توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

كشتن گيو، تژاو را به كين بهرام‏

 

 

 

چو خورشيد تابنده بنمود پشت

دل گيو گشت از برادر درشت‏

ببيژن چنين گفت كاى رهنماى

برادر نيامد همى باز جاى‏

ببايد شدن تا ورا كار چيست

نبايد كه بر رفته بايد گريست‏

دليران برفتند هر دو چو گرد

بدان جاى پرخاش و ننگ و نبرد

بديدار بهرامشان بد نياز

همى خسته و كشته جستند باز

همه دشت پر خسته و كشته بود

جهانى بخون اندر آغشته بود

چو خورشيد تابنده بنمود پشت

دل گيو گشت از برادر درشت‏

ببيژن چنين گفت كاى رهنماى

برادر نيامد همى باز جاى‏

ببايد شدن تا ورا كار چيست

نبايد كه بر رفته بايد گريست‏

دليران برفتند هر دو چو گرد

بدان جاى پرخاش و ننگ و نبرد

بديدار بهرامشان بد نياز

همى خسته و كشته جستند باز

همه دشت پر خسته و كشته بود

جهانى بخون اندر آغشته بود

دليران چو بهرام را يافتند

پر از آب و خون ديده بشتافتند

بخاك و بخون اندر افگنده خوار

فتاده ازو دست و برگشته كار

همى ريخت آب از بر چهر اوى

پر از خون دو تن ديده از مهر اوى‏

چو باز آمدش هوش بگشاد چشم

تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم‏

چنين گفت با گيو كاى نامجوى

مرا چون بپوشى بتابوت روى‏

تو كين برادر بخواه از تژاو

ندارد مگر گاو با شير تاو

مرا ديد پيران ويسه نخَست

كه با من بدش روزگارى نشست‏

همه نامداران و گردان چين

بجستند با من بآغاز كين‏

تن من تژاو جفا پيشه خست

نكرد ايچ ياد از نژاد و نشست‏

چو بهرام گرد اين سخن ياد كرد

بباريد گيو از مژه آب زرد

بدادار دارنده سوگند خورد

بروز سپيد و شب لاژورد

كه جز ترگ رومى نبيند سرم

مگر كين بهرام باز آورم‏

پر از درد و پر كين بزين بر نشست

يكى تيغ هندى گرفته بدست‏

بدانگه كه شد روى گيتى سياه

تژاو از طلايه بر آمد براه‏

چو از دور گيو دليرش بديد

عنان را بپيچيد و دم در كشيد

چو دانست كز لشكر اندر گذشت

ز گردان و گردنكشان دور گشت‏

سوى او بيفگند پيچان كمند

ميان تژاو اندر آمد به بند

بران اندر آورد و بر گشت زود

پس آسانش از پشت زين در ربود

بخاك اندر افگند خوار و نژند

فرود آمد و دست كردش به بند

نشست از بر اسپ و او را كشان

پس اندر همى برد چون بيهشان‏

چنين گفت با او بخواهش تژاو

كه با من نماند اى دلير ايچ تاو

چه كردم كزين بى‏شمار انجمن

شب تيره دوزخ نمودى بمن‏

بزد بر سرش تازيانه دويست

بدو گفت كين جاى گفتار نيست‏

ندانى همى اى بد شور بخت

كه در باغ كين تازه كشتى درخت‏

كه بالاش با چرخ همبر بود

تنش خون خورد بار او سر بود

شكار تو بهرام بايد بجنگ

ببينى كنون زخم كام نهنگ‏

چنين گفت با گيو جنگى تژاو

كه تو چون عقابى و من چون چكاو

ز بهرام بر بد نبردم گمان

نه او را بدست من آمد زمان‏

كه من چون رسيدم سواران چين

ورا كشته بودند بر دشت كين‏

بران بد كه بهرام بى‏جان شدست

ز دردش دل گيو پيچان شدست‏

كشانش بياورد گيو دلير

بپيش جگر خسته بهرام شير

بدو گفت كاينك سر بى‏وفا

مكافات سازم جفا را جفا

سپاس از جهان آفرين كردگار

كه چندان زمان ديدم از روزگار

كه تيره روان بدانديش تو

بپردازم اكنون من از پيش تو

همى كرد خواهش بريشان تژاو

همى خواست از كشتن خويش تاو

همى گفت ار ايدونك اين كار بود

سر من بخنجر بريدن چه سود

يكى بنده باشم روان ترا

پرستش كنم گوربان ترا

چنين گفت با گيو بهرام شير

كه اى نامور نامدار دلير

گر ايدونك از وى بمن بد رسيد

همان روز مرگش نبايد چشيد

سر پر گناهش روان داد من

بمان تا كند در جهان ياد من‏

برادر چو بهرام را خسته ديد

تژاو جفا پيشه را بسته ديد

خروشيد و بگرفت ريش تژاو

بريدش سر از تن بسان چكاو

دل گيو زان پس بريشان بسوخت

روانش ز غم آتشى بر فروخت‏

خروشى بر آورد كاندر جهان

كه ديد اين شگفت آشكار و نهان‏

كه گر من كشم ور كشى پيش من

برادر بود گر كسى خويش من‏

بگفت اين و بهرام يل جان بداد

جهان را چنين است ساز و نهاد

عنان بزرگى هر آن كو بجست

نخستين ببايد بخون دست شست‏

اگر خود كشد گر كشندش بدرد

بگرد جهان تا توانى مگرد

خروشان بر اسپ تژاوش ببست

به بيژن سپرد آنگهى بر نشست‏

بياوردش از جايگاه تژاو

بنزديك ايران دلش پر ز تاو

چو شد دور زان جايگاه نبرد

بكردار ايوان يكى دخمه كرد

بيا گند مغزش بمشك و عبير

تنش را بپوشيد چينى حرير

بر آيين شاهانش بر تخت عاج

بخوابيد و آويخت بر سرش تاج‏

سر دخمه كردند سرخ و كبود

تو گفتى كه بهرام هرگز نبود

شد آن لشكر نامور سوگوار

ز بهرام و ز گردش روزگار

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:31 AM  توسط ارغوان  |