توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

بردن گرسيوز بيژن را پيش افراسياب

 

 

 

چو گرسيوز آمد بنزديك در

از ايوان خروش آمد و نوش و خور

غريويدن چنگ و بانگ رباب

برآمد ز ايوان افراسياب‏

سواران در و بام آن كاخ شاه

گرفتند و هر سو ببستند راه‏

چو گرسيوز آن كاخ در بسته ديد

مى و غلغل نوش پيوسته ديد

سواران گرفتند گرد اندرش

چو سالار شد سوى بسته درش‏

بزد دست و بركند بندش ز جاى

بجست از ميان در اندر سراى‏

بيامد بنزديك آن خانه زود

كجا پيشگه مرد بيگانه بود

چو گرسيوز آمد بنزديك در

از ايوان خروش آمد و نوش و خور

غريويدن چنگ و بانگ رباب

برآمد ز ايوان افراسياب‏

سواران در و بام آن كاخ شاه

گرفتند و هر سو ببستند راه‏

چو گرسيوز آن كاخ در بسته ديد

مى و غلغل نوش پيوسته ديد

سواران گرفتند گرد اندرش

چو سالار شد سوى بسته درش‏

بزد دست و بركند بندش ز جاى

بجست از ميان در اندر سراى‏

بيامد بنزديك آن خانه زود

كجا پيشگه مرد بيگانه بود

ز در چون ببيژن بر افگند چشم

بجوشيد خونش برگ بر ز خشم‏

در آن خانه سيصد پرستنده بود

همه با رباب و نبيد و سرود

بپيچيد بر خويشتن بيژنا

كه چون رزم سازم برهنه تنا

نه شبرنگ با من نه رهوار بور

همانا كه برگشتم امروز هور

ز گيتى نبينم همى يار كس

بجز ايزدم نيست فرياد رس‏

كجا گيو و گودرز كشوادگان

كه سر داد بايد همى رايگان‏

هميشه بيك ساق موزه درون

يكى خنجرى داشتى آبگون‏

بزد دست و خنجر كشيد از نيام

در خانه بگرفت و برگفت نام‏

كه من بيژنم پور كشوادگان

سر پهلوانان و آزادگان‏

ندرّد كسى پوست بر من مگر

همى سيرى آيد تنش را ز سر

وگر خيزد اندر جهان رستخيز

نبيند كسى پشتم اندر گريز

تو دانى نياكان و شاه مرا

ميان يلان پايگاه مرا

وگر جنگ سازند مر جنگ را

هميشه بشويم بخون چنگ را

ز تورانيان من بدين خنجرا

ببرم فراوان سران را سرا

گرم نزد سالار توران برى

بخوبى برو داستان آورى‏

تو خواهشگرى كن مرا زو بخون

سزد گر بنيكى بوى رهنمون‏

نكرد ايچ گرسيوز آهنگ اوى

چو ديد آن چنان تيزى چنگ اوى‏

بدانست كو راست گويد همى

بخون ريختن دست شويد همى‏

وفا كرد با او بسوگندها

بخوبى بدادش بسى پندها

بپيمان جدا كرد زو خنجرا

بخوبى كشيدش ببند اندرا

بياورد بسته بكردار يوز

چه سود از هنرها چو برگشت روز

چنينست كردار اين گوژپشت

چو نرمى بسودى بيابى درشت‏

چو آمد بنزديك شاه اندرا

گو دست بسته برهنه سرا

برو آفرين كرد كاى شهريار

گر از من كنى راستى خواستار

بگويم ترا سر بسر داستان

چو گردى بگفتار همداستان‏

نه من بآرزو جستم اين جشنگاه

نبود اندرين كار كس را گناه‏

از ايران بجنگ گراز آمدم

بدين جشن توران فراز آمدم‏

ز بهر يكى باز گم بوده را

بر انداختم مهربان دوده را

بزير يكى سرو رفتم بخواب

كه تا سايه دارد مرا ز آفتاب‏

پرى در بيامد بگسترد پر

