|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
شكسته شدن سپاه تورانيان
ازان پس بگرز گران دست برد بزرگش همان و همان بود خرد چنان شد درو دشت آوردگاه كه شد تنگ بر مور و بر پشه راه ز بس كشته و خسته شد جوى خون يكى بىسر و ديگرى سرنگون چُنان بخت تابنده تاريك شد همانا بشب روز نزديك شد بر آمد يكى ابر و بادى سياه بشد روشنايى ز خورشيد و ماه سر از پاى دشمن ندانست باز بيابان گرفتند و راه دراز نگه كرد پيران بدان كارزار چنان تيز برگشتن روزگار ازان پس بگرز گران دست برد بزرگش همان و همان بود خرد چنان شد درو دشت آوردگاه كه شد تنگ بر مور و بر پشه راه ز بس كشته و خسته شد جوى خون يكى بىسر و ديگرى سرنگون چُنان بخت تابنده تاريك شد همانا بشب روز نزديك شد بر آمد يكى ابر و بادى سياه بشد روشنايى ز خورشيد و ماه سر از پاى دشمن ندانست باز بيابان گرفتند و راه دراز نگه كرد پيران بدان كارزار چنان تيز برگشتن روزگار نه منشور و فرطوس و خاقان چين نه آن نامداران و مردان كين درفش بزرگان نگونسار ديد بخاك اندرون خستگان خوار ديد بنستيهن گرد و كلباد گفت كه شمشير و نيزه ببايد نهفت نگونسار كرد آن درفش سياه برفتند پويان ببى راه و راه همه ميمنه گيو تاراج كرد در و دشت چون پرّ درّاج كرد بجست از چپ لشكر و دست راست بدان تا بداند كه پيران كجاست چو او را نديدند گشتند باز دليران سوى رستم سرفراز تبه گشته اسپان جنگى ز كار همه رنجه و خسته كارزار برفتند با كام دل سوى كوه تهمتن بپيش اندرون با گروه همه ترگ و جوشن بخون و بخاك شده غرق و برگستوان چاك چاك تن از جنگ خسته دل از رزم شاد جهان را چنينست ساز و نهاد پر از خون بر و تيغ و پاى و ركيب ز كشته نه پيدا فراز از نشيب چنين تا بشستن نپرداختند يك از ديگرى باز نشناختند سر و تن بشستند و دل شسته بود كه دشمن ببند گران بسته بود
|
||