|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشته شدن بهرام بر دست تژاو
چو لشكر بيامد بر پهلوان بگفتند با او سراسر گوان فراوان سخن رفت زان رزمساز ز پيكار او آشكار او راز بگفتند كاينت هژبر دلير پياده نگردد خود از جنگ سير بپرسيد پيران كه اين مرد كيست ازان نامداران ورا نام چيست يكى گفت بهرام شيراوژن است كه لشكر سراسر بدو روشن است برويين چنين گفت پيران كه خيز كه بهرام را نيست جاى گريز مگر زنده او را بچنگ آورى زمانه براسايد از داورى ز لشكر كسى را كه بايد ببر كجا نامدارست و پرخاشخر چو لشكر بيامد بر پهلوان بگفتند با او سراسر گوان فراوان سخن رفت زان رزمساز ز پيكار او آشكار او راز بگفتند كاينت هژبر دلير پياده نگردد خود از جنگ سير بپرسيد پيران كه اين مرد كيست ازان نامداران ورا نام چيست يكى گفت بهرام شيراوژن است كه لشكر سراسر بدو روشن است برويين چنين گفت پيران كه خيز كه بهرام را نيست جاى گريز مگر زنده او را بچنگ آورى زمانه براسايد از داورى ز لشكر كسى را كه بايد ببر كجا نامدارست و پرخاشخر چو بشنيد رويين بيامد دمان نبودش بس انديشه بد گمان بر تير بنشست بهرام شير نهاده سپر بر سر و چرخ زير يكى تير باران برويين بكرد كه شد ماه تابنده چون لاژورد چو رويين پيران ز تيرش بخست يلان را همه كند شد پاى و دست بسستى بر پهلوان آمدند پر از درد و تيره روان آمدند كه هرگز چنين يك پياده بجنگ ز دريا نديديم جنگى نهنگ چو بشنيد پيران غمى گشت سخت بلرزيد بر سان برگ درخت نشست از بر باره تند تاز همى رفت با او بسى رزمساز بيامد بدو گفت كاى نامدار پياده چرا ساختى كارزار نه تو با سياوش بتوران بدى همانا بپرخاش و سوران بدى مرا با تو نان و نمك خوردن است نشستن همان مهر پروردن است نبايد كه با اين نژاد و گهر بدين شير مردى و چندين هنر ز بالا بخاك اندر آيد سرت بسوزد دل مهربان مادرت بيا تا بسازيم سوگند و بند براهى كه آيد دلت را پسند ازان پس يكى با تو خويشى كنيم چو خويشى بود راى بيشى كنيم پياده تو با لشكرى نامدار نتابى مخور با تنت زينهار بدو گفت بهرام كاى پهلوان خردمند و بينا و روشن روان مرا حاجت از تو يكى بارگيست و گر نه مرا جنگ يكبارگيست بدو گفت پيران كه اى نامجوى ندانى كه اين راى را نيست روى ترا اين به آيد كه گفتم سخن دليرى و بر خيره تندى مكن ببين تا سواران آن انجمن نهند اين چنين ننگ بر خويشتن كه چندين تن از تخمه مهتران ز ديهيم داران و كنداوران ز پيكار تو كشته و خسته شد چنين رزم ناگاه پيوسته شد كه جويد گذر سوى ايران كنون مگر آنك جوشد ورا مغز و خون اگر نيستى رنج افراسياب كه گردد سرش زين سخن پر شتاب ترا بارگى دادمى اى جوان بدان تات بردى بر پهلوان بگفت اين و بر گشت و شد باز جاى دلش پر ز كين و سرش پر ز راى برفت او و آمد ز لشكر تژاو سوارى كه بوديش با شير تاو ز پيران بپرسيد و پيران بگفت كه بهرام را از يلان نيست جفت بمهرش بدادم بسى پند خوب نمودم بدو راه و پيوند خوب سخن را نبد بر دلش هيچ راه همى راه جويد بايران سپاه بپيران چنين گفت جنگى تژاو كه با مهر جان ترا نيست تاو شوم گر پياده بچنگ آرمش سر اندر زمان زير سنگ آرمش بيامد شتابان بدان رزمگاه كجا بود بهرام يل بىسپاه چو بهرام را ديد نيزه بدست يكى بر خروشيد چون پيل مست بدو گفت ازين لشكر نامدار پياده يكى مرد و چندين سوار بايران گرازيد خواهى همى سرت بر فرازيد خواهى همى سران را سپردى سر اندر زمان گه آمد كه بر تو سر آيد زمان پس آنگه بفرمود كاندر نهيد بتير و بگرز و بژوپين دهيد برو انجمن شد يكى لشكرى هرانكس كه بود از دليران سرى كمان را بزه كرد بهرام گرد بتير از هوا روشنايى ببرد چو تير اسپرى شد سوى نيزه گشت چو درياى خون شد همه كوه و دشت چو نيزه قلم شد بگرز و بتيغ همى خون چكانيد بر تيره ميغ چو رزمش برين گونه پيوسته شد بتيرش دلاور بسى خسته شد چو بهرام يل گشت بىتوش و تاو پس پشت او اندر آمد تژاو يكى تيغ زد بر سر كتف اوى كه شير اندر آمد ز بالا بروى جدا شد ز تن دست خنجرگزار فرو ماند از رزم و بر گشت كار تژاو ستمگاره را دل بسوخت بكردار آتش رخش برفروخت بپيچيد ازو روى پر درد و شرم بجوش آمدش در جگر خون گرم
|
||