توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

ديدن كى‏خسرو بيژن را در جام گيتى‏نماى

 

 

 

چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نياز آمدش‏

بيامد پر امّيد دل پهلوان

ز بهر پسر گوژ گشته نوان‏

چو خسرو رخ گيو پژمرده ديد

دلش را بدرد اندر آزرده ديد

بيامد بپوشيد رومى قباى

بدان تا بود پيش يزدان بپاى‏

خروشيد پيش جهان آفرين

بخورشيد بر چند برد آفرين‏

ز فرياد رس زور و فرياد خواست

از آهرمن بد كنش داد خواست‏

خرامان ازان جا بيامد بگاه

بسر بر نهاد آن خجسته كلاه‏

يكى جام بر كف نهاده نبيد

بدو اندرون هفت كشور پديد

چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نياز آمدش‏

بيامد پر امّيد دل پهلوان

ز بهر پسر گوژ گشته نوان‏

چو خسرو رخ گيو پژمرده ديد

دلش را بدرد اندر آزرده ديد

بيامد بپوشيد رومى قباى

بدان تا بود پيش يزدان بپاى‏

خروشيد پيش جهان آفرين

بخورشيد بر چند برد آفرين‏

ز فرياد رس زور و فرياد خواست

از آهرمن بد كنش داد خواست‏

خرامان ازان جا بيامد بگاه

بسر بر نهاد آن خجسته كلاه‏

يكى جام بر كف نهاده نبيد

بدو اندرون هفت كشور پديد

زمان و نشان سپهر بلند

همه كرده پيدا چه و چون و چند

ز ماهى بجام اندرون تا بره

نگاريده پيكر همه يك سره‏

چو كيوان و بهرام و ناهيد و شير

چو خورشيد و تير از بر و ماه زير

همه بودنيها بدو اندرا

بديدى جهاندار افسونگرا

نگه كرد و پس جام بنهاد پيش

بديد اندرو بودنيها ز بيش‏

بهر هفت كشور همى بنگريد

ز بيژن بجايى نشانى نديد

سوى كشور گرگساران رسيد

بفرمان يزدان مر او را بديد

بچاهى ببسته ببند گران

ز سختى همى مرگ جست اندران‏

يكى دخترى از نژاد كيان

ز بهر زوارش ببسته ميان‏

سوى گيو كرد آنگهى روى شاه

بخنديد و رخشنده شد پيشگاه‏

كه زندست بيژن دلت شاد دار

ز هر بد تن مهتر آزاد دار

نگر غم ندارى بزندان و بند

ازان پس كه بر جانش نامد گزند

كه بيژن بتوران ببند اندرست

زوارش يكى نامور دخترست‏

ز بس رنج و سختى و تيمار اوى

پر از درد گشتم من از كار اوى‏

بدان سان گذارد همى روزگار

كه هزمان بروبر بگريد زوار

ز پيوند و خويشان شده نااميد

گرازنده بر سان يك شاخ بيد

دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد

زبانش ز خويشان پر از ياد كرد

چو ابر بهاران ببارندگى

همى مرگ جويد بدان زندگى‏

بدين چاره اكنون كه جنبد ز جاى

كه خيزد ميان بسته اين را بپاى‏

كه دارد بدين كار ما را وفا

كه آرد ز سختى مر او را رها

نشايد جز از رستم تيز چنگ

كه از ژرف دريا بر آرد نهنگ‏

كمر بند و بر كش سوى نيمروز

شب از رفتن راه ماسا و روز

ببر نامه من بر رستما

مزن داستان را بره بر دما

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:0 AM  توسط ارغوان  |