى‏

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:46 AM  توسط ارغوان  |