|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشته شدن زراسپ از دست فرود
چنين گفت پس پهلوان با زرسپ كه بفروز دل را چو آذرگشسپ سليح سواران جنگى بپوش بجان و تن خويشتن دار گوش تو خواهى مگر كين آن نامدار و گر نه نبينم كسى خواستار زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد دلى پر ز كين و لبى پر ز باد خروشان باسپ اندر آورد پاى بكردار آتش در آمد ز جاى چنين گفت شير ژيان با تخوار كه آمد دگرگون يكى نامدار ببين تا شناسى كه اين مرد كيست يكى شهريارست اگر لشكريست چنين گفت پس پهلوان با زرسپ كه بفروز دل را چو آذرگشسپ سليح سواران جنگى بپوش بجان و تن خويشتن دار گوش تو خواهى مگر كين آن نامدار و گر نه نبينم كسى خواستار زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد دلى پر ز كين و لبى پر ز باد خروشان باسپ اندر آورد پاى بكردار آتش در آمد ز جاى چنين گفت شير ژيان با تخوار كه آمد دگرگون يكى نامدار ببين تا شناسى كه اين مرد كيست يكى شهريارست اگر لشكريست چنين گفت با شاه جنگى تخوار كه آمد گه گردش روزگار كه اين پور طوسست نامش زرسپ كه از پيل جنگى نگرداند اسپ كه جفتست با خواهر ريونيز بكين آمدست اين جهانجوى نيز چو بيند برو بازوى و مغفرت خدنگى ببايد گشاد از برت بدان تا بخاك اندر آيد سرش نگون اندر آيد ز باره برش بداند سپهدار ديوانه طوس كه ايدر نبوديم ما بر فسوس فرود دلاور بر انگيخت اسپ يكى تير زد بر ميان زرسپ كه با كوهه زين تنش را بدوخت روانش ز پيكان او برفروخت بيفتاد و بر گشت ازو بادپاى همى شد دمان و دنان باز جاى
|
||