|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آراستن كىخسرو، سپاه خود را
چو خورشيد تابان بر آمد ز كوه سراينده آمد ز گفتن ستوه تبيره بر آمد ز درگاه شاه رده بر كشيدند بر بارگاه ببستند بر پيل رويينه خم بر آمد خروشيدن گاودم نهادند بر كوهه پيل تخت ببار آمد آن خسروانى درخت بيامد نشست از بر پيل شاه نهاده بسر بر ز گوهر كلاه يكى طوق پر گوهر شاهوار فروهشته از تاج دو گوشوار بزد مهره بر كوهه ژنده پيل زمين شد بكردار درياى نيل چو خورشيد تابان بر آمد ز كوه سراينده آمد ز گفتن ستوه تبيره بر آمد ز درگاه شاه رده بر كشيدند بر بارگاه ببستند بر پيل رويينه خم بر آمد خروشيدن گاودم نهادند بر كوهه پيل تخت ببار آمد آن خسروانى درخت بيامد نشست از بر پيل شاه نهاده بسر بر ز گوهر كلاه يكى طوق پر گوهر شاهوار فروهشته از تاج دو گوشوار بزد مهره بر كوهه ژنده پيل زمين شد بكردار درياى نيل ز تيغ و ز گرز و ز كوس و ز گرد سيه شد زمين آسمان لاژورد تو گفتى بدام اندرست آفتاب و گر گشت خمّ سپهر اندر آب همى چشم روشن عنان را نديد سپهر و ستاره سنان را نديد ز درياى ساكن چو برخاست موج سپاه اندر آمد همى فوج فوج سراپرده بردند ز ايوان بدشت سپهر از خروشيدن آسيمه گشت همى زد ميان سپه پيل گام ابا زنگ زرّين و زرّين ستام يكى مهره در جام بر دست شاه بكيوان رسيده خروش سپاه چو بر پشت پيل آن شه نامور زدى مهره بر جام و بستى كمر نبودى بهر پادشاهى روا نشستن مگر بر در پادشا ازان نامور خسرو سركشان چنين بود در پادشاهى نشان همى بود بر پيل در پهن دشت بدان تا سپه پيش او بر گذشت نخستين فريبرز بد پيش رو كه بگذشت پيش جهاندار نو ابا گرز و با تاج و زرينه كفش پس پشت خورشيد پيكر درفش يكى بارهاى بر نشسته سمند بفتراك بر حلقه كرده كمند همى رفت با باد و با برز و فرّ سپاهش همه غرقه در سيم و زر برو آفرين كرد شاه جهان كه بيشى ترا باد و فرّ مهان بهر كار بخت تو پيروز باد بباز آمدن باد پيروز و شاد پس شاه گودرز كشواد بود كه با جوشن و گرز پولاد بود درفش از پس پشت او شير بود كه جنگش بگرز و بشمشير بود بچپ بر همى رفت رهّام نيو سوى راستش چون سر افراز گيو پس پشت شيدوش يل با درفش زمين گشته از شير پيكر بنفش هزار از پس پشت آن سرفراز عناندار با نيزههاى دراز يكى گرگ پيكر درفشى سياه پس پشت گيو اندرون با سپاه درفش جهانجوى رهّام ببر كه بفراخته بود سر تا بابر پس بيژن اندر درفشى دگر پرستارفش بر سرش تاج زر نبيره پسر داشت هفتاد و هشت از ايشان نبد جاى بر پهن دشت پس هر يك اندر دگرگون درفش جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش تو گفتى كه گيتى همه زير اوست سر سروران زير شمشير اوست چو آمد بنزديكىء تخت شاه بسى آفرين خواند بر تاج و گاه بگودرز بر شاه كرد آفرين چه بر گيو و بر لشكرش همچنين پس پشت گودرز گستهم بود كه فرزند بيدار گژدهم بود يكى نيزه بودى بچنگش بجنگ كمان يار او بود و تير خدنگ ز بازوش پيكان بزندان بدى همى در دل سنگ و سندان بدى ابا لشكرى گشن و آراسته پر از گرز و شمشير و پر خواسته يكى ماه پيكر درفش از برش بابر اندر آورده تابان سرش همى خواند بر شهريار آفرين ازو شاد شد شاه ايران زمين پس گستهم اشكش تيز گوش كه با زور و دل بود و با مغز و هوش يكى گرزدار از نژاد هماى براهى كه جستيش بودى بپاى سپاهش ز گردان كوچ و بلوچ سگاليده جنگ و بر آورده خوچ كسى در جهان پشت ايشان نديد برهنه يك انگشت ايشان نديد درفشى بر آورده پيكر پلنگ همى از درفشش بباريد جنگ بسى آفرين كرد بر شهريار بدان شادمان گردش روزگار نگه كرد كىخسرو از پشت پيل بديد آن سپه را زده بر دو ميل پسند آمدش سخت و كرد آفرين بدان بخت بيدار و فرّخ نگين ازان پس در آمد سپاهى گران همه نامداران جوشنوران سپاهى كز ايشان جهاندار شاه همى بود شادان دل و نيك خواه گزيده پس اندرش فرهاد بود كزو لشكر خسرو آباد بود سپه را بكردار پروردگار بهر جاى بودى بهر كار يار يكى پيكر