توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

تنگ شدن ايرانيان از برف

 

 

 

ازان پس خبر شد بافراسياب

كه شد مرز توران چو درياى آب‏

سوى كاسه‏رود اندر آمد سپاه

زمين شد ز كين سياوش سياه‏

سپهبد بپيران سالار گفت

كه خسرو سخن برگشاد از نهفت‏

مگر كين سخن را پذيره شويم

همه با درفش و تبيره شويم‏

و گرنه ز ايران بيايد سپاه

نه خورشيد بينيم روشن نه ماه‏

برو لشكر آور ز هر سو فراز

سخنها نبايد كه گردد دراز

وزين رو بر آمد يكى تند باد

كه كس را ز ايران نبد رزم ياد

ازان پس خبر شد بافراسياب

كه شد مرز توران چو درياى آب‏

سوى كاسه‏رود اندر آمد سپاه

زمين شد ز كين سياوش سياه‏

سپهبد بپيران سالار گفت

كه خسرو سخن برگشاد از نهفت‏

مگر كين سخن را پذيره شويم

همه با درفش و تبيره شويم‏

و گرنه ز ايران بيايد سپاه

نه خورشيد بينيم روشن نه ماه‏

برو لشكر آور ز هر سو فراز

سخنها نبايد كه گردد دراز

وزين رو بر آمد يكى تند باد

كه كس را ز ايران نبد رزم ياد

يكى ابر تند اندر آمد چو گرد

ز سرما همى لب بدندان فسرد

سراپرده و خيمه‏ها گشت يخ

كشيد از بر كوه بر برف نخ‏

بيك هفته كس روى هامون نديد

همه كشور از برف شد ناپديد

خور و خواب و آرامگه تنگ شد

تو گفتى كه روى زمين سنگ شد

كسى را نبد ياد روز نبرد

همى اسپ جنگى بكشت و بخورد

تبه شد بسى مردم و چارپاى

يكى را نبد چنگ و بازو بجاى‏

بهشتم بر آمد بلند آفتاب

جهان شد سراسر چو درياى آب‏

سپهبد سپه را همى گرد كرد

سخن رفت چندى ز روز نبرد

كه ايدر سپه شد ز تنگى تباه

سزد گر برانيم ازين رزمگاه‏

مبادا برين بوم و برها درود

كلات و سپدكوه گر كاسه‏رود

ز گردان سرافراز بهرام گفت

كه اين از سپهبد نشايد نهفت‏

تو ما را بگفتار خامش كنى

همى رزم پور سياوش كنى‏

مكن كژ ابر خيره بر كارِ راست

بيك جان نگه كن كه چندين بكاست‏

هنوز از بدى تا چه آيدت پيش

بچرم اندرست اين زمان گاوميش‏

سپهبد چنين گفت كاذرگشسپ

نبد نامورتر ز جنگى زرسپ‏

بلشكر نگه كن كه چون ريونيز

كه بينى بمردى و ديدار نيز

نه بر بى‏گنه كشته آمد فرود

نوشته چنين بود بود آنچ بود

مرا جام ازو پر مى و شير بود

جوان را ز بالا سخن تير بود

كنون از گذشته نياريم ياد

به بيداد شد كشته او گر بداد

چو خلعت ستد گيو گودرز ز شاه

كه آن كوه هيزم بسوزد براه‏

كنونست هنگام آن سوختن

به آتش سپهرى بر افروختن‏

گشاده شود راه لشكر مگر

بباشد سپه را بروبر گذر

بدو گفت گيو اين سخن رنج نيست

و گر هست هم رنج بى‏گنج نيست‏

غمى گشت بيژن بدين داستان

نباشم بدين گفت همداستان‏

مرا با جوانى نبايد نشست

بپيرى كمر بر ميان تو بست‏

برنج و بسختى بپرورديم

بگفتار هرگز نيازرديم‏

مرا برد بايد بدين كار دست

نشايد تو با رنج و من با نشست‏

بدو گفت گيو آنك من ساختم

بدين كار گردن برافراختم‏

كنون اى پسر گاه آرايشست

نه هنگام پيرى و بخشايشست‏

ازين رفتن من مدار ايچ غم

كه من كوه خارا بسوزم بدم‏

بسختى گذشت از در كاسه‏رود

جهان را همه رنج برف آب بود

چو آمد بران كوه هيزم فراز

ندانست بالا و پهناش باز

ز پيكان تير آتشى بر فروخت

بكوه اندر افگند و هيزم بسوخت‏

ز آتش سه هفته گذرشان نبود

ز تفّ زبانه ز باد و ز دود

چهارم سپه بر گذشتن گرفت

همان آب و آتش نشستن گرفت‏

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:4 AM  توسط ارغوان  |