توچال کوه تهران


 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آمدن منيژه به پيش رستم

 

 

 

منيژه خبر يافت از كاروان

يكايك بشهر اندر آمد دوان‏

برهنه نوان دخت افراسياب

بر رستم آمد دو ديده پر آب‏

برو آفرين كرد و پرسيد و گفت

همى بآستين خون مژگان برفت‏

كه بر خوردى از جان و ز گنج خويش

مبادت پشيمانى از رنج خويش‏

بكام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

هر اميد دل را كه بستى ميان

ز رنجى كه بردى مبادت زيان‏

هميشه خرد بادت آموزگار

خنك بوم ايران و خوش روزگار

چه آگاهى استت ز گردان شاه

ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه‏

منيژه خبر يافت از كاروان

يكايك بشهر اندر آمد دوان‏

برهنه نوان دخت افراسياب

بر رستم آمد دو ديده پر آب‏

برو آفرين كرد و پرسيد و گفت

همى بآستين خون مژگان برفت‏

كه بر خوردى از جان و ز گنج خويش

مبادت پشيمانى از رنج خويش‏

بكام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

هر اميد دل را كه بستى ميان

ز رنجى كه بردى مبادت زيان‏

هميشه خرد بادت آموزگار

خنك بوم ايران و خوش روزگار

چه آگاهى استت ز گردان شاه

ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه‏

نيامد بايران ز بيژن خبر

نيايَش نخواهد بدن چاره گر

كه چون او جوانى ز گودرزيان

همى بگسلاند بسختى ميان‏

بسودست پايش ز بند گران

دو دستش ز مسمار آهنگران‏

كشيده بزنجير و بسته ببند

همه چاه پر خون آن مستمند

نيابم ز درويشى خويش خواب

ز ناليدن او دو چشمم پر آب‏

بترسيد رستم ز گفتار اوى

يكى بانگ برزد براندش ز روى‏

بدو گفت كز پيش من دور شو

نه خسرو شناسم نه سالار نو

ندارم ز گودرز و گيو آگهى

كه مغزم ز گفتار كردى تهى‏

برستم نگه كرد و بگريست زار

ز خوارى بباريد خون بر كنار

بدو گفت كاى مهتر پر خرد

ز تو سرد گفتن نه اندر خورد

سخن گر نگويى مرانم ز پيش

كه من خود دلى دارم از درد ريش‏

چنين باشد آيين ايران مگر

كه درويش را كس نگويد خبر

بدو گفت رستم كه اى زن چبود

مگر اهرمن رستخيزت نمود

همى بر نوشتى تو بازار من

بدان روى بد با تو پيكار من‏

بدين تندى از من ميازار بيش

كه دل بسته بودم ببازار خويش‏

و ديگر بجايى كه كى‏خسروست

بدان شهر من خود ندارم نشست‏

ندانم همى گيو و گودرز را

نه پيموده‏ام هرگز آن مرز را

بفرمود تا خوردنى هرچ بود

نهادند در پيش درويش زود

يكايك سخن كرد ازو خواستار

كه با تو چرا شد دژم روزگار

چه پرسى ز گردان و شاه و سپاه

چه دارى همى راه ايران نگاه‏

منيژه بدو گفت كز كار من

چه پرسى ز بد بخت و تيمار من‏

كزان چاه سر با دلى پر ز درد

دويدم بنزد تو اى رادمرد

زدى بانگ بر من چو جنگاوران

نترسيدى از داور داوران‏

منيژه منم دخت افراسياب

برهنه نديدى رخم آفتاب‏

كنون ديده پر خون و دل پر ز درد

ازين در بدان در دوان گرد گرد

همى نان كشكين فراز آورم

چنين راند يزدان قضا بر سرم‏

ازين زارتر چون بود روزگار

سر آرد مگر بر من اين كردگار

چو بيچاره بيژن بدان ژرف چاه

نبيند شب و روز خورشيد و ماه‏

بغلّ و بمسمار و بند گران

همى مرگ خواهد ز يزدان بران‏

مرا درد بر درد بفزود زين

نم ديدگانم بپالود زين‏

كنون گرت باشد بايران گذر

ز گودرز كشواد يابى خبر

بدرگاه خسرو مگر گيو را

ببينى و گر رستم نيو را

بگويى كه بيژن بسختى درست

اگر دير گيرى شود كار پست‏

گرش ديد خواهى مياساى دير

كه بر سرش سنگست و آهن بزير

بدو گفت رستم كه اى خوب چهر

كه مهرت مبرّاد از وى سپهر

چرا نزد باب تو خواهشگران

نينگيزى از هر سوى مهتران‏

مگر بر تو بخشايش آرد پدر

بجوشدش خون و بسوزد جگر

گر آزار بابت نبودى ز پيش

ترا دادمى چيز ز اندازه بيش‏

بخواليگرش گفت كز هر خورش

كه او را ببايد بياور برش‏

يكى مرغ بريان بفرمود گرم

نوشته بدو اندرون نان نرم‏

سبك دست رستم بسان پرى

بدو در نهان كرد انگشترى‏

بدو داد و گفتش بدان چاه بر

كه بيچارگان را توى راهبر

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:18 AM  توسط ارغوان  |