|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رزم پولادوند با گيو و توس
چو بنمود خورشيد تابان درفش معصفر شد آن پرنيان بنفش تبيره بر آمد ز درگاه شاه بابر اندر آمد خروش سپاه بپيش سپه بود پولادوند بتن زورمند و ببازو كمند چو صف بر كشيدند هر دو سپاه هوا شد بنفش و زمين شد سياه تهمتن بپوشيد ببر بيان نشست از بر ژنده پيل ژيان برآشفت و بر ميمنه حمله برد ز تركان بيفگند بسيار گرد چو بنمود خورشيد تابان درفش معصفر شد آن پرنيان بنفش تبيره بر آمد ز درگاه شاه بابر اندر آمد خروش سپاه بپيش سپه بود پولادوند بتن زورمند و ببازو كمند چو صف بر كشيدند هر دو سپاه هوا شد بنفش و زمين شد سياه تهمتن بپوشيد ببر بيان نشست از بر ژنده پيل ژيان برآشفت و بر ميمنه حمله برد ز تركان بيفگند بسيار گرد ازان پس غمى گشت پولادوند ز فتراك بگشاد پيچان كمند بر آويخت با طوس چون پيل مست كمندى ببازوى گرزى بدست كمربند بگرفت و او را ز زين برآورد و آسان بزد بر زمين به پيكار او گيو چون بنگريد سر طوس نوذر نگونسار ديد بر انگيخت از جاى شب ديز را تن و جان بياراست آويز را بر آويخت با ديو چون شير نر زرهدار با گرزه گاوسر كمندى بينداخت پولادوند سر گيو گرد اندر آمد ببند نگه كرد رهّام و بيژن ز راه بدان زور و بالا و آن دستگاه برفتند تا دست پولادوند ببندند هر دو بخم كمند بزد دست پولاد بسيار هوش بر انگيخت اسپ و بر آمد خروش دو گرد از دليران پر مايه را سرافراز و گرد و گرانمايه را بخاك اندر افگند و بسپرد خوار نظاره بران دشت چندان سوار بيامد بر اختر كاويان بخنجر بدو نيم كردش ميان خروشى برآمد ز ايران سپاه نماند ايچ گرد اندر آوردگاه فريبرز و گودرز و گردنكشان گرفتند از آن ديو جنگى نشان بگفتند با رستم كينهخواه كه پولادوند اندرين رزمگاه بزين بر يكى نامدارى نماند ز گردان لشكر سوارى نماند كه نفگند بر خاك پولادوند بگرز و بخنجر بتير و كمند همه رزمگه سربسر ماتمست بدين كار فريادرس رستمست ازان پس خروشيدن ناله خاست ز قلب و چپ لشكر و دست راست چو كم شد ز گودرز هر دو پسر بناليد با داور دادگر كه چندين نبيره پسر داشتم همى سر ز خورشيد بگذاشتم برزم اندرون پيش من كشته شد چنين اختر و روز من گشته شد جوانان و من زنده با پير سر مرا شرم باد از كلاه و كمر كمر برگشاد و كله بر گرفت خروشيدن و ناله اندر گرفت
|
||