توچال کوه تهران


 

 

 

                 شـــــا هـــــنامه

 

 

بردن گيو نامه كى‏خسرو به نزد رستم

 

 

 

چو بر نامه بنهاد خسرو نگين

بشد گيو و بر شاه كرد آفرين‏

سواران دوده همه بر نشاند

بيزدان پناهيد و لشكر براند

چو نخچير از آنجا كه بر داشتى

دو روزه بيك روزه بگذاشتى‏

بيابان گرفت و ره هيرمند

همى رفت پويان بسان نوند

بكوه و بصحرا نهادند روى

همى شد خليده دل و راه جوى‏

چو از ديده گه ديده‏بانش بديد

سوى زابلستان فغان بر كشيد

كه آمد سوارى سوى هيرمند

سواران بگرد اندرش نيز چند

چو بر نامه بنهاد خسرو نگين

بشد گيو و بر شاه كرد آفرين‏

سواران دوده همه بر نشاند

بيزدان پناهيد و لشكر براند

چو نخچير از آنجا كه بر داشتى

دو روزه بيك روزه بگذاشتى‏

بيابان گرفت و ره هيرمند

همى رفت پويان بسان نوند

بكوه و بصحرا نهادند روى

همى شد خليده دل و راه جوى‏

چو از ديده گه ديده‏بانش بديد

سوى زابلستان فغان بر كشيد

كه آمد سوارى سوى هيرمند

سواران بگرد اندرش نيز چند

درفشى درفشان پس پشت اوى

يكى زابلى تيغ در مشت اوى‏

غو ديده بشنيد دستان سام

بفرمود بر چرمه كردن لگام‏

پر انديشه آمد پذيره براه

بدان تا نباشد يكى كينه خواه‏

ز ره گيو را ديد پژمرده روى

همى آمد آسيمه و پوى پوى‏

بدل گفت كارى نو آمد بشاه

فرستاده گيوست كامد براه‏

چو نزديك شد پهلوان سپاه

نيايش كنان بر گرفتند راه‏

بپرسيد دستان ز ايرانيان

ز شاه و ز پيكار تورانيان‏

درود بزرگان بدستان بداد

ز شاه و ز گردان فرّخ نژاد

همه درد دل پيش دستان بخواند

غم پور گم بوده با او براند

همى گفت رويم نبينى برنگ

ز خون مژه پشت پايم بلنگ(؟)

ازان پس نشان تهمتن بخواست

بپرسيد و گفتش كه رستم كجاست‏

بدو گفت رستم بنخچير گور

بيايد همانا كه برگشت هور

شوم گفت تا من ببينمش روى

ز خسرو يكى نامه دارم بدوى‏

بدو گفت دستان كز ايدر مرو

كه زود آيد از دشت نخچير گو

تو تا رستم آيد بخانه بپاى

يك امروز با ما بشادى گراى‏

چو گيو اندر آمد بايوان ز راه

تهمتن بيامد ز نخچير گاه‏

پذيره شدش گيو كامد فراز

پياده شد از اسب و بردش نماز

پر از آرزو دل پر از رنگ روى

برخ بر نهاد از دو ديده دو جوى‏

چو رستم دل گيور را خسته ديد

بآب مژه روى او شسته ديد

بدو گفت بارى تباهست كار

بايران و بر شاه بد روزگار

ز اسب اندر آمد گرفتش ببر

بپرسيدش از خسرو تا جور

ز گودرز و ز طوس و ز گستهم

ز گردان لشكر همه بيش و كم‏

ز شاپور و فرهاد و ز بيژنا

ز رهّام و گرگين و ز هرتنا

چو آواز بيژن رسيدش بگوش

برآمد بنا كام ازو يك خروش‏

برستم چنين گفت كاى بآفرين

گزين همه خسروان زمين‏

چنان شاد گشتم بديدار تو

بدين پرسش خوب و گفتار تو

درستند ازين هرك بردى تو نام

از يشان فراوان درود و پيام‏

نبينى كه بر من بپيران سرم

چه آمد ز بخت بد اندر خورم‏

چه چشم بد آمد بگودرزيان

كزان سود ما را سر آمد زيان‏

ز گيتى مرا خود يكى پور بود

همم پور و هم پاك دستور بود

شد از چشم من در جهان ناپديد

بدين دودمان كس چنين غم نديد

چنينم كه بينى بپشت ستور

شب و روز تازان بتاريك هور

ز بيژن شب و روز چون بيهشان

بجستم بهر سو ز هر كس نشان‏

كنون شاه با جام گيتى نماى

بپيش جهان آفرين شد بپاى‏

چه مايه خروشيد و كرد آفرين

بجشن كيان هرمز فرودين‏

پس آمد ز آتشكده تا بگاه

كمر بست و بنهاد بر سر كلاه‏

همان جام رخشنده بنهاد پيش

بهر سو نگه كرد ز اندازه بيش‏

بتوران نشان داد زو شهريار

ببند گران و ببد روزگار

چو در جام كى‏خسرو ايدون نمود

سوى پهلوانم دوانيد زود

كنون آمدم با دلى پر اميد

دو رخساره زرد و دو ديده سپيد

ترا ديدم اندر جهان چاره گر

تو بندى بفرياد هر كس كمر

همى گفت و مژگان پر از آب زرد

همى بر كشيد از جگر باد سرد

ازان پس كه نامه برستم بداد

همه كار گرگين بدو كرد ياد

ازو نامه بستد دو ديده پر آب

همه دل پر از كين افراسياب‏

پس از بهر بيژن خروشيد زار

فرو ريخت از ديده خون بر كنار

بگيو آنگهى گفت منديش ازين

كه رستم نگرداند از رخش زين‏

مگر دست بيژن گرفته بدست

همه بند و زندان او كرده پست‏

بنيورى يزدان و فرمان شاه

ز توران بگردانم اين تاج و گاه‏

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:9 AM  توسط ارغوان  |