توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آمدن بهرام به نزد فرود به كوه

 

 

 

بسالار بهرام گودرز گفت

كه اين كار بر من نشايد نهفت‏

روم هرچ گفتى بجاى آورم

سر كوه يك سر بپاى آورم‏

بزد اسپ و راند از ميان گروه

پر انديشه بنهاد سر سوى كوه‏

چنين گفت پس نامور با تخوار

كه اين كيست كامد چنين خوار خوار

همانا نينديشد از ما همى

بتندى بر آيد ببالا همى‏

يكى باره‏اى بر نشسته سمند

بفتراك بر بسته دارد كمند

چنين گفت پس راى زن با فرود

كه اين را بتندى نبايد بسود

بنام و نشانش ندانم همى

ز گودرزيانش گمانم همى‏

بسالار بهرام گودرز گفت

كه اين كار بر من نشايد نهفت‏

روم هرچ گفتى بجاى آورم

سر كوه يك سر بپاى آورم‏

بزد اسپ و راند از ميان گروه

پر انديشه بنهاد سر سوى كوه‏

چنين گفت پس نامور با تخوار

كه اين كيست كامد چنين خوار خوار

همانا نينديشد از ما همى

بتندى بر آيد ببالا همى‏

يكى باره‏اى بر نشسته سمند

بفتراك بر بسته دارد كمند

چنين گفت پس راى زن با فرود

كه اين را بتندى نبايد بسود

بنام و نشانش ندانم همى

ز گودرزيانش گمانم همى‏

چو خسرو ز توران بايران رسيد

يكى مغفر شاه شد ناپديد

گمانى همى آن برم بر سرش

زره تا ميان خسروانى برش‏

ز گودرز دارد همانا نژاد

يكى لب بپرسش ببايد گشاد

چو بهرام بر شد ببالاى تيغ

بغرّيد برسان غرّنده ميغ‏

چه مردى بدو گفت بر كوهسار

نبينى همى لشكر بى‏شمار

همى نشنوى ناله بوق و كوس

نترسى ز سالار بيدار طوس‏

فرودش چنين پاسخ آورد باز

كه تندى نديدى تو تندى مساز

سخن نرم گوى اى جهان ديده مرد

مياراى لب را بگفتار سرد

نه تو شير جنگى و من گور دشت

برين گونه بر ما نشايد گذشت‏

فزونى ندارى تو چيزى ز من

بگردى و مردى و نيروى تن‏

سر و دست و پاى و دل و مغز و هوش

زبانى سراينده و چشم و گوش‏

نگه كن بمن تا مرا نيز هست

اگر هست بيهوده منماى دست‏

سخن پرسمت گر تو پاسخ دهى

شوم شاد اگر راى فرّخ نهى‏

بدو گفت بهرام برگوى هين

تو بر آسمانى و من بر زمين‏

فرود آن زمان گفت سالار كيست

برزم اندرون نامبردار كيست‏

بدو گفت بهرام سالار طوس

كه با اختر كاويانست و كوس‏

ز گردان چو گودرز و رهام و گيو

چو گرگين و شيدوش و فرهاد نيو

چو گستهم و چون زنگه شاوران

گرازه سر مرد كنداوران‏

بدو گفت كز چه ز بهرام نام

نبردى و بگذاشتى كار خام‏

ز گودرزيان ما بدوييم شاد

مرا زو نكردى بلب هيچ ياد

بدو گفت بهرام كاى شير مرد

چنين ياد بهرام با تو كه كرد

چنين داد پاسخ مر او را فرود

كه اين داستان من ز مادر شنود

مرا گفت چون پيشت آيد سپاه

پذيره شو و نام بهرام خواه‏

دگر نامدارى ز كنداوران

كجا نام او زنگه شاوران‏

همانند همشيرگان پدر

سزد گر بريشان بجويى گذر

بدو گفت بهرام كاى نيكبخت

تويى بار آن خسروانى درخت‏

فرودى تو اى شهريار جوان

