|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشتى گرفتن رستم و پولادوند
بكشتى گرفتن نهادند روى دو گرد سر افراز و دو جنگجوى بپيمان كه از هر دو روى سپاه بيارى نيايد كسى كينهخواه ميان سپه نيم فرسنگ بود ستاره نظاره بران جنگ بود چو پولادوند و تهمتن بهم بر آويختند آن دو شير دژم همى دست سودند با يك با دگر گرفته دو جنگى دوال كمر چو شيده بر و يال رستم بديد يكى باد سرد از جگر بر كشيد پدر را چنين گفت كين زورمند كه خوانى ورا رستم ديوبند بكشتى گرفتن نهادند روى دو گرد سر افراز و دو جنگجوى بپيمان كه از هر دو روى سپاه بيارى نيايد كسى كينهخواه ميان سپه نيم فرسنگ بود ستاره نظاره بران جنگ بود چو پولادوند و تهمتن بهم بر آويختند آن دو شير دژم همى دست سودند با يك با دگر گرفته دو جنگى دوال كمر چو شيده بر و يال رستم بديد يكى باد سرد از جگر بر كشيد پدر را چنين گفت كين زورمند كه خوانى ورا رستم ديوبند بدين برز بالا و اين دست برد بخاك اندر آرد سر ديو گرد نبينى ز گردان ما جز گريز مكن خيره با چرخ گردان ستيز چنين گفت با شيده افراسياب كه شد مغز من زين سخن پر شتاب برو تا ببينى كه پولادوند بكشتى همى چون كند دست بند چنين گفت شيده كه پيمان شاه نه اين بود با او بپيش سپاه چو پيمان شكن باشى و تيره مغز نيايد ز دست تو پيگار نغز تو اين آب روشن مگردان سياه كه عيب آورد بر تو بر عيب خواه بدشنام بگشاد خسرو زبان برآشفت و شد با پسر بدگمان بدو گفت اگر ديو پولادوند ازين مرد بدخواه يابد گزند نماند بدين رزمگه زنده كس ترا از هنرها زيانست و بس عنان بر گراييد و آمد چو شير بآوردگاه دو مرد دلير نگه كرد پيكار دو پيل مست در آورده بر يكدگر هر دو دست بپولاد گفت اى سرافراز شير بكشتى گر آرى مر او را بزير بخنجر جگر گاه او را بكاف هنر بايد از كار كردن نه لاف نگه كرد گيو اندر افراسياب بدان خيره گفتار و چندان شتاب برانگيخت اسپ و بر آمد دمان چو بشكست پيمان همى بدگمان برستم چنين گفت كاى جنگجوى چه فرمان دهى كهتران را بگوى نگه كن به پيمان افراسياب چو جاى بلا ديد و جاى شتاب بيآمد همى دل بيافروزدش بكشتى درون خنجر آموزدش بدو گفت رستم كه جنگى منم بكشتى گرفتن درنگى منم شما را چرا بيم آيد همى چرا دل بدو نيم آيد همى اگر نيستتان جنگ را زور و دست دل من بخيره نبايد شكست گر ايدونك اين جادوى بىخرد ز پيمان يزدان همى بگذرد شما را ز پيمان شكستن چه باك گر او ريخت بر تارك خويش خاك من اكنون سر ديو پولادوند بخاك اندر آرم ز چرخ بلند و زان پس ببازيد چون شير چنگ گرفت آن بر و يال جنگى نهنگ بگردن بر آورد زد بر زمين همى خواند بر كردگار آفرين خروشى بر آمد ز ايران سپاه تبيره زنان بر گرفتند راه بابر اندر آمد دم كرّ ناى خروشيدن ناى و صنج و دراى كه پولادوندست بىجان شده بران خاك چون مار پيچان شده گمان برد رستم كه پولادوند ندارد بتن در درست ايچ بند برخش دلير اندر آورد پاى بماند آن تن اژدها را بجاى چو پيش صف آمد يل شيرگير نگه كرد پولاد بر سان تير گريزان بشد پيش افراسياب دلش پر ز خون و رخش پر ز آب بخفت از بر خاك تيره دراز زمانى بشد هوش زان رزمساز تهمتن چو پولاد را زنده ديد همه دشت لشكر پراگنده ديد دلش تنگتر گشت و لشكر براند جهان ديده گودرز را پيش خواند بفرمود تا تيرباران كنند هوا را چو ابر بهاران كنند ز يك دست بيژن ز يك دست گيو جهانجوى رهّام و گرگين نيو تو گفتى كه آتش بر افروختند جهان را بخنجر همى سوختند بلشكر چنين گفت پولادوند كه بىتخت و بىگنج و نام بلند چرا سر همى داد بايد بباد چرا كرد بايد همى رزم ياد سپه را بپيش اندر افگند و رفت ز رستم همى بند جانش بكفت
|
||