|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آمدن بيژن به سراپرده منيژه
نماند آنگهى جايگاه سخن خراميد زان سايه سرو بن سوى خيمه دخت آزاده خوى پياده همى گام زد بآرزوى بپرده در آمد چو سرو بلند ميانش بزرّين كمر كرده بند منيژه بيامد گرفتش ببر گشاد از ميانش كيانى كمر بپرسيدش از راه و رنج دراز كه با تو كه آمد بجنگ گراز چرا اين چنين روى و بالا و برز برنجانى اى خوب چهره بگرز بشستند پايش بمشك و گلاب گرفتند زان پس بخوردن شتاب نماند آنگهى جايگاه سخن خراميد زان سايه سرو بن سوى خيمه دخت آزاده خوى پياده همى گام زد بآرزوى بپرده در آمد چو سرو بلند ميانش بزرّين كمر كرده بند منيژه بيامد گرفتش ببر گشاد از ميانش كيانى كمر بپرسيدش از راه و رنج دراز كه با تو كه آمد بجنگ گراز چرا اين چنين روى و بالا و برز برنجانى اى خوب چهره بگرز بشستند پايش بمشك و گلاب گرفتند زان پس بخوردن شتاب نهادند خوان و خورش گونهگون همى ساختند از گمانى فزون نشستنگه رود و مى ساختند ز بيگانه خيمه بپرداختند پرستندگان ايستاده بپاى ابا بربط و چنگ و رامش سراى بديبا زمين كرده طاووس رنگ ز دينار و ديبا چو پشت پلنگ چه از مشك و عنبر چه ياقوت و زر سرا پرده آراسته سر بسر مى سالخورده بجام بلور برآورده با بيژن گيو شور سه روز و سه شب شاد بوده بهم گرفته برو خواب مستى ستم
|
||