|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آگاهى يافتن افراسياب از كار سپاه
پس آگاهى آمد بافراسياب كه آتش بر آمد ز درياى آب ز كاموس و منشور و خاقان چين شكستى نو آمد بتوران زمين از ايران يكى لشكر آمد بجنگ كه شد چرخ گردنده را راه تنگ چهل روز يكسان همى جنگ بود شب و روز گيتى بيك رنگ بود ز گرد سواران نبود آفتاب چو بيدار بخت اندر آمد بخواب سرانجام زان لشكر بيشمار سوارى نماند از در كارزار بزرگان و آن نامور مهتران ببستند يك سر ببند گران بخوارى فگندند بر پشت پيل سپه بود گرد آمده بر دو ميل پس آگاهى آمد بافراسياب كه آتش بر آمد ز درياى آب ز كاموس و منشور و خاقان چين شكستى نو آمد بتوران زمين از ايران يكى لشكر آمد بجنگ كه شد چرخ گردنده را راه تنگ چهل روز يكسان همى جنگ بود شب و روز گيتى بيك رنگ بود ز گرد سواران نبود آفتاب چو بيدار بخت اندر آمد بخواب سرانجام زان لشكر بيشمار سوارى نماند از در كارزار بزرگان و آن نامور مهتران ببستند يك سر ببند گران بخوارى فگندند بر پشت پيل سپه بود گرد آمده بر دو ميل ز كشته چنان بد كه در رزمگاه كسى را نبد جاى رفتن براه وزين روى پيران براه ختن بشد با يكى نامدار انجمن كشانى و شگنى و وهرى نماند كه منشور شمشير رستم نخواند وزين روى تنگ اندر آمد سپاه بپيش اندرون رستم كينهخواه گر آيند زى ما برزم آن گروه شود كوه هامون و هامون چو كوه چو افراسياب اين سخنها شنود دلش گشت پر درد و سر پر ز دود همه موبدان و ردان را بخواند ز كار گذشته فراوان براند كز ايران يكى لشكرى جنگجوى بدان نامداران نهادست روى شكسته شدست آن سپاه گران چنان ساز و آن لشكر بىكران ز اندوه كاموس و خاقان چين ببستند گفتى مرا بر زمين سپاهى چنان بسته و خسته شد دو بهره ز گردنكشان بسته شد بايران كشيدند بر پشت پيل زمين پر ز خون بود تا چند ميل چه سازيم و اين را چه درمان كنيم نشايد كه اين بر دل آسان كنيم گر ايدونك رستم بود پيش رو نماند برين بوم و بر خار و خو كه من دستبرد ورا ديدهام ز كار آگهان نيز بشنيدهام كه او با بزرگان ايران زمين چه كردست از نيكوى روز كين چه كردست با شاه مازندران ز گرزش چه آمد بران مهتران گرانمايگان پاسخ آراستند همه يك سر از جاى برخاستند كه گر نامداران سقلاب و چين بايران همى رزم جستند و كين نه از لشكر ما كسى كم شدست نه اين كشور از خون دمادم شدست ز رستم چرا بيم دارى همى چنين كام دشمن بخارى همى ز مادر همه مرگ را زادهايم ميان تا ببستيم نگشادهايم اگر خاك ما را بپى بسپرند ازين كرده خويش كيفر برند بكين گر ببنديم زين پس ميان نماند كسى زنده ز ايرانيان ز پر مايگان شاه پاسخ شنيد ز لشكر زبان آورى بر گزيد دليران و گردنكشان را بخواند ز خواب و ز آرام و خوردن بماند در گنج بگشاد و دينار داد روان را بخون دل آهار داد چنان شد ز گردان جنگى زمين كه گفتى سپهر اندر آمد بكين
|
||