|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
شكست يافتن افراسياب از ايرانيان
چو اين گفته بشنيد ترك دژم بلرزيد و برزد يكى تيز دم بر آشفت كاى نامداران تور كه اين دشت جنگست گر جاى سور ببايد كشيدن درين رزم رنج كه بخشم شما را بسى تاج و گنج چو گفتار سالارشان شد بگوش ز گردان لشكر بر آمد خروش چنان تيرهگون شد ز گرد آفتاب كه گفتى همى غرقه ماند در آب ببستند بر پيل رويينه خم دميدند شيپور با گاو دم ز جوشن يكى باره آهنين كشيدند گردان بروى زمين چو اين گفته بشنيد ترك دژم بلرزيد و برزد يكى تيز دم بر آشفت كاى نامداران تور كه اين دشت جنگست گر جاى سور ببايد كشيدن درين رزم رنج كه بخشم شما را بسى تاج و گنج چو گفتار سالارشان شد بگوش ز گردان لشكر بر آمد خروش چنان تيرهگون شد ز گرد آفتاب كه گفتى همى غرقه ماند در آب ببستند بر پيل رويينه خم دميدند شيپور با گاو دم ز جوشن يكى باره آهنين كشيدند گردان بروى زمين بجوشيد دشت و بتوفيد كوه ز بانگ سواران هر دو گروه درفشان بگرد اندرون تيغ تيز تو گفتى بر آمد همى رستخيز همى گرز باريد همچون تگرگ ابر جوشن و تير و بر خود و ترگ و زان رستمى اژدهافش درفش شده روى خورشيد تابان بنفش بپوشيد روى هوا گرد پيل بخورشيد گفتى براندود نيل بهر سو كه رستم بر افگند رخش سران را سر از تن همى كرد بخش بچنگ اندرون گرزه گاوسار بسان هيونى گسسته مهار همى كشت و مىبست در رزمگاه چو بسيار كرد از بزرگان تباه بقلب اندر آمد بكردار گرگ پراگنده كرد آن سپاه بزرگ بر آمد چو باد آن سران را ز جاى همان باد پايان فرخ هماى چو گرگين و رهّام و فرهاد گرد چپ لشكر شاه توران ببرد در آمد چو باد اشكش از دست راست ز گرسيوز تيغ زن كينه خواست بقلب اندرون بيژن تيز چنگ همى بزمگاه آمدش جاى جنگ سران سواران چو برگ درخت فرو ريخت از بار و برگشت بخت همه رزمگه سر بسر جوى خون درفش سپهدار توران نگون سپهدار چون بخت برگشته ديد دليران توران همه كشته ديد بيفگند شمشير هندى ز دست يكى اسب آسوده تر بر نشست خود و ويژكان سوى توران شتافت كز ايرانيان كام و كينه نيافت برفت از پسش رستم گردگير بباريد بر لشكرش گرز و تير دو فرسنگ چون اژدهاى دژم همى مردم آهخت از يشان بدم سواران جنگى ز توران هزار گرفتند زنده پس از كارزار بلشكر گه آمد ازان رزمگاه كه بخشش كند خواسته بر سپاه ببخشيد و بنهاد بر پيل بار بپيروزى آمد بر شهريار
|
||