توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

رزم شنگل با رستم و گريختن شنگل

 

 

 

بغرّيد شنگل ز پيش سپاه

منم گفت گرداوژن رزم خواه‏

بگوييد كان مرد سگزى كجاست

يكى كرد خواهم برو نيزه راست‏

چو آواز شنگل برستم رسيد

ز لشكر نگه كرد و او را بديد

بدو گفت هان آمدم رزمخواه

نگر تا نگيرى بلشكر پناه‏

چنين گفت رستم كه از كردگار

نجستم جزين آرزوى آشكار

كه بيگانه‏اى زان بزرگ انجمن

دليرى كند رزم جويد ز من‏

نه سقلاب ماند از يشان نه هند

نه شمشير هندى نه چينى پرند

پى و بيخ ايشان نمانم بجاى

نمانم بتركان سر و دست و پاى‏

بغرّيد شنگل ز پيش سپاه

منم گفت گرداوژن رزم خواه‏

بگوييد كان مرد سگزى كجاست

يكى كرد خواهم برو نيزه راست‏

چو آواز شنگل برستم رسيد

ز لشكر نگه كرد و او را بديد

بدو گفت هان آمدم رزمخواه

نگر تا نگيرى بلشكر پناه‏

چنين گفت رستم كه از كردگار

نجستم جزين آرزوى آشكار

كه بيگانه‏اى زان بزرگ انجمن

دليرى كند رزم جويد ز من‏

نه سقلاب ماند از يشان نه هند

نه شمشير هندى نه چينى پرند

پى و بيخ ايشان نمانم بجاى

نمانم بتركان سر و دست و پاى‏

بر شنگل آمد بآواز گفت

كه اى بدنژاد فرومايه جفت‏

مرا نام رستم كند زال زر

تو سگزى چرا خوانى اى بد گهر

نگه كن كه سگزى كنون مرگ تست

كفن بى‏گمان جوشن و ترگ تست‏

همى گشت با او بآوردگاه

ميان دو صف بر كشيده سپاه‏

يكى نيزه زد بر گرفتش ز زين

نگونسار كرد و بزد بر زمين‏

برو بر گذر كرد و او را نخست

بشمشير برد آنگهى شير دست‏

برفتند زان روى كنداوران

بزهر آب داده پرند آوران‏

چو شنگل گريزان شد از پيل تن

پراگنده گشتند زان انجمن‏

دو بهره از يشان بشمشير كشت

دليران توران نمودند پشت‏

بجان شنگل از دست رستم بجست

زره بود و جوشن تنش را نخست‏

چنين گفت شنگل كه اين مرد نيست

كس او را بگيتى هم آورد نيست‏

يكى ژنده پيلست بر پشت كوه

مگر رزم سازند يك سر گروه‏

بتنها كسى رزم با اژدها

نجويد چو جويد نيابد رها

بدو گفت خاقان ترا بامداد

دگر بود راى و دگر بود ياد

سپه را بفرمود تا همگروه

برانند يك سر بكردار كوه‏

سر افراز را در ميان آورند

تنومند را جان زيان آورند

بشمشير برد آن زمان شير دست

چپ لشكر چينيان بر شكست‏

هر آنگه كه خنجر بر انداختى

همه ره تن بى‏سر انداختى‏

نه با جنگ او كوه را پاى بود

نه با خشم او پيل را جاى بود

بدان سان گرفتند گرد اندرش

كه خورشيد تاريك شد از برش‏

چنان نيزه و خنجر و گرز و تير

كه شد ساخته بر يل شير گير

گمان برد كاندر نيستان شدست

ز خون روى كشور ميستان شدست‏

بيك زخم ده نيزه كردى قلم

خروشان و جوشان و دشمن دژم‏

دليران ايران پس پشت اوى

بكينه دل آگنده و جنگ جوى‏

ز بس نيزه و گرز و گوپال و تيغ

تو گفتى همى ژاله بارد ز ميغ‏

ز كشته همه دشت آوردگاه

تن و پشت و سر بود و ترگ و كلاه‏

ز چينى و شگنى و از هندوى

ز سقلاب و هرى و از پهلوى‏

سپه بود چون خاك در پاى كوه

ز يك مرد سگزى شده همگروه‏

كه با او بجنگ اندرون پاى نيست

چنو در جهان لشكر آراى نيست‏

كسى كو كند زين سخن داستان

نباشد خردمند همداستان‏

كه پرخاشخر نامور صد هزار

بسنده نبودند با يك سوار

ازين كين بد آمد بافراسياب

ز رستم كجا يابد آرام و خواب‏

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:38 PM  توسط ارغوان  |