|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشته شدن كاموس به دست رستم
تهمتن ز الواى شد دردمند ز فتراك بگشاد پيچان كمند چو آهنگ جنگ سران داشتى كمندى و گرزى گران داشتى بيامد بغرّيد چون پيل مست كمندى ببازو و گرزى بدست بدو گفت كاموس چندين مدم بنيروى اين رشته شصت خم چنين پاسخ آورد رستم كه شير چو نخچير بيند بغرّد دلير نخستين برين كينه بستى كمر ز ايران بكشتى يكى نامور كنون رشته خوانى كمند مرا ببينى همى تنگ و بند مرا تهمتن ز الواى شد دردمند ز فتراك بگشاد پيچان كمند چو آهنگ جنگ سران داشتى كمندى و گرزى گران داشتى بيامد بغرّيد چون پيل مست كمندى ببازو و گرزى بدست بدو گفت كاموس چندين مدم بنيروى اين رشته شصت خم چنين پاسخ آورد رستم كه شير چو نخچير بيند بغرّد دلير نخستين برين كينه بستى كمر ز ايران بكشتى يكى نامور كنون رشته خوانى كمند مرا ببينى همى تنگ و بند مرا زمانه ترا از كشانى براند چو ايدر بدت خاك جايت نماند بر انگيخت كاموس اسپ نبرد هم آورد را ديد با دار و برد بينداخت تيغ پرند آورش همى خواست از تن بريدن سرش سر تيغ بر گردن رخش خورد ببرّيد برگستوان نبرد تن رخش را زان نيامد گزند گو پيل تن حلقه كرد آن كمند بينداخت و افگندش اندر ميان بر انگيخت از جاى پيل ژيان بزين اندر آورد و كردش دوال عقابى شده رخش با پرّ و بال سوار از دليرى بيفشارد ران گران شد ركيب و سبك شد عنان همى خواست كان خمّ خام كمند بنيرو ز هم بگسلاند ز بند شد از هوش كاموس و نگسست خام گو پيل تن رخش را كرد رام عنان را بپيچيد و او را ز زين نگون اندر آورد و زد بر زمين بيامد ببستش بخمّ كمند بدو گفت كاكنون شدى بىگزند ز تو تنبل و جادوى دور گشت روانت بر ديو مزدور گشت سر آمد بتو بر همه روز كين نبينى زمين كشانى و چين گمان تو آن بد كه هنگام جنگ كسى چون تو نگرفت خنجر بچنگ مبادا كه كين آورد سرفراز كه بس زود بيند نشيب و فراز دو دست از پس پشت بستش چو سنگ بخمّ كمند اندر آورد چنگ بيامد خرامان بايران سپاه بزير كش اندر تن كينهخواه بگردان چنين گفت كين رزمجوى ز بس زور و كين اندر آمد بروى چنين است رسم سراى فريب گهى در فراز و گهى در نشيب بايران همى شد كه ويران كند كنام پلنگان و شيران كند به زابلستان و به كابلستان نه ايوان بود نيز و نه گلستان نيندازد از دست گوپال را مگر گم كند رستم زال را كفن شد كنون مغفر و جوشنش ز خاك افسر و گرد پيراهنش شما را بكشتن چگونست راى كه شد كار كاموس جنگى ز پاى بيفگند بر خاك پيش سران ز لشكر برفتند كنداوران تنش را بشمشير كردند چاك بخون غرقه شد زير او سنگ و خاك بمردى نبايد شد اندر گمان كه بر تو درازست دست زمان بپايان شد اين رزم كاموس گرد همى شد كه جان آورد جان ببرد
|
||