توچال کوه تهران
 

 

 

                 شـــــا هـــــنامه

 

 

 

برآوردن رستم، بيژن را از چاه

 

 

 

بدانگه كه رستم ببر بر گره

بر افگند و زد بر گره بر زره‏

بشد پيش يزدان خورشيد و ماه

بيامد بدو كرد پشت و پناه‏

همى گفت چشم بدان كور باد

بدين كار بيژن مرا زور باد

بگردان بفرمود تا همچنين

ببستند بر گردگه بند كين‏

بر اسبان نهادند زين خدنگ

همه جنگ را تيز كردند چنگ‏

تهمتن برخشنده بنهاد روى

همى رفت پيش اندرون راه جوى‏

چو آمد بر سنگ اكوان فراز

بدان چاه اندوه و گُرم و گداز

چنين گفت با نامور هفت گرد

كه روى زمين را ببايد سترد

بدانگه كه رستم ببر بر گره

بر افگند و زد بر گره بر زره‏

بشد پيش يزدان خورشيد و ماه

بيامد بدو كرد پشت و پناه‏

همى گفت چشم بدان كور باد

بدين كار بيژن مرا زور باد

بگردان بفرمود تا همچنين

ببستند بر گردگه بند كين‏

بر اسبان نهادند زين خدنگ

همه جنگ را تيز كردند چنگ‏

تهمتن برخشنده بنهاد روى

همى رفت پيش اندرون راه جوى‏

چو آمد بر سنگ اكوان فراز

بدان چاه اندوه و گُرم و گداز

چنين گفت با نامور هفت گرد

كه روى زمين را ببايد سترد

ببايد شما را كنون ساختن

سر چاه از سنگ پرداختن‏

پياده شدند آن سران سپاه

كزان سنگ پردخت مانند چاه‏

بسودند بسيار بر سنگ چنگ

شده مانده گردان و آسوده سنگ‏

چو از نامداران بپالود خوى

كه سنگ از سر چاه ننهاد پى‏

ز رخش اندر آمد گو شير نر

زره دامنش را بزد بر كمر

ز يزدان جان آفرين زور خواست

بزد دست و آن سنگ برداشت راست‏

بينداخت در بيشه شهر چين

بلرزيد ازان سنگ روى زمين‏

ز بيژن بپرسيد و ناليد زار

كه چون بود كارت ببد روزگار

همه نوش بودى ز گيتيت بهر

ز دستش چرا بستدى جام زهر

بدو گفت بيژن ز تاريك چاه

كه چون بود بر پهلوان رنج راه‏

مرا چون خروش تو آمد بگوش

همه زهر گيتى مرا گشت نوش‏

بدين سان كه بينى مرا خان و مان

ز آهن زمين و ز سنگ آسمان‏

بكنده دلم زين سراى سپنج

ز بس درد و سختى و اندوه و رنج‏

بدو گفت رستم كه بر جان تو

ببخشود روشن جهانبان تو

كنون اى خردمند آزاده خوى

مرا هست با تو يكى آرزوى‏

بمن بخش گرگين ميلاد را

ز دل دور كن كين و بيداد را

بدو گفت بيژن كه اى يار من

ندانى كه چون بود پيكار من‏

ندانى تو اى مهتر شير مرد

كه گرگين ميلاد با من چه كرد

گر افتد برو بر جهان بين من

برو رستخيز آيد از كين من‏

بدو گفت رستم كه گر بد خوى

بيارى و گفتار من نشنوى‏

بمانم ترا بسته در چاه پاى

برخش اندر آرم شوم باز جاى‏

چو گفتار رستم رسيدش بگوش

ازان تنگ زندان بر آمد خروش‏

چنين داد پاسخ كه بد بخت من

ز گردان و ز دوده و انجمن‏

ز گرگين بدان بد كه بر من رسيد

چنين روز نيزم ببايد كشيد

كشيديم و گشتيم خشنود از وى

ز كينه دل من بياسود از وى‏

فرو هشت رستم بزندان كمند

بر آوردش از چاه با پاى بند

برهنه تن و موى و ناخن دراز

گدازيده از رنج و درد و نياز

همه تن پر از خون و رخساره زرد

ازان بند زنجير زنگار خورد

خروشيد رستم چو او را بديد

همه تن در آهن شده ناپديد

بزد دست و بگسست زنجير و بند

رها كرد ازو حلقه پاى بند

سوى خانه رفتند زان چاهسار

بيك دست بيژن بديگر زوار

تهمتن بفرمود شستن سرش

يكى جامه پوشيد نو بر برش‏

ازان پس چو گرگين بنزديك اوى

بيامد بماليد بر خاك روى‏

ز كردار بد پوزش آورد پيش

بپيچيد زان خام كردار خويش‏

دل بيژن از كينش آمد براه

مكافات ناورد پيش گناه‏

شتر بار كردند و اسبان بزين

بپوشيد رستم سليح گزين‏

نشستند بر باره ناماوران

كشيدند شمشير و گرز گران‏

گسى كرد بار و بر آراست كار

چنانچون بود در خور كارزار

بشد با بنه اشكش تيز هوش

كه دارد سپه را بهر جاى گوش‏

ببيژن بفرمود رستم كه شو

تو با اشكش و با منيژه برو

كه ما امشب از كين افراسياب

نيابيم آرام و نه خورد و خواب‏

يكى كار سازم كنون بر درش

كه فردا بخندد برو كشورش‏

بدو گفت بيژن منم پيش رو

كه از من همى كينه سازند نو

برفتند با رستم آن هفت گرد

بنه اشكش تيز هش را سپرد

عنانها فگندند بر پيش زين

كشيدند يك سر همه تيغ كين‏

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:23 AM  توسط ارغوان  |