|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گرد كردن توران سپاه، كوه هماون را
ازين سان همى رفت روز و شبان پر از غم دل و ناچريده لبان همه ديده پر خون و دل پر ز داغ ز رنج روان گشته چون پرّ زاغ چو نزديك كوه هماون رسيد بران دامن كوه لشكر كشيد چنين گفت طوس سپهبد بگيو كه اى پر خرد نامبردار نيو سه روزست تا زين نشان تاختى بخواب و بخوردن نپرداختى بيا و بياسا و چيزى بخور بآرامش و جامه بنماى سر كه من بىگمانم كه پيران بجنگ پس ما بيايد كنون بىدرنگ ازين سان همى رفت روز و شبان پر از غم دل و ناچريده لبان همه ديده پر خون و دل پر ز داغ ز رنج روان گشته چون پرّ زاغ چو نزديك كوه هماون رسيد بران دامن كوه لشكر كشيد چنين گفت طوس سپهبد بگيو كه اى پر خرد نامبردار نيو سه روزست تا زين نشان تاختى بخواب و بخوردن نپرداختى بيا و بياسا و چيزى بخور بآرامش و جامه بنماى سر كه من بىگمانم كه پيران بجنگ پس ما بيايد كنون بىدرنگ كسى را كه آسودهتر زين گروه به بيژن بمان و تو بر شو بكوه همه خستگان را سوى كه كشيد ز آسودگان لشكرى بر گزيد چنين گفت كين كوهسر جاى ماست ببايد كنون خويشتن كرد راست طلايه ز كوه اندر آمد بدشت بدان تا بريشان نشايد گذشت خروش نگهبان و آواى زنگ تو گفتى بجوش آمد از كوه سنگ هم آنگه برآمد ز چرخ آفتاب جهان گشت برسان درياى آب ز درگاه پيران برآمد خروش چنان شد كه بر خيزد از خاك جوش بهومان چنين گفت كاكنون بجنگ نبايد همانا فراوان درنگ سواران دشمن همه كشتهاند و گر خسته از جنگ برگشتهاند بزد كوس و از دشت بر خاست غو همى رفت پيش سپه پيش رو رسيدند تركان بدان رزمگاه همه رزمگه خيمه بد بىسپاه بشد نزد پيران يكى مژدهخواه كه كس نيست ايدر ز ايران سپاه ز لشكر بشادى بر آمد خروش بفرمان پيران نهادند گوش سپهبد چنين گفت با بخردان كه اى نامور پر هنر موبدان چه سازيم و اين را چه دانيد راى كه اكنون ز دشمن تهى ماند جاى سواران لشكر ز پير و جوان همه تيز گفتند با پهلوان كه لشكر گريزان شد از پيش ما شكست آمد اندر بدانديش ما يكى رزمگاهست پر خون و خاك از يشان نه هنگام بيم است و باك ببايد پى دشمن اندر گرفت ز مولش سزد گر بمانى شگفت گريزان ز باد اندر آيد بآب به آيد ز موليدن ايدر شتاب چنين گفت پيران كه هنگام جنگ شود سست پاى شتاب از درنگ سپاهى بكردار درياى آب شدست انجمن پيش افراسياب بمانيم تا آن سپاه گران بيايند گردان و جنگ آوران ازان پس بايران نمانيم كس چنين است راى خردمند و بس بدو گفت هومان كه اى پهلوان مرنجان بدين كار چندين روان سپاهى بدان زور و آن جوش و دم شدى روى دريا از يشان دژم كنون خيمه و گاه و پرده سراى همه مانده بر جاى و رفته ز جاى چنان دان كه رفتن ز بيچارگيست نمودن بما پشت يكبارگيست نمانيم تا نزد خسرو شوند بدرگاه او لشكرى نو شوند ز زابلستان رستم آيد بجنگ زيانى بود سهمگين زين درنگ كنون ساختن بايد و تاختن فسونها و نيرنگها ساختن چو گودرز را با سپهدار طوس درفش همايون و پيلان و كوس همه بىگمانى بچنگ آوريم بد آيد چو ايدر درنگ آوريم چنين داد پاسخ بدو پهلوان كه بيدار دل باش و روشن روان چنان كن كه نيك اختر و راى تست كه چرخ فلك زير بالاى تست پس لشكر اندر گرفتند راه سپهدار پيران و توران سپاه بلهّاك فرمود كاكنون مهايست بگردان عنان با سوارى دويست بدو گفت مگشاى بند از ميان ببين تا كجايند ايرانيان همى رفت لهّاك بر سان باد ز خواب و ز خوردن نكرد ايچ ياد چو نيمى ز تيره شب اندر گذشت طلايه بديدش بتاريك دشت خروش آمد از كوه و آواى زنگ نديد ايچ لهّاك جاى درنگ بنزديك پيران بيامد ز راه بدو آگهى داد ز ايران سپاه كه ايشان بكوه هماون درند همه بسته بر پيش راه گزند بهومان بفرمود پيران كه زود عنان و ركيبت ببايد بسود ببر چند بايد ز لشكر سوار ز گردان گردنكش نامدار كه ايرانيان با درفش و سپاه گرفتند كوه هماون پناه ازين رزم رنج آيد اكنون بروى خرد تيز كن چاره كار جوى گر آن مرد با كاويانى درفش بيارى شود روى ايشان بنفش اگر دست يابى بشمشير تيز درفش و همه نيزه كن ريز ريز من اينك پس اندر چو باد دمان بيايم نسازم درنگ و زمان گزين كرد هومان ز لشكر سوار سپردار و شمشيرزن سى هزار چو خورشيد تابنده بنمود تاج بگسترد كافور بر تخت عاج پديد آمد از دور گرد سپاه غو ديدهبان آمد از ديدهگاه كه آمد ز تركان سپاهى پديد بابر سيه گردشان بر كشيد چو بشنيد جوشن بپوشيد طوس برآمد دم بوق و آواى كوس سواران ايران همه همگروه رده بركشيدند بر پيش كوه چو هومان بديد آن سپاه گران گراييدن گرز و تيغ سران چنين گفت هومان بگودرز و طوس كز ايران برفتيد با پيل و كوس سوى شهر تركان بكين آختن بدان روى لشكر برون تاختن كنون برگزيدى چو نخچير كوه شدستى ز گردان توران ستوه نيايدت زين كار خود شرم و ننگ خور و خواب و آرام بر كوه و سنگ چو فردا بر آيد ز كوه آفتاب كنم زين حصار تو درياى آب بدانى كه اين جاى بيچارگيست برين كوه خارا ببايد گريست هيونى بپيران فرستاد زود كه انديشه ما دگرگونه بود دگرگونه بود آنچ انداختيم بريشان همى تاختن ساختيم همه كوه يك سر سپاهست و كوس درفش از پس پشت گودرز و طوس چنان كن كه چون بردمد چاك روز پديد آيد از چرخ گيتى فروز تو ايدر بوى ساخته با سپاه شده روى هامون ز لشكر سياه فرستاده نزديك پيران رسيد بجوشيد چون گفت هومان شنيد بيامد شب تيره هنگام خواب همى راند لشكر بكردار آب
|
||