|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
سخن گفتن رستم با سپاه خويش
وزين روى رستم يلان را بخواند سخنهاى بايسته چندى براند چو طوس و چو گودرز و رهام و گيو فريبرز و گستهم و خرّاد نيو چو گرگين كار آزموده سوار چو بيژن فرزنده كارزار تهمتن چنين گفت با بخردان هشيوار و بيدار دل موبدان كسى را كه يزدان كند نيكبخت سزاوار باشد ورا تاج و تخت جهانگير و پيروز باشد بجنگ نبايد كه بيند ز خود زور چنگ ز يزدان بود زور ما خود كييم بدين تيره خاك اندرون بر چييم وزين روى رستم يلان را بخواند سخنهاى بايسته چندى براند چو طوس و چو گودرز و رهام و گيو فريبرز و گستهم و خرّاد نيو چو گرگين كار آزموده سوار چو بيژن فرزنده كارزار تهمتن چنين گفت با بخردان هشيوار و بيدار دل موبدان كسى را كه يزدان كند نيكبخت سزاوار باشد ورا تاج و تخت جهانگير و پيروز باشد بجنگ نبايد كه بيند ز خود زور چنگ ز يزدان بود زور ما خود كييم بدين تيره خاك اندرون بر چييم ببايد كشيدن گمان از بدى ره ايزدى بايد و بخردى كه گيتى نماند همى بر كسى نبايد بدو شاد بودن بسى همى مردمى بايد و راستى ز كژّى بود كمى و كاستى چو پيران بيامد بر من دمان سخن گفت با درد دل يك زمان كه از نيكوى با سياوش چه كرد چه آمد برويش ز تيمار و درد فرنگيس و كىخسرو از اژدها بگفتار و كردار او شد رها ابا آنك اندر دلم شد درست كه پيران بكين كشته آيد نخست برادرش و فرزند در پيش اوى بسى با گهر نامور خويش اوى ابر دست كىخسرو افراسياب شود كشته اين ديدهام من بخواب گنهكار يك تن نماند بجاى مگر كشته افگنده در زير پاى و ليكن نخواهم كه بر دست من شود كشته اين پير با انجمن كه او را بجز راستى پيشه نيست ز بد بر دلش راه انديشه نيست گر ايدونك باز آرد اين را كه گفت گناه گذشته ببايد نهفت گنهكار با خواسته هرچ بود سپارد بما كين نبايد فزود ازين پس مرا جاى پيكار نيست به از راستى در جهان كار نيست و رين نامداران ابا تخت و پيل سپاهى بدين سان چو درياى نيل فرستند نزديك ما تاج و گنج از يشان نباشيم زين پس برنج نداريم گيتى بكشتن نگاه كه نيكى دهش را جز اينست راه جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت نبايد همه بهر يك نيك بخت چو بشنيد گودرز بر پاى خاست بدو گفت كاى مهتر راد و راست ستون سپاهى و زيباى گاه فروزان بتو شاه و تخت و كلاه سر مايه تست روشن خرد روانت همى از خرد بر خورد ز جنگ آشتى بىگمان بهترست نگه كن كه گاوت بچرم اندرست بگويم يكى پيش تو داستان كنون بشنو از گفته باستان كه از راستى جان بد گوهران گريزد چو گردون ز بار گران گر ايدونك بيچاره پيمان كند بكوشد كه آن راستى بشكند چو كژ آفريدش جهان آفرين تو مشنو سخن زو و كژّى مبين نخستين كه ما رزمگه ساختيم سخن رفت زين كار و پرداختيم ز پيران فرستاده آمد برين كه بيزارم از دشت و ز رنج و كين كه من ديده دارم هميشه پر آب ز گفتار و كردار افراسياب ميان بستهام بندگى شاه را نخواهم بر و بوم و خرگاه را بسى پند و اندرز بشنيد و گفت كزين پس نباشد مرا جنگ جفت شوم گفت بپسيچم اين كار تفت بخويشان بگويم كه ما را چه رفت مرا تخت و گنجست و هم چارپاى بديشان نمايم سزاوار جاى چو گفت اين بگفتيم كارى رواست بتوران ترا تخت و گنج و نواست يكى گوشه گير تا نزد شاه ز تو آشكارا نگردد گناه بگفتيم و پيران برين بازگشت شب تيره با ديو انباز گشت هيونى فرستاد نزديك شاه كه لشكر بر آراى كامد سپاه تو گفتى كه با ما بگفت اين سخن نه سر بود ازان كار هرگز نه بن كنون با تو اى پهلوان سپاه يكى ديگر افگند بازى براه جز از رنگ و چاره نداند همى ز دانش سخن بر فشاند همى كنون از كمند تو ترسيده شد روا بد كه ترسيده از ديده شد همه پشت ايشان بكاموس بود سپهبد چو سگسار و فرطوس بود سر بخت كاموس برگشته ديد بخم كمند اندرش كشته ديد در آشتى جويد اكنون همى نيارد نشستن بهامون همى چو داند كه تنگ اندر آمد نشيب بكار آورد بند و رنگ و فريب گنهكار با گنج و با خواسته كه گفتست پيش آرم آراسته ببينى كه چون بر دمد زخم كوس بجنگ اندر آيد سپهدار طوس سپهدار پيران بود پيش رو كه جنگ آورد هر زمان نوبنو دروغست يك سر همه گفت اوى نشايد جز از اهرمن جفت اوى اگر بشنوى سر بسر پند من نگه كن ببهرام فرزند من سپه را بدان چاره اندر نواخت ز گودرزيان گورستانى بساخت كه تا زندهام خون سرشك منست يكى تيغ هندى پزشك منست چو بشنيد رستم بگودرز گفت كه گفتار تو با خرد باد جفت چنين است پيران و اين راز نيست كه او نيز با ما همآواز نيست و ليكن من از خوب كردار اوى نجويم همى كين و پيكار اوى نگه كن كه با شاه ايران چه كرد ز كار سياوش چه تيمار خورد گر از گفته خويش باز آيد اوى بنزديك ما رزم ساز آيد اوى بفتراك بر بسته دارم كمند كجا ژنده پيل اندر آرم ببند ز نيكو گمان اندر آيم نخست نبايد مگر جنگ و پيكار جست چنو بازگردد ز گفتار خويش ببيند ز ما درد و تيمار خويش برو آفرين كرد گودرز و طوس كه خورشيد بر تو ندارد فسوس بنزديك تو بند و رنگ و دروغ سخنهاى پيران نگيرد فروغ مباد اين جهان بىسر و تاج شاه تو بادى هميشه ورا پيش گاه چنين گفت رستم كه شب تيره گشت ز گفتارها مغزها خيره گشت بباشيم و تا نيم شب مى خوريم دگر نيمه تيمار لشكر بريم ببينيم تا كردگار جهان برين آشكارا چه دارد نهان بايرانيان گفت كامشب بمى يكى اخترى افگنم نيك پى كه فردا من اين گرز سام سوار بگردن بر آرم كنم كارزار از ايدر بران سان شوم سوى جنگ بدانگه كجا پاى دارد نهنگ سراپرده و افسر و گنج و تاج همان ژنده پيلان و هم تخت عاج بيارم سپارم بايرانيان اگر تاختن را ببندم ميان برآمد خروشى ز جاى نشست ازان نامداران خسروپرست سوى خيمه خويش رفتند باز بخواب و بآسايش آمد نياز
|
||