توچال کوه تهران


 

 

 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

خواست كردن رستم گرگين را از شاه

 

 

 

چو گرگين نشان تهمتن شنيد

بدانست كآمد غمش را كليد

فرستاد نزديك رستم پيام

كه اى تيغ بخت و وفا را نيام‏

درخت بزرگى و گنج وفا

در رادمردى و بند بلا

گرت رنج نايد ز گفتار من

سخن‏گسترانى ز كردار من‏

نگه كن بدين گنبد گوژپشت

كه خيره چراغ دلم را بكشت‏

بتاريكى اندر مرا ره نمود

نوشته چنين بود بود آنچ بود

بر آتش نهم خويشتن پيش شاه

گر آمرزش آرد مرا زين گناه‏

چو گرگين نشان تهمتن شنيد

بدانست كآمد غمش را كليد

فرستاد نزديك رستم پيام

كه اى تيغ بخت و وفا را نيام‏

درخت بزرگى و گنج وفا

در رادمردى و بند بلا

گرت رنج نايد ز گفتار من

سخن‏گسترانى ز كردار من‏

نگه كن بدين گنبد گوژپشت

كه خيره چراغ دلم را بكشت‏

بتاريكى اندر مرا ره نمود

نوشته چنين بود بود آنچ بود

بر آتش نهم خويشتن پيش شاه

گر آمرزش آرد مرا زين گناه‏

مگر باز گردد ز بد نام من

بپيران سر اين بُد سرانجام من‏

مرا گر بخواهى ز شاه جوان

چو غرم ژيان با تو آيم دوان‏

شوم پيش بيژن بغلتم بخاك

مگر باز يابم من آن كيش پاك‏

چو پيغام گرگين برستم رسيد

يكى باد سرد از جگر بر كشيد

بپيچيد ازان درد و پيغام اوى

غم آمدش ازان بيهده كام اوى‏

فرستاده را گفت رو بازگرد

بگويش كه اى خيره ناپاك مرد

تو نشنيدى آن داستان پلنگ

بدان ژرف دريا كه زد با نهنگ‏

كه گر بر خرد چيره گردد هوا

نيابد ز چنگ هوا كس رها

خردمند كآرد هوا را بزير

بود داستانش چو شير دلير

نبايدش بردن بنخچير روى

نه نيز از ددان رنجش آيد بدوى‏

تو دستان نمودى چو روباه پير

نديدى همى دام نخچير گير

نشايد كزين بيهده كام تو

كه من پيش خسرو برم نام تو

و ليكن چو اكنون ببيچارگى

فرو مانده گشتى بيكبارگى‏

ز خسرو بخواهم گناه ترا

بيفروزم اين تيره ماه ترا

اگر بيژن از بند يابد رها

بفرمان دادار گيهان خدا

رها گشتى از بند و رستى بجان

ز تو دور شد كينه بد گمان‏

وگر جز برين روى گردد سپهر

ز جان و تن خويش بردار مهر

نخستين من آيم بدين كينه خواه

بنيروى يزدان و فرمان شاه‏

وگر من نيايم چو گودرز و گيو

بخواهد ز تو كينه پور نيو

بر آمد برين كار يك روز و شب

و زين گفته بر شاه نگشاد لب‏

دوم روز چون شاه بنمود تاج

نشست از بر سيمگون تخت عاج‏

بيامد تهمتن بگسترد بر

بخواهش بر شاه خورشيد فر

ز گرگين سخن گفت با شهريار

ازان گم شده بخت و بد روزگار

بدو گفت شاه اى سپهدار من

همى بگسلى بند و زنهار من‏

كه سوگند خوردم بتخت و كلاه

بداراى بهرام و خورشيد و ماه‏

كه گرگين نبيند ز من جز بلا

مگر بيژن از بند يابد رها

جزين آرزو هرچ بايد بخواه

ز تخت و ز مهر و ز تيغ و كلاه‏

پس آنگه چنين گفت رستم بشاه

كه اى پر هنر نامور پيشگاه‏

اگر بد سگاليد پيچد همى

فدا كردن جان بسيچد همى‏

گر آمرزش شاه نايدش پيش

نبوديش نام و بر آيد ز كيش‏

هر آن كس كه گردد ز راه خرد

سرانجام پيچد ز كردار خود

سزد گر كنى ياد كردار اوى

هميشه بهر كينه پيكار اوى‏

بپيش نياكانت بسته كمر

بهر كينه گه با يكى كينه ور

اگر شاه بيند بمن بخشدش

مگر اختر نيك بدرخشدش‏

برستم ببخشيد پيروز شاه

رهانيدش از بند و تاريك چاه‏

 

 
+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:8 AM  توسط ارغوان  |