مرا اندر آورد خفته ببر

از اسبم جدا كرد و شد تا براه

كه آمد همى لشكر و دخت شاه‏

سواران پراگنده بر گرد دشت

چه مايه عمارى بمن بر گذشت‏

يكى چتر هندى برآمد ز دور

ز هر سو گرفته سواران تور

يكى كرده از عود مهدى ميان

كشيده برو چادر پرنيان‏

بدو اندرون خفته بت پيكرى

نهاده ببالين برش افسرى‏

پرى يك بيك ز اهرمن كرد ياد

ميان سواران در آمد چو باد

مرا ناگهان در عمارى نشاند

بران خوب چهره فسونى بخواند

كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب

نجنبيد و من چشم كرده پر آب‏

گناهى مرا اندرين بوده نيست

منيژه بدين كار آلوده نيست‏

پرى بى‏گمان بخت برگشته بود

كه بر من همى جادوى آزمود

چنين بُد كه گفتم كم و بيش نه

مرا ايدر اكنون كس و خويش نه‏

چنين داد پاسخ پس افراسياب

كه بخت بدت كرد بر تو شتاب‏

تو آنى كز ايران بتيغ و كمند

همى رزم جستى بنام بلند

كنون چون زنان پيش من بسته دست

همى خواب گويى بكردار مست‏

بكار دروغ آزمودن همى

بخواهى سر از من ربودن همى‏

بدو گفت بيژن كه اى شهريار

سخن بشنو از من يكى هوشيار

گر ازان بدندان و شيران بچنگ

توانند كردن بهر جاى جنگ‏

يلان هم بشمشير و تير و كمان

توانند كوشيد با بد گمان‏

يكى دست بسته برهنه تنا

يكى راز پولاد پيراهنا

چگونه درد شير بى‏چنگ تيز

اگر چند باشد دلش پر ستيز

اگر شاه خواهد كه بيند ز من

دليرى نمودن بدين انجمن‏

يكى اسب فرماى و گرزى گران

ز تركان گزين كن هزار از سران‏

بآورد گه بر يكى زين هزار

اگر زنده مانم بمردم مدار

ز بيژن چو اين گفته بشنيد چشم

برو بر فگند و بر آورد خشم‏

بگرسيوز اندر يكى بنگريد

كز ايران چه ديديم و خواهيم ديد

نبينى كه اين بد كنش ريمنا

فزونى سگالد همى بر منا

بسنده نبودش همين بد كه كرد

همى رزم جويد بننگ و نبرد

ببر همچنين بند بر دست و پاى

هم اندر زمان زو بپرداز جاى‏

بفرماى دارى زدن پيش در

كه باشد ز هر سو برو رهگذر

نگون بخت را زنده بر دار كن

وزو نيز با من مگردان سخن‏

بدان تا ز ايرانيان زين سپس

نيارد بتوران نگه كرد كس‏

كشيدندش از پيش افراسياب

دل از درد خسته دو ديده پر آب‏

چو آمد بدر بيژن خسته دل

ز خون مژه پاى مانده بگل‏

همى گفت اگر بر سرم كردگار

نوشتست مردن ببد روزگار

ز دار و ز كشتن نترسم همى

ز گردان ايران بترسم همى‏

كه نامرد خواند مرا دشمنم

ز ناخسته بردار كرده تنم‏

بپيش نياكان پهلو منش

پس از مرگ بر من بود سرزنش‏

روانم بماند هم ايدر بجاى

ز شرم پدر چون شوم باز جاى‏

دريغا كه شادان شود دشمنم

چو بينند بر دار روشن تنم‏

دريغا ز شاه و ز مردان نيو

دريغا كه دورم ز ديدار گيو

ايا باد بگذر بايران زمين

پيامى بر از من بشاه گزين‏

بگويش كه بيژن بسختى درست

چو آهو كه در چنگ شير نرست‏

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ساعت 12:36 AM  توسط ارغوان  |