كه جاويد بادى به روشن روان‏

بدو گفت كآرى فرودم درست

ازان سرو افگنده شاخى برست‏

بدو گفت بهرام بنماى تن

برهنه نشان سياوش بمن‏

به بهرام بنمود بازو فرود

ز عنبر بگل بر يكى خال بود

كزان گونه بتگر بپرگار چين

نداند نگاريد كس بر زمين‏

بدانست كو از نژاد قباد

ز تخم سياوش دارد نژاد

برو آفرين كرد و بردش نماز

بر آمد ببالاى تند و دراز

فرود آمد از اسپ شاه جوان

نشست از بر سنگ روشن روان‏

ببهرام گفت اى سرافراز مرد

جهاندار و بيدار و شير نبرد

دو چشم من ار زنده ديدى پدر

همانا نگشتى ازين شادتر

كه ديدم ترا شاد و روشن روان

هنرمند و بينا دل و پهلوان‏

بدان آمدستم بدين تيغ كوه

كه از نامداران ايران گروه‏

بپرسم ز مردى كه سالار كيست

برزم اندرون نامبردار كيست‏

يكى سور سازم چنانچون توان

ببينم بشادى رخ پهلوان‏

ز اسپ و ز شمشير و گرز و كمر

ببخشم ز هر چيز بسيار مر

و زان پس گرايم به پيش سپاه

بتوران شوم داغ دل كينه‏خواه‏

سزاوار اين جستن كين منم

بجنگ آتش تيز بر زين منم‏

سزد گر بگويى تو با پهلوان

كه آيد برين سنگ روشن روان‏

بباشيم يك هفته ايدر بهم

سگاليم هر گونه از بيش و كم‏

بهشتم چو بر خيزد آواى كوس

بزين اندر آيد سپهدار طوس‏

ميان را ببندم بكين پدر

يكى جنگ سازم بدرد جگر

كه با شير جنگ آشنايى دهد

ز نر پرّ كرگس گوايى دهد

كه اندر جهان كينه را زين نشان

نبندد ميان كس ز گردنكشان‏

بدو گفت بهرام كاى شهريار

جوان و هنرمند و گرد و سوار

بگويم من اين هرچ گفتى بطوس

بخواهش دهم نيز بر دست بوس‏

و ليكن سپهبد خردمند نيست

سر و مغز او از در پند نيست‏

هنر دارد و خواسته هم نژاد

نيارد همى بر دل از شاه ياد

بشوريد با گيو و گودرز و شاه

ز بهر فريبرز و تخت و كلاه‏

همى گويد از تخمه نوذرم

جهان را بشاهى خود اندر خورم‏

سزد گر بپيچد ز گفتار من

گرايد بتندى ز كردار من‏

جز از من هر آن كس كه آيد برت

نبايد كه بيند سر و مغفرت‏

كه خودكامه مرديست بى‏تار و پود

كسى ديگر آيد نيارد درود

و ديگر كه با ما دلش نيست راست

كه شاهى همى با فريبرز خواست‏

مرا گفت بنگر كه بر كوه كيست

چو رفتى مپرسش كه از بهر چيست‏

بگرز و بخنجر سخن گوى و بس

چرا باشد اين روز بر كوه كس‏

بمژده من آيم چنو گشت رام

ترا پيش لشكر برم شادكام‏

و گر جز ز من ديگر آيد كسى

نبايد بدو بودن ايمن بسى‏

نيايد بر تو بجر يك سوار

چنينست آيين اين نامدار

چو آيد ببين تا چه آيدت راى

در دژ ببند و مپرداز جاى‏

يكى گرز پيروزه دسته بزر

فرود آن زمان بر كشيد از كمر

بدو داد و گفت اين ز من يادگار

همى دار تا خود كى آيد بكار

چو طوس سپهبد پذيرد خرام

بباشيم روشن دل و شادكام‏

جزين هديه‏ها باشد و اسپ و زين

بزر افسر و خسروانى نگين‏

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:41 AM  توسط ارغوان  |