|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
بازگشتن ايرانيان به نزد خسرو
چو برزد سر از كوه تابنده شيد بر آمد سر تاج روز سپيد سپاه پراگنده گرد آمدند همى هر كسى داستانها زدند كه چندين ز ايرانيان كشته شد سر بخت سالار برگشته شد چنين چيره شد دست تركان بجنگ سپه را كنون نيست جاى درنگ بر شاه بايد شدن بىگمان ببينيم تا بر چه گردد زمان اگر شاه را دل پر از جنگ نيست مرا و ترا جاى آهنگ نيست پسر بىپدر شد پدر بىپسر بشد كشته و زنده خسته جگر چو برزد سر از كوه تابنده شيد بر آمد سر تاج روز سپيد سپاه پراگنده گرد آمدند همى هر كسى داستانها زدند كه چندين ز ايرانيان كشته شد سر بخت سالار برگشته شد چنين چيره شد دست تركان بجنگ سپه را كنون نيست جاى درنگ بر شاه بايد شدن بىگمان ببينيم تا بر چه گردد زمان اگر شاه را دل پر از جنگ نيست مرا و ترا جاى آهنگ نيست پسر بىپدر شد پدر بىپسر بشد كشته و زنده خسته جگر اگر جنگ فرمان دهد شهريار بسازد يكى لشكر نامدار بياييم و دلها پر از كين و جنگ كنيم اين جهان بر بدانديش تنگ برين راى زان مرز گشتند باز همه دل پر از خون و جان پر گداز برادر ز خون برادر به درد زبانشان ز خويشان پر از ياد كرد برفتند يك سر سوى كاسهرود روانشان ازان كشتگان پر درود طلايه بيامد به پيش سپاه كسى را نديد اندران جايگاه بپيران فرستاد زود آگهى كز ايرانيان گشت گيتى تهى چو بشنيد پيران هم اندر زمان بهر سو فرستاد كار آگهان چو برگشتن مهتران شد درست سپهبد روان را ز انده بشست بيامد بشبگير خود با سپاه همى گشت بر گرد آن رزمگاه همه كوه و هم دشت و هامون و راغ سراپرده و خيمه بد همچو باغ بلشكر ببخشيد و خود بر گرفت ز كار جهان مانده اندر شگفت كه روزى فرازست و روزى نشيب گهى شاد دارد گهى با نهيب همان به كه با جام مانيم روز همى بگذرانيم روزى بروز بدان آگهى نزد افراسياب هيونى برافگند هنگام خواب سپهبد بدان آگهى شاد شد ز تيمار و درد دل آزاد شد همه لشكرش گشته روشن روان ببستند آيين ره پهلوان همه جامه زينت آويختند درم بر سر او همى ريختند چو آمد بنزديكىء شهر شاه سپهبد پذيره شدش با سپاه برو آفرين كرد بسيار و گفت كه از پهلوانان ترا نيست جفت دو هفته ز ايوان افراسياب همى بر شد آواز چنگ و رباب سيم هفته پيران چنان كرد راى كه با شادمانى شود باز جاى يكى خلعت آراست افراسياب كه گر بر شمارى بگيرد شتاب ز دينار و ز گوهر شاهوار ز زرّين كمرهاى گوهر نگار از اسپان تازى بزرّين ستام ز شمشير هندى بزرّين نيام يكى تخت پر مايه از عاج و ساج ز پيروزه مهد و ز بيجاده تاج پرستار چينى و رومى غلام پر از مشك و عنبر دو پيروزه جام بنزديك پيران فرستاد چيز ازان پس بسى پندها داد نيز كه با موبدان باش و بيدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش نگه كن خردمند كار آگهان بهر جاى بفرست گرد جهان كه كىخسرو امروز با خواستست بداد و دهش گيتى آراستست نژاد و بزرگى و تخت و كلاه چو شد گرد ازين بيش چيزى مخواه ز برگشتن دشمن ايمن مشو زمان تا زمان آگهى خواه نو بجايى كه رستم بود پهلوان تو ايمن بخسپى بپيچد روان پذيرفت پيران همه پند اوى كه سالار او بود و پيوند اوى سپهدار پيران و آن انجمن نهادند سر سوى راه ختن بپاى آمد اين داستان فرود كنون رزم كاموس بايد سرود
|
||