|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آغاز رزم
چو برگشت پيران ز هر دو گروه زمين شد بكردار جوشنده كوه چنين گفت رستم بايرانيان كه من جنگ را بسته دارم ميان شما يك بيك سر پر از كين كنيد بروهاى جنگى پر از چين كنيد كه امروز رزمى بزرگست پيش پديد آيد اندازه گرگ و ميش مرا گفته بود آن ستاره شناس ازين روز بودم دل اندر هراس كه رزمى بود در ميان دو كوه جهانى شوند اندر آن همگروه شوند انجمن كار ديده مهان بدان جنگ بىمرد گردد جهان چو برگشت پيران ز هر دو گروه زمين شد بكردار جوشنده كوه چنين گفت رستم بايرانيان كه من جنگ را بسته دارم ميان شما يك بيك سر پر از كين كنيد بروهاى جنگى پر از چين كنيد كه امروز رزمى بزرگست پيش پديد آيد اندازه گرگ و ميش مرا گفته بود آن ستاره شناس ازين روز بودم دل اندر هراس كه رزمى بود در ميان دو كوه جهانى شوند اندر آن همگروه شوند انجمن كار ديده مهان بدان جنگ بىمرد گردد جهان پى كين نهان گردد از روى بوم شود گرز پولاد بر سان موم هر آن كس كه آيد بر ما بجنگ شما دل مداريد از آن كار تنگ دو دستش ببندم بخمّ كمند اگر يار باشد سپهر بلند شما سربسر يك بيك همگروه مباشيد از آن نامداران ستوه مرا گر برزم اندر آيد زمان نميرم ببزم اندرون بىگمان همى نام بايد كه ماند دراز نمانى همى كار چندين مساز دل اندر سراى سپنجى مبند كه پر خون شوى چون ببايدت كند اگر يار باشد روان با خرد بنيك و ببد روز را بشمرد خداوند تاج و خداوند گنج نبندد دل اندر سراى سپنج چنين داد پاسخ برستم سپاه كه فرمان تو برتر از چرخ ماه چنان رزم سازيم با تيغ تيز كه ماند ز ما نام تا رستخيز ز دو رويه تنگ اندر آمد سپاه يكى ابر گفتى بر آمد سياه كه باران او بود شمشير و تير جهان شد بكردار درياى قير ز پيكان پولاد و پرّ عقاب سيه گشت رخشان رخ آفتاب سنانهاى نيزه بگرد اندرون ستاره بيالود گفتى بخون چرنگيدن گرزه گاوچهر تو گفتى همى سنگ بارد سپهر بخون و بمغز اندرون خار و خاك شده غرق و برگستوان چاك چاك همه دشت يك سر پر از جوى خون بهر جاى چندى فگنده نگون چو پيلان فگنده بهم ميل ميل برخ چون زرير و بلب همچو نيل چنين گفت گودرز با پير سر كه تا من ببستم بمردى كمر نديدم كه رزمى بود زين نشان نه هرگز شنيدم ز گردنكشان كه از كشته گيتى برين سان بود يكى خوار و ديگر تن آسان بود
|
||