توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آگاهى يافتن افراسياب از كار سپاه

 

 

 

پس آگاهى آمد بافراسياب

كه آتش بر آمد ز درياى آب‏

ز كاموس و منشور و خاقان چين

شكستى نو آمد بتوران زمين‏

از ايران يكى لشكر آمد بجنگ

كه شد چرخ گردنده را راه تنگ‏

چهل روز يكسان همى جنگ بود

شب و روز گيتى بيك رنگ بود

ز گرد سواران نبود آفتاب

چو بيدار بخت اندر آمد بخواب‏

سرانجام زان لشكر بيشمار

سوارى نماند از در كارزار

بزرگان و آن نامور مهتران

ببستند يك سر ببند گران‏

بخوارى فگندند بر پشت پيل

سپه بود گرد آمده بر دو ميل‏

پس آگاهى آمد بافراسياب

كه آتش بر آمد ز درياى آب‏

ز كاموس و منشور و خاقان چين

شكستى نو آمد بتوران زمين‏

از ايران يكى لشكر آمد بجنگ

كه شد چرخ گردنده را راه تنگ‏

چهل روز يكسان همى جنگ بود

شب و روز گيتى بيك رنگ بود

ز گرد سواران نبود آفتاب

چو بيدار بخت اندر آمد بخواب‏

سرانجام زان لشكر بيشمار

سوارى نماند از در كارزار

بزرگان و آن نامور مهتران

ببستند يك سر ببند گران‏

بخوارى فگندند بر پشت پيل

سپه بود گرد آمده بر دو ميل‏

ز كشته چنان بد كه در رزمگاه

كسى را نبد جاى رفتن براه‏

وزين روى پيران براه ختن

بشد با يكى نامدار انجمن‏

كشانى و شگنى و وهرى نماند

كه منشور شمشير رستم نخواند

وزين روى تنگ اندر آمد سپاه

بپيش اندرون رستم كينه‏خواه‏

گر آيند زى ما برزم آن گروه

شود كوه هامون و هامون چو كوه‏

چو افراسياب اين سخنها شنود

دلش گشت پر درد و سر پر ز دود

همه موبدان و ردان را بخواند

ز كار گذشته فراوان براند

كز ايران يكى لشكرى جنگجوى

بدان نامداران نهادست روى‏

شكسته شدست آن سپاه گران

چنان ساز و آن لشكر بى‏كران‏

ز اندوه كاموس و خاقان چين

ببستند گفتى مرا بر زمين‏

سپاهى چنان بسته و خسته شد

دو بهره ز گردنكشان بسته شد

بايران كشيدند بر پشت پيل

زمين پر ز خون بود تا چند ميل‏

چه سازيم و اين را چه درمان كنيم

نشايد كه اين بر دل آسان كنيم‏

گر ايدونك رستم بود پيش رو

نماند برين بوم و بر خار و خو

كه من دستبرد ورا ديده‏ام

ز كار آگهان نيز بشنيده‏ام‏

كه او با بزرگان ايران زمين

چه كردست از نيكوى روز كين‏

چه كردست با شاه مازندران

ز گرزش چه آمد بران مهتران‏

گرانمايگان پاسخ آراستند

همه يك سر از جاى برخاستند

كه گر نامداران سقلاب و چين

بايران همى رزم جستند و كين‏

نه از لشكر ما كسى كم شدست

نه اين كشور از خون دمادم شدست‏

ز رستم چرا بيم دارى همى

چنين كام دشمن بخارى همى‏

ز مادر همه مرگ را زاده‏ايم

ميان تا ببستيم نگشاده‏ايم‏

اگر خاك ما را بپى بسپرند

ازين كرده خويش كيفر برند

بكين گر ببنديم زين پس ميان

نماند كسى زنده ز ايرانيان‏

ز پر مايگان شاه پاسخ شنيد

ز لشكر زبان آورى بر گزيد

دليران و گردنكشان را بخواند

ز خواب و ز آرام و خوردن بماند

در گنج بگشاد و دينار داد

روان را بخون دل آهار داد

چنان شد ز گردان جنگى زمين

كه گفتى سپهر اندر آمد بكين‏

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 11:4 PM  توسط ارغوان  |