توچال کوه تهران


 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

باز خواندن كى‏خسرو توس را

 

 

 

رونده بر شاه برد آگهى

كه تيره شد آن روزگار مهى‏

چو شاه دلير اين سخنها شنيد

بجوشيد و ز غم دلش بر دميد

ز كار برادر پر از درد بود

بران درد بر درد لشكر فزود

زبان كرد گويا بنفرين طوس

شب تيره تا گاه بانگ خروس‏

دبير خردمند را پيش خواند

دل آگنده بودش ز غم برفشاند

يكى نامه بنوشت پر آب چشم

ز بهر برادر پر از درد و خشم‏

بسوى فريبرز كاوس شاه

يكى سوى پر مايگان سپاه‏

رونده بر شاه برد آگهى

كه تيره شد آن روزگار مهى‏

چو شاه دلير اين سخنها شنيد

بجوشيد و ز غم دلش بر دميد

ز كار برادر پر از درد بود

بران درد بر درد لشكر فزود

زبان كرد گويا بنفرين طوس

شب تيره تا گاه بانگ خروس‏

دبير خردمند را پيش خواند

دل آگنده بودش ز غم برفشاند

يكى نامه بنوشت پر آب چشم

ز بهر برادر پر از درد و خشم‏

بسوى فريبرز كاوس شاه

يكى سوى پر مايگان سپاه‏

سر نامه بود از نخست آفرين

چنانچون بود رسم آيين و دين‏

بنام خداوند خورشيد و ماه

كجا داد بر نيكوى دستگاه‏

جهان و مكان و زمان آفريد

پى مور و پيل گران آفريد

ازويست پيروزى و زو شكيب

بنيك و ببد زو رسد كام و زيب‏

خرد داد و جان و تن زورمند

بزرگى و ديهيم و تخت بلند

رهايى نيابد سر از بند اوى

يكى را همه فرّ و اورند اوى‏

يكى را دگر شور بختى دهد

نياز و غم و درد و سختى دهد

ز رخشنده خورشيد تا تيره خاك

همه داد بينم ز يزدان پاك‏

بشد طوس با كاويانى درفش

ز لشكر چهل مرد زرّينه كفش‏

بتوران فرستادمش با سپاه

برادر شد از كين نخستين تباه‏

بايران چنو هيچ مهتر مباد

وزين گونه سالار لشكر مباد

دريغا برادر فرود جوان

سر نامداران و پشت گوان‏

ز كين پدر زار و گريان بدم

بران درد يك چند بريان بدم‏

كنون بر برادر ببايد گريست

ندانم مرا دشمن و دوست كيست‏

مرو گفتم او را براه چرم

مزن بر كلات و سپدكوه دم‏

بران ره فرودست و با لشكرست

همان كى نژادست و كنداورست‏

نداند كه اين لشكر از بن كيند

از ايران سپاهند گر خود چيند

ازان كوه جنگ آورد بى‏گمان

فراوان سران را سر آرد زمان‏

دريغ آن چنان گرد خسرو نژاد

كه طوس فرومايه دادش بباد

اگر پيش ازين او سپهبد بدست

ز كاوس شاه اختر بد بدست‏

برزم اندرون نيز خواب آيدش

چو بى‏مى نشيند شتاب آيدش‏

هنرها همه هست نزديك اوى

مبادا چنان جان تاريك اوى‏

چو اين نامه خوانى هم اندر شتاب

ز دل دور كن خورد و آرام و خواب‏

سبك طوس را باز گردان بجاى

ز فرمان مگرد و مزن هيچ راى‏

سپهدار و سالار زرّينه كفش

تو مى باش با كاويانى درفش‏

سر افراز گودرز از آن انجمن

بهر كار باشد ترا راى زن‏

مكن هيچ در جنگ جستن شتاب

ز مى دور باش و مپيماى خواب‏

بتندى مجو ايچ رزم از نخست

همى باش تا خسته گردد درست‏

ترا پيش رو گيو باشد بجنگ

كه با فرّ و برزست و چنگ پلنگ‏

فراز آور از هر سوى ساز رزم

مبادا كه آيد ترا راى بزم‏

نهاد از برنامه بر مهر شاه

فرستاده را گفت بركش براه‏

ز رفتن شب و روز ماساى هيچ

بهر منزلى اسپ ديگر بسيچ‏

بيامد فرستاده هم زين نشان

بنزديك آن نامور سركشان‏

بنزد فريبرز شد نامه دار

بدو داد پس نامه شهريار

فريبرز طوس و يلان را بخواند

ز كار گذشته فراوان براند

همان نامور گيو و گودرز را

سواران و گردان آن مرز را

چو بر خواند آن نامه شهريار

جهان را درختى نو آمد ببار

بزرگان و شيران ايران زمين

همه شاه را خواندند آفرين‏

بياورد طوس آن گرامى درفش

ابا كوس و پيلان و زرّينه كفش‏

بنزد فريبرز بردند و گفت

كه آمد سزا را سزاوار جفت‏

همه ساله بخت تو پيروز باد

همه روزگار تو نوروز باد

برفت و ببرد آنك بد نوذرى

سواران جنگ آور و لشكرى‏

بنزديك شاه آمد از دشت جنگ

بره بر نكرد ايچ گونه درنگ‏

زمين را ببوسيد در پيش شاه

نكرد ايچ خسرو بدو در نگاه‏

بدشنام بگشاد لب شهريار

بران انجمن طوس را كرد خوار

ازان پس بدو گفت كاى بد نشان

كه كم باد نامت ز گردنكشان‏

نترسى همى از جهاندار پاك

ز گردان نيامد ترا شرم و باك‏

نگفتم مرو سوى راه چرم

برفتى و دادى دل من به غم‏

نخستين بكين من آراستى

نژاد سياوش را كاستى‏

برادر سر افراز جنگى فرود

كجا هم چنو در زمانه نبود

بكشتى كسى را كه در كارزار

چو تو لشكرى خواستى روز كار

و زان پس كه رفتى بران رزمگاه

نبودت بجز رامش و بزمگاه‏

ترا جايگه نيست در شارستان

بزيبد ترا بند و بيمارستان‏

ترا پيش آزادگان كار نيست

كجا مر ترا راى هشيار نيست‏

سزاوار مسمارى و بند و غُل

نه اندر خور تاج و ديهيم و مل‏

نژاد منوچهر و ريش سپيد

ترا داد بر زندگانى اميد

و گر نه بفرمودمى تا سرت

بد انديش كردى جدا از برت‏

برو جاودان خانه زندان تست

همان گوهر بد نگهبان تست‏

ز پيشش براند و بفرمود بند

به بند از دلش بيخ شادى بكند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:12 AM  توسط ارغوان  |