توچال کوه تهران


 

                 شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

جنگ رستم با اكوان ديو

 

 

 

تو بر كردگار روان و خرد

ستايش گزين تا چه اندر خورد

ببين اى خردمند روشن روان

كه چون بايد او را ستودن توان‏

همه دانش ما به بيچارگيست

به بيچارگان بر ببايد گريست‏

تو خستو شو آن را كه هست و يكيست

روان و خرد را جزين راه نيست‏

ايا فلسفه دان بسيار گوى

بپويم براهى كه گويى مپوى‏

تو بر كردگار روان و خرد

ستايش گزين تا چه اندر خورد

ببين اى خردمند روشن روان

كه چون بايد او را ستودن توان‏

همه دانش ما به بيچارگيست

به بيچارگان بر ببايد گريست‏

تو خستو شو آن را كه هست و يكيست

روان و خرد را جزين راه نيست‏

ايا فلسفه دان بسيار گوى

بپويم براهى كه گويى مپوى‏

ترا هرچ بر چشم سر بگذرد

نگنجد همى در دلت با خرد

سخن هرچ بايست توحيد نيست

بنا گفتن و گفتن او يكيست‏

تو گر سخته شو سخن سخته سخته‏گوى

نيايد به بن هرگز اين گفت و گوى‏

بيك دم زدن رستى از جان و تن

همى بس بزرگ آيدت خويشتن‏

همى بگذرد بر تو ايام تو

سراى جز اين باشد آرام تو

نخست از جهان آفرين ياد كن

پرستش برين ياد بنياد كن‏

كزويست گردون گردان بپاى

هم اويست بر نيك و بد رهنماى‏

جهان پر شگفتست چون بنگرى

ندارد كسى آلت داورى‏

كه جانت شگفتست و تن هم شگفت

نخست از خود اندازه بايد گرفت‏

دگر آنك اين گرد گردان سپهر

همى نو نمايدت هر روز چهر

نباشى بدين گفته همداستان

كه دهقان همى گويد از باستان‏

خردمند كين داستان بشنود

بدانش گرايد بدين نگرود

و ليكن چو معنيش ياد آورى

شود رام و كوته كند داورى‏

تو بشنو ز گفتار دهقان پير

گر ايدونك باشد سخن دلپذير

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ساعت 12:5 AM  توسط ارغوان  |