توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

كشته شدن زراسپ از دست فرود

 

 

 

چنين گفت پس پهلوان با زرسپ

كه بفروز دل را چو آذرگشسپ‏

سليح سواران جنگى بپوش

بجان و تن خويشتن دار گوش‏

تو خواهى مگر كين آن نامدار

و گر نه نبينم كسى خواستار

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد

دلى پر ز كين و لبى پر ز باد

خروشان باسپ اندر آورد پاى

بكردار آتش در آمد ز جاى‏

چنين گفت شير ژيان با تخوار

كه آمد دگرگون يكى نامدار

ببين تا شناسى كه اين مرد كيست

يكى شهريارست اگر لشكريست‏

چنين گفت پس پهلوان با زرسپ

كه بفروز دل را چو آذرگشسپ‏

سليح سواران جنگى بپوش

بجان و تن خويشتن دار گوش‏

تو خواهى مگر كين آن نامدار

و گر نه نبينم كسى خواستار

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد

دلى پر ز كين و لبى پر ز باد

خروشان باسپ اندر آورد پاى

بكردار آتش در آمد ز جاى‏

چنين گفت شير ژيان با تخوار

كه آمد دگرگون يكى نامدار

ببين تا شناسى كه اين مرد كيست

يكى شهريارست اگر لشكريست‏

چنين گفت با شاه جنگى تخوار

كه آمد گه گردش روزگار

كه اين پور طوسست نامش زرسپ

كه از پيل جنگى نگرداند اسپ‏

كه جفتست با خواهر ريونيز

بكين آمدست اين جهانجوى نيز

چو بيند برو بازوى و مغفرت

خدنگى ببايد گشاد از برت‏

بدان تا بخاك اندر آيد سرش

نگون اندر آيد ز باره برش‏

بداند سپهدار ديوانه طوس

كه ايدر نبوديم ما بر فسوس‏

فرود دلاور بر انگيخت اسپ

يكى تير زد بر ميان زرسپ‏

كه با كوهه زين تنش را بدوخت

روانش ز پيكان او برفروخت‏

بيفتاد و بر گشت ازو بادپاى

همى شد دمان و دنان باز جاى‏

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:45 AM  توسط ارغوان  |