توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آوردن گيو گرگين را به نزد خسرو

 

 

 

و ز آنجا بيامد بنزديك شاه

دو ديده پر از خون و دل كينه خواه‏

برو آفرين كرد كاى شهريار

هميشه جهان را بشادى گذار

انوشه جهاندار نيك اخترا

نبينى كه بر سر چه آمد مرا

ز گيتى يكى پور بودم جوان

شب و روز بودم بدو بر نوان‏

بجانش پر از بيم گريان بدم

ز درد جداييش بريان بدم‏

كنون آمد اى شاه گرگين ز راه

زبان پر ز يافه روان پر گناه‏

بد آگاهى آورد از پور من

ازان نامور پاك دستور من‏

يكى اسب ديدم نگونسار زين

ز بيژن نشانى ندارد جزين‏

اگر داد بيند بدين كار ما

يكى بنگرد ژرف سالار ما

و ز آنجا بيامد بنزديك شاه

دو ديده پر از خون و دل كينه خواه‏

برو آفرين كرد كاى شهريار

هميشه جهان را بشادى گذار

انوشه جهاندار نيك اخترا

نبينى كه بر سر چه آمد مرا

ز گيتى يكى پور بودم جوان

شب و روز بودم بدو بر نوان‏

بجانش پر از بيم گريان بدم

ز درد جداييش بريان بدم‏

كنون آمد اى شاه گرگين ز راه

زبان پر ز يافه روان پر گناه‏

بد آگاهى آورد از پور من

ازان نامور پاك دستور من‏

يكى اسب ديدم نگونسار زين

ز بيژن نشانى ندارد جزين‏

اگر داد بيند بدين كار ما

يكى بنگرد ژرف سالار ما

ز گرگين دهد داد من شهريار

كزو گشتم اندر جهان خاكسار

غمى شد ز درد دل گيو شاه

بر آشفت و بنهاد فرخ كلاه‏

رخ شاه بر گاه بى‏رنگ شد

ز تيمار بيژن دلش تنگ شد

بگيو آنگهى گفت گرگين چه گفت

چه گويد كجا ماند از نيك جفت‏

ز گفتار گرگين پس آنگاه گيو

سخن گفت با خسرو از پور نيو

چو از گيو بشنيد خسرو سخن

بدو گفت منديش و زارى مكن‏

كه بيژن بجانست خرسند باش

بر امّيد گم بوده فرزند باش‏

كه ايدون شنيدستم از موبدان

ز بيدار دل نامور بخردان‏

كه من با سواران ايران بجنگ

سوى شهر توران شوم بى‏درنگ‏

بكين سياوش كشم لشكرا

بپيلان سر آرم از آن كشورا

بدان كينه اندر بود بيژنا

همى رزم جويد چو آهرمنا

تو دل را بدين كار غمگين مدار

من اين را همانا بسم خواستار

بشد گيو يكدل پر اندوه و درد

دو ديده پر از آب و رخساره زرد

چو گرگين بدرگاه خسرو رسيد

ز گردان در شاه پر دخته ديد

ز تيمار بيژن همه مهتران

ز درگاه با گيو رفته سران‏

همه پر ز درد و همه پر ز رنج

همه همچو گم كرده صد گونه گنج‏

پراگنده راى و پراگنده دل

همه خاك ره ز اشك كرده چو گل‏

وزين روى گرگين شوريده رفت

بنزديك ايوان درگاه تفت‏

چو در پيش كى‏خسرو آمد زمين

ببوسيد و بر شاه كرد آفرين‏

چو الماس دندانهاى گراز

بر تخت بنهاد و بردش نماز

كه خسرو بهر كار پيروز باد

همه روزگارش چو نوروز باد

سر دشمنان تو بادا بگاز

بريده چنان كان سران گراز

بدندانها چون نگه كرد شاه

بپرسيد و گفتش كه چون بود راه‏

كجا ماند از تو جدا بيژنا

برو بر چه بد ساخت آهرمنا

چو خسرو چنين گفت گرگين بجاى

فرو ماند خيره هميدون بپاى‏

ندانست پاسخ چه گويد بدوى

فرو ماند بر جاى بر زرد روى‏

زبان پر ز يافه روان پر گناه

رخان زرد و لرزان تن از بيم شاه‏

چو گفتارها يك بديگر نماند

بر آشفت و ز پيش تختش براند

همش خيره سر ديد هم بد گمان

بدشنام بگشاد خسرو زبان‏

بدو گفت نشنيدى آن داستان

كه دستان ز دست از گه باستان‏

كه گر شير با كين گودرز زيان

بسيچد تنش را سر آيد زمان‏

اگر نيستى از پى نام بد

وگر پيش يزدان سرانجام بد

بفرمودمى تا سرت را ز تن

بكندى بكردار مرغ اهرمن‏

بفرمود خسرو بپولاد گر

كه بند گران ساز و مسمار سر

هم اندر زمان پاى كردش ببند

كه از بند گيرد بد انديش پند

بگيو آنگهى گفت باز آر هوش

بجويش بهر جاى و هر سو بكوش‏

من اكنون ز هر سو فراوان سپاه

فرستم بجويم بهر جا نگاه‏

ز بيژن مگر آگهى يا بما

بدين كار هشيار بشتابما

وگر دير يابيم زو آگهى

تو جاى خرد را مگردان تهى‏

بمان تا بيايد مه فرودين

كه بفروزد اندر جهان هور دين‏

بدانگه كه بر گل نشاندت باد

چو بر سر همى گل فشاندت باد

زمين چادر سبز درپوشدا

هوا بر گلان زار بخروشدا

بهر سو شود پاك فرمان ما

پرستش كه فرمود يزدان ما

بخواهم من آن جام گيتى نماى

شوم پيش يزدان بباشم بپاى‏

كجا هفت كشور بدو اندرا

ببينم بر و بوم هر كشورا

كنم آفرين بر نياكان خويش

گزيده جهاندار و پاكان خويش‏

بگويم ترا هر كجا بيژنست

بجام اندرون اين مرا روشنست‏

چو بشنيد گيو اين سخن شاد شد

ز تيمار فرزند آزاد شد

بخنديد و بر شاه كرد آفرين

كه بى‏تو مبادا زمان و زمين‏

بكام تو بادا سپهر بلند

بجان تو هرگز مبادا گزند

ز نيكى دهش بر تو باد آفرين

كه بر تو برازد كلاه و نگين‏

چو گيو از بر گاه خسرو برفت

ز هر سو سواران فرستاد تفت‏

بجستن گرفتند گرد جهان

كه يابد مگر زو بجايى نشان‏

همه شهر ارمان و تورانيان

سپردند و نامد ز بيژن نشان‏

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ساعت 12:54 AM  توسط ارغوان  |