توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

رفتن رستم به شهر ختن به نزد پيران

 

 

 

چو سالار نوبت بيامد بدر

بشبگير بستند گردان كمر

همه نيزه داران جنگ آوران

همه مرزبانان ناماوران‏

همه نيزه و تير بار هيون

همه جنگ را دست شسته بخون‏

سپيده دمان گاه بانگ خروس

ببستند بر كوهه پيل كوس‏

تهمتن بيامد چو سرو بلند

بچنگ اندرون گرز و بر زين كمند

سپاه از پس پشت و گردان ز پيش

نهاده بكف بر همه جان خويش‏

برفت از در شاه با لشكرش

بسى آفرين خواند بر كشورش‏

چو نزديكى مرز توران رسيد

سران را ز لشكر همه برگزيد

بلشكر چنين گفت پس پهلوان

كه ايدر بباشيد روشن روان‏

چو سالار نوبت بيامد بدر

بشبگير بستند گردان كمر

همه نيزه داران جنگ آوران

همه مرزبانان ناماوران‏

همه نيزه و تير بار هيون

همه جنگ را دست شسته بخون‏

سپيده دمان گاه بانگ خروس

ببستند بر كوهه پيل كوس‏

تهمتن بيامد چو سرو بلند

بچنگ اندرون گرز و بر زين كمند

سپاه از پس پشت و گردان ز پيش

نهاده بكف بر همه جان خويش‏

برفت از در شاه با لشكرش

بسى آفرين خواند بر كشورش‏

چو نزديكى مرز توران رسيد

سران را ز لشكر همه برگزيد

بلشكر چنين گفت پس پهلوان

كه ايدر بباشيد روشن روان‏

مجنبيد از ايدر مگر جان من

ز تن بگسلد پاك يزدان من‏

بسيچيده باشيد مر جنگ را

همه تيز كرده بخون چنگ را

سپه بر سر مرز ايران بماند

خود و سركشان سوى توران براند

همه جامه برسان بازارگان

بپوشيد و بگشاد بند از ميان‏

گشادند گردان كمرهاى سيم

بپوشيدشان جامه هاى گليم‏

سوى شهر توران نهادند روى

يكى كاروانى پر از رنگ و بوى‏

گرانمايه هفت اسب با كاروان

يكى رخش و ديگر نشست گوان‏

صد اشتر همه بار او گوهرا

صد اشتر همه جامه لشكرا

ز بس هاى و هوى و درنگ دراى

بكردار تهمورثى كرّ ناى‏

همى شهر بر شهر هودج كشيد

همى رفت تا شهر توران رسيد

چو آمد بنزديك شهر ختن

نظاره بيامد برش مرد و زن‏

همه پهلوانان توران بجاى

شده پيش پيران ويسه بپاى‏

چو پيران ويسه ز نخچيرگاه

بيامد تهمتن بديدش براه‏

يكى جام زرّين پر از گوهرا

بديبا بپوشيد رستم سرا

ده اسب گرانمايه با زيورش

بديبا بياراست اندر خورش‏

بفرمانبران داد و خود پيش رفت

بدرگاه پيران خراميد تفت‏

برو آفرين كرد كاى نامور

بايران و توران ببخت و هنر

چنان كرد رويش جهاندار ساز

كه پيران مر او را ندانست باز

بپرسيد و گفت از كجايى بگوى

چه مردى و چون آمدى پوى پوى‏

بدو گفت رستم ترا كهترم

بشهر تو كرد ايزد آبشخورم‏

ببازارگانى ز ايران بتور

بپيمودم اين راه دشوار و دور

فروشنده‏ام هم خريدار نيز

فروشم بخرّم ز هر گونه چيز

بمهر تو دارم روان را نويد

چنين چيره شد بر دلم بر اميد

اگر پهلوان گيردم زير بر

خرم چارپاى و فروشم گهر

هم از داد تو كس نيازاردم

هم از ابر مهرت گهر بار دم‏

پس آن جام پر گوهر شاهوار

ميان كيان كرد پيشش نثار

گرانمايه اسبان تازى نژاد

كه بر مويشان گرد نفشاند باد

بسى آفرين كرد و آن خواسته

بدو داد و شد كار آراسته‏

چو پيران بدان گوهران بنگريد

كزان جام رخشنده آمد پديد

برو آفرين كرد و بنواختش

بران تخت پيروزه بنشاختش‏

كه رو شاد و ايمن بشهر اندرا

كنون نزد خويشت بسازيم جا

كزين خواسته بر تو تيمار نيست

كسى را بدين با تو پيكار نيست‏

برو هرچ دارى بهايى بيار

خريدار كن هر سوى خواستار

فرود آى در خان فرزند من

چنان باش با من كه پيوند من‏

بدو گفت رستم كه اى پهلوان

هم ايدر بباشيم با كاروان‏

كه با ما ز هر گونه مردم بود

نبايد كه زان گوهرى گم بود

بدو گفت رو بآرزو گير جاى

كنم رهنمايى بپيشت بپاى‏

يكى خانه بگزيد و بر ساخت كار

بكلبه درون رخت بنهاد و بار

خبر شد كز ايران يكى كاروان

بيامد بر نامور پهلوان‏

ز هر سو خريدار بنهاد گوش

چو آگاهى آمد ز گوهر فروش‏

خريدار ديبا و فرش و گهر

بدرگاه پيران نهادند سر

چو خورشيد گيتى بياراستى

بدان كلبه بازار برخاستى‏

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:16 AM  توسط ارغوان  |