توچال کوه تهران
 

 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

كشته شدن بهرام بر دست تژاو

 

 

 

چو لشكر بيامد بر پهلوان

بگفتند با او سراسر گوان‏

فراوان سخن رفت زان رزمساز

ز پيكار او آشكار او راز

بگفتند كاينت هژبر دلير

پياده نگردد خود از جنگ سير

بپرسيد پيران كه اين مرد كيست

ازان نامداران ورا نام چيست‏

يكى گفت بهرام شيراوژن است

كه لشكر سراسر بدو روشن است‏

برويين چنين گفت پيران كه خيز

كه بهرام را نيست جاى گريز

مگر زنده او را بچنگ آورى

زمانه براسايد از داورى‏

ز لشكر كسى را كه بايد ببر

كجا نامدارست و پرخاشخر

چو لشكر بيامد بر پهلوان

بگفتند با او سراسر گوان‏

فراوان سخن رفت زان رزمساز

ز پيكار او آشكار او راز

بگفتند كاينت هژبر دلير

پياده نگردد خود از جنگ سير

بپرسيد پيران كه اين مرد كيست

ازان نامداران ورا نام چيست‏

يكى گفت بهرام شيراوژن است

كه لشكر سراسر بدو روشن است‏

برويين چنين گفت پيران كه خيز

كه بهرام را نيست جاى گريز

مگر زنده او را بچنگ آورى

زمانه براسايد از داورى‏

ز لشكر كسى را كه بايد ببر

كجا نامدارست و پرخاشخر

چو بشنيد رويين بيامد دمان

نبودش بس انديشه بد گمان‏

بر تير بنشست بهرام شير

نهاده سپر بر سر و چرخ زير

يكى تير باران برويين بكرد

كه شد ماه تابنده چون لاژورد

چو رويين پيران ز تيرش بخست

يلان را همه كند شد پاى و دست‏

بسستى بر پهلوان آمدند

پر از درد و تيره روان آمدند

كه هرگز چنين يك پياده بجنگ

ز دريا نديديم جنگى نهنگ‏

چو بشنيد پيران غمى گشت سخت

بلرزيد بر سان برگ درخت‏

نشست از بر باره تند تاز

همى رفت با او بسى رزمساز

بيامد بدو گفت كاى نامدار

پياده چرا ساختى كارزار

نه تو با سياوش بتوران بدى

همانا بپرخاش و سوران بدى‏

مرا با تو نان و نمك خوردن است

نشستن همان مهر پروردن است‏

نبايد كه با اين نژاد و گهر

بدين شير مردى و چندين هنر

ز بالا بخاك اندر آيد سرت

بسوزد دل مهربان مادرت‏

بيا تا بسازيم سوگند و بند

براهى كه آيد دلت را پسند

ازان پس يكى با تو خويشى كنيم

چو خويشى بود راى بيشى كنيم‏

پياده تو با لشكرى نامدار

نتابى مخور با تنت زينهار

بدو گفت بهرام كاى پهلوان

خردمند و بينا و روشن روان‏

مرا حاجت از تو يكى بارگيست

و گر نه مرا جنگ يكبارگيست‏

بدو گفت پيران كه اى نامجوى

ندانى كه اين راى را نيست روى‏

ترا اين به آيد كه گفتم سخن

دليرى و بر خيره تندى مكن‏

ببين تا سواران آن انجمن

نهند اين چنين ننگ بر خويشتن‏

كه چندين تن از تخمه مهتران

ز ديهيم داران و كنداوران‏

ز پيكار تو كشته و خسته شد

چنين رزم ناگاه پيوسته شد

كه جويد گذر سوى ايران كنون

مگر آنك جوشد ورا مغز و خون‏

اگر نيستى رنج افراسياب

كه گردد سرش زين سخن پر شتاب‏

ترا بارگى دادمى اى جوان

بدان تات بردى بر پهلوان‏

بگفت اين و بر گشت و شد باز جاى

دلش پر ز كين و سرش پر ز راى‏

برفت او و آمد ز لشكر تژاو

سوارى كه بوديش با شير تاو

ز پيران بپرسيد و پيران بگفت

كه بهرام را از يلان نيست جفت‏

بمهرش بدادم بسى پند خوب

نمودم بدو راه و پيوند خوب‏

سخن را نبد بر دلش هيچ راه

همى راه جويد بايران سپاه‏

بپيران چنين گفت جنگى تژاو

كه با مهر جان ترا نيست تاو

شوم گر پياده بچنگ آرمش

سر اندر زمان زير سنگ آرمش‏

بيامد شتابان بدان رزمگاه

كجا بود بهرام يل بى‏سپاه‏

چو بهرام را ديد نيزه بدست

يكى بر خروشيد چون پيل مست‏

بدو گفت ازين لشكر نامدار

پياده يكى مرد و چندين سوار

بايران گرازيد خواهى همى

سرت بر فرازيد خواهى همى‏

سران را سپردى سر اندر زمان

گه آمد كه بر تو سر آيد زمان‏

پس آنگه بفرمود كاندر نهيد

بتير و بگرز و بژوپين دهيد

برو انجمن شد يكى لشكرى

هرانكس كه بود از دليران سرى‏

كمان را بزه كرد بهرام گرد

بتير از هوا روشنايى ببرد

چو تير اسپرى شد سوى نيزه گشت

چو درياى خون شد همه كوه و دشت‏

چو نيزه قلم شد بگرز و بتيغ

همى خون چكانيد بر تيره ميغ‏

چو رزمش برين گونه پيوسته شد

بتيرش دلاور بسى خسته شد

چو بهرام يل گشت بى‏توش و تاو

پس پشت او اندر آمد تژاو

يكى تيغ زد بر سر كتف اوى

كه شير اندر آمد ز بالا بروى‏

جدا شد ز تن دست خنجرگزار

فرو ماند از رزم و بر گشت كار

تژاو ستمگاره را دل بسوخت

بكردار آتش رخش برفروخت‏

بپيچيد ازو روى پر درد و شرم

بجوش آمدش در جگر خون گرم‏

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:29 AM  توسط ارغوان  |