|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آگاهى يافتن فرود از آمدن توس
پس آگاهى آمد بنزد فرود كه شد روى خورشيد تابان كبود ز نعل ستوران و ز پاى پيل جهان شد بكردار درياى نيل چو بشنيد ناكار ديده جوان دلش گشت پر درد و تيره روان بفرمود تا هرچ بودش يله هيونان و ز گوسفندان گله فسيله ببند اندر آرند نيز نماند ايچ بر كوه و بر دشت چيز همه پاك سوى سپدكوه برد ببند اندرون سوى انبوه برد جريره زنى بود مام فرود ز بهر سياوش دلش پر ز دود بر مادر آمد فرود جوان بدو گفت كاى مام روشن روان پس آگاهى آمد بنزد فرود كه شد روى خورشيد تابان كبود ز نعل ستوران و ز پاى پيل جهان شد بكردار درياى نيل چو بشنيد ناكار ديده جوان دلش گشت پر درد و تيره روان بفرمود تا هرچ بودش يله هيونان و ز گوسفندان گله فسيله ببند اندر آرند نيز نماند ايچ بر كوه و بر دشت چيز همه پاك سوى سپدكوه برد ببند اندرون سوى انبوه برد جريره زنى بود مام فرود ز بهر سياوش دلش پر ز دود بر مادر آمد فرود جوان بدو گفت كاى مام روشن روان از ايران سپاه آمد و پيل و كوس بپيش سپه در سر افراز طوس چه گويى چه بايد كنون ساختن نبايد كه آرد يكى تاختن جريره بدو گفت كاى رزمساز بدين روز هرگز مبادت نياز بايران برادرت شاه نوست جهاندار و بيدار كىخسروست ترا نيك داند بنام و گهر زهم خون و ز مهره يك پدر برادرت گر كينه جويد همى روان سياوش بشويد همى گر او كينه جويد همى از نيا ترا كينه زيباتر و كيميا برت را بخفتان رومى بپوش برو دل پر از جوش و سر پر خروش بپيش سپاه برادر برو تو كينخواه نو باش و او شاه نو كه زيبد كزين غم بنالد پلنگ ز دريا خروشان بر آيد نهنگ و گر مرغ با ماهيان اندر آب بخوانند نفرين به افراسياب كه اندر جهان چون سياوش سوار نبندد كمر نيز يك نامدار بگردى و مردى و جنگ و نژاد باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد بدو داد پيران مرا از نخست و گر نه ز تركان همى زن نجست نژاد تو از مادر و از پدر همه تاج دار و همه نامور تو پور چنان نامور مهترى ز تخم كيانى و كى منظرى كمر بست بايد بكين پدر بجاى آوريدن نژاد و گهر چنين گفت ازان پس بمادر فرود كز ايران سخن با كه بايد سرود كه بايد كه باشد مرا پايمرد ازين سرفرازان روز نبرد كز ايشان ندانم كسى را بنام نيامد بر من درود و پيام بدو گفت ز ايدر برو با تخوار مدار اين سخن بر دل خويش خوار كز ايران كه و مه شناسد همه بگويد نشان شبان و رمه ز بهرام و ز زنگه شاوران نشان جو ز گردان و جنگ آوران هميشه سر و نام تو زنده باد روان سياوش فروزنده باد ازين هر دو هرگز نگشتى جداى كنارنگ بودند و او پادشاى نشان خواه ازين دو گو سرفراز كز ايشان مرا و ترا نيست راز سران را و گردنكشان را بخوان مى و خلعت آراى و بالا و خوان ز گيتى برادر ترا گنج بس همان كين و آيين به بيگانه كس سپه را تو باش اين زمان پيش رو توى كينه خواه جهاندار نو ترا پيش بايد بكين ساختن كمر بر ميان بستن و تاختن بدو گفت راى تو اى شير زن درفشان كند دوده و انجمن چو برخاست آواى كوس از چرم جهان كرد چون آبنوس از مَيَم يكى ديدهبان آمد از ديدهگاه سخن گفت با او ز ايران سپاه كه دشت و در و كوه پر لشكرست تو خورشيد گويى ببند اندرست ز دربند دژ تا بيابان گنگ سپاهست و پيلان و مردان جنگ فرود از در دژ فروهشت بند نگه كرد لشكر ز كوه بلند و زان پس بيامد در دژ ببست يكى باره تيز رو بر نشست
|
||