|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آمدن پيران نزد رستم
همى رفت پيران پر از درد و بيم شد از كار رستم دلش بدو نيم بيامد بنزديك ايران سپاه خروشيد كاى مهتر رزم خواه شنيدم كزين لشكر بىشمار مرا ياد كردى بهنگام كار خراميدم از پيش آن انجمن بدين انجمن تا چه خواهى ز من بدو گفت رستم كه نام تو چيست بدين آمدن راى و كام تو چيست چنين داد پاسخ كه پيران منم سپهدار اين شير گيران منم ز هومان ويسه مرا خواستى بخوبى زبان را بياراستى همى رفت پيران پر از درد و بيم شد از كار رستم دلش بدو نيم بيامد بنزديك ايران سپاه خروشيد كاى مهتر رزم خواه شنيدم كزين لشكر بىشمار مرا ياد كردى بهنگام كار خراميدم از پيش آن انجمن بدين انجمن تا چه خواهى ز من بدو گفت رستم كه نام تو چيست بدين آمدن راى و كام تو چيست چنين داد پاسخ كه پيران منم سپهدار اين شير گيران منم ز هومان ويسه مرا خواستى بخوبى زبان را بياراستى دلم تيز شد تا تو از مهتران كدامى ز گردان جنگ آوران بدو گفت من رستم زابلى زرهدار با خنجر كابلى چو بشنيد پيران ز پيش سپاه بيامد بر رستم كينهخواه بدو گفت رستم كه اى پهلوان درودت ز خورشيد روشن روان هم از مادرش دخت افراسياب كه مهر تو بيند هميشه بخواب بدو گفت پيران كه اى پيل تن درودت ز يزدان و از انجمن ز نيكى دهش آفرين بر تو باد فلك را گذر بر نگين تو باد ز يزدان سپاس و بدويم پناه كه ديدم ترا زنده بر جايگاه زواره فرامرز و زال سوار كه او ماند از خسروان يادگار درستند و شادان دل و سرفراز كزيشان مبادا جهان بىنياز بگويم ترا گر ندارى گران گِلَه كردن كهتر از مهتران بكشتم درختى بباغ اندرون كه بارش كبست آمد و برگ خون ز ديده همى آب دادم برنج بدو بُد مرا زندگانى و گنج مرا زو همه رنج بهر آمدست كزو بار ترياك زهر آمدست سياوش مرا چون پدر داشتى به پيش بديها سپر داشتى بسا درد و سختى و رنجا كه من كشيدم ازان شاه و زان انجمن گواى من اندر جهان ايزدست گوا خواستن دادگر را بدست كه اكنون بر آمد بسى روزگار شنيدم بسى پند آموزگار كه شيون نه برخاست از خان من همى آتش افروزد از جان من همى خون خروشم بجاى سرشك هميشه گرفتارم اندر پزشك ازين كار بهر من آمد گزند نه بر آرزو گشت چرخ بلند ز تيره شب و ديدهام نيست شرم كه من چند جوشيدهام خون گرم ز كار سياوش چو آگه شدم ز نيك و ز بد دست كوته شدم ميان دو كشور دو شاه بلند چنين خوارم و زار و دل مستمند فرنگيس را من خريدم بجان پدر بر سر آورده بودش زمان بخانه نهانش همى داشتم برو پشت هرگز نه برگاشتم بپاداش جان خواهد از من همى سر بد گمان خواهد از من همى پر از دردم اى پهلوان از دو روى ز دو انجمن سر پر از گفتگوى نه راه گريزست ز افراسياب نه جاى دگر دارم آرام و خواب همم گنج و بوم است و هم چارپاى نبينم همى روى رفتن بجاى پسر هست و پوشيده رويان بسى چنين خسته و بسته هر كسى اگر جنگ فرمايد افراسياب نماند كه چشم اندر آيد بخواب بناكام لشكر ببايد كشيد نشايد ز فرمان او آرميد بمن بر كنون جاى بخشايشست سپاه اندر آوردن آرايشست اگر نيستى بر دلم درد و غم ازين تخمه جز كشتن پيلسم جز او نيز چندى دلير و جوان كه در جنگ سير آمدند از روان ازين پس مرا بيم جانست نيز سخن چند گويم ز فرزند و چيز به پيروزگر بر تو اى پهلوان كه از من نباشى خليده روان ز خويشان من بد ندارى نهان برانديشى از كردگار جهان بروشن روان سياوش كه مرگ مرا خوشتر از جوشن و تيغ و ترگ گر ايدونكه جنگى بود هم گروه تلى كشته بينى ببالاى كوه كشانى و سقلاب و شگنى و هند ازين مرز تا پيش درياى سند ز خون سياوش همه بىگناه سپاهى كشيده بدين رزمگاه ترا آشتى بهتر آيد كه جنگ نبايد گرفتن چنين كار تنگ نگر تا چه بينى تو داناترى برزم دليران تواناترى ز پيران چو بشنيد رستم سخن نه بر آرزو پاسخ افگند بن بدو گفت تا من بدين رزمگاه كمر بستهام با دليران شاه نديدستم از تو بجز راستى ز تركان همه راستى خواستى پلنگ اين شناسد كه پيكار و جنگ نه خوبست و داند همى كوه و سنگ چو كين سر شهرياران بود سر و كار با تيرباران بود كنون آشتى را دو راه ايدرست نگر تا شما را چه اندر خورست يكى آنك هر كس كه از خون شاه بگسترد بر خيره اين رزمگاه ببندى فرستى بر شهريار سزد گر نفرمايد اين كارزار گنهكار خون سر بىگناه سزد گر نباشد بدين رزمگاه و ديگر كه با من ببندى كمر بيايى بر شاه پيروزگر ز چيزى كه ايدر بمانى همى تو آن را گرانمايه دانى همى بجاى يكى ده بيابى ز شاه مكن ياد بنگاه توران سپاه بدل گفت پيران كه ژرفست كار ز توران شدن پيش آن شهريار دگر چون گنهكار جويد همى دل از بىگناهان بشويد همى بزرگان و خويشان افراسياب كه با گنج و تختند و با جاه و آب ازين در كجا گفت يارم سخن نه سر باشد اين آرزو را نه بن چو هومان و كلباد و فرشيدورد كجا هست گودرز زيشان بدرد همه زين شمارند و اين روى نيست مر اين آب را در جهان جوى نيست مرا چاره خويش بايد گرفت ره جست را پيش بايد گرفت بدو گفت پيران كه اى پهلوان هميشه جوان باش و روشن روان شوم باز گويم بگردان همين بمنشور و شنگل بخاقان چين هيونى فرستم بافراسياب بگويم سرش را برآرم ز خواب
|
||