|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
فرستادن افراسياب، خاقان و كاموس را به يارى پيران
چو خورشيد بر زد ز خرچنگ چنگ بدرّيد پيراهن مشك رنگ به پيران فرستاده آمد ز شاه كه آمد ز هر جاى بىمر سپاه سپاهى كه درياى چين را ز گرد كند چون بيابان بروز نبرد نخستين سپهدار خاقان چين كه تختش همى بر نتابد زمين تنش زور دارد چو صد نرّه شير سر ژنده پيل اندر آرد بزير يكى مهتر از ماورالنهر بر كه بگذارد از چرخ گردنده سر ببالا چو سرو و بديدار ماه جهانگير و نازان بدو تاج و گاه چو خورشيد بر زد ز خرچنگ چنگ بدرّيد پيراهن مشك رنگ به پيران فرستاده آمد ز شاه كه آمد ز هر جاى بىمر سپاه سپاهى كه درياى چين را ز گرد كند چون بيابان بروز نبرد نخستين سپهدار خاقان چين كه تختش همى بر نتابد زمين تنش زور دارد چو صد نرّه شير سر ژنده پيل اندر آرد بزير يكى مهتر از ماورالنهر بر كه بگذارد از چرخ گردنده سر ببالا چو سرو و بديدار ماه جهانگير و نازان بدو تاج و گاه سر سرفرازان و كاموس نام بر آرد ز گودرز و از طوس نام ز مرز سپيجاب تا دشت روم سپاهى كه بود اندر آباد بوم فرستادم اينك سوى كارزار بر آرند از طوس و خسرو دمار چو بشنيد پيران بتوران سپاه چنين گفت كاى سرفرازان شاه بدين مژده شاه پير و جوان همه شاد باشيد و روشن روان ببايد كنون دل ز تيمار شست بايران نمانم بر و بوم و رست سر از رزم و از رنج و كين خواستن بر آسود و ز لشكر آراستن بايران و توران و بر خشك و آب نبينند جز كام افراسياب ز لشكر بر پهلوان پيش رو بمژده بيامد همى نو بنو بگفتند كاى نامور پهلوان هميشه بزى شاد و روشن روان بديدار شاهان دلت شاد دار روانت ز انديشه آزاد دار ز كشمير تا برتر از رود شهد درفش و سپاهست و پيلان و مهد نخست اندر آيم ز خاقان چين كه تاجش سپهرست و تختش زمين چو منشور جنگى كه با تيغ اوى بخاك اندر آيد سر جنگجوى دلاور چو كاموس شمشير زن كه چشمش نديدست هرگز شكن همه كارهاى شگرف آورد چو خشم آورد باد و برف آورد چو خشنود باشد بهار آردت گل و سنبل جويبار آردت ز سقلاب چون كندر شير مرد چو پيروز كانى سپهر نبرد چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند هوا پر درفش و زمين پر پرند چغانى چو فرطوس لشكر فروز گهارگهانى گوگرد سوز شميران شگنى و گردوى و هر پراگنده بر نيزه و تيغ زهر تو اكنون سر افراز و رامش پذير كزين مژده برنا شود مرد پير ز لشكر توى پهلو و پيش رو هميشه بزى شاد و فرمانت نو دل و جان پيران پر از خنده گشت تو گفتى مگر مرده بد زنده گشت بهومان چنين گفت پيران كه من پذيره شوم پيش اين انجمن كه ايشان ز راه دراز آمدند پر انديشه و رزمساز آمدند ازين آمدن بىنيازند سخت خداوند تاجاند و زيباى تخت ندارند سر كم ز افراسياب كه با تخت و گنجاند و با جاه و آب شوم تا ببينم كه چند و چيند سپهبد كدامند و گردان كيند كنم آفرين پيش خاقان چين و گر پيش تختش ببوسم زمين ببينم سر افراز كاموس را برابر كنم شنگل و طوس را چو باز آيم ايدر ببندم ميان بر آرم دم و دود از ايرانيان اگر خود ندارند پاياب جنگ بريشان كنم روز تاريك و تنگ هرانكس كه هستند زيشان سران كنم پاى و گردن ببند گران فرستم بنزديك افراسياب نه آرام جويم بدين بر نه خواب ز لشكر هرانكس كه آيد بدست سرانشان ببرّم بشمشير پست بسوزم دهم خاك ايشان بباد نگيريم زان بوم و بر نيز ياد سه بهره ازان پس برانم سپاه كنم روز بر شاه ايران سياه يكى بهره زيشان فرستم ببلخ بايرانيان بر كنم روز تلخ دگر بهره بر سوى كابلستان بكابل كشم خاك زابلستان سوم بهره بر سوى ايران برم ز تركان بزرگان و شيران برم زن و كودك خرد و پير و جوان نمانم كه باشد تنى با روان بر و بوم ايران نمانم بجاى كه مه دست بادا از يشان مه پاى كنون تا كنم كارها را بسيچ شما جنگ ايشان مجوييد هيچ بگفت اين و دل پر ز كينه برفت همى پوست بر تنش گفتى بكفت بلشكر چنين گفت هومان گرد كه دل را ز كينه نبايد سترد دو روز اين يكى رنج بر تن نهيد دو ديده بكوه هماون نهيد نبايد كه ايشان شبى بىدرنگ گريزان برانند ازين جاى تنگ كنون كوه و رود و در و دشت و راه جهانى شود پر درفش سپاه
|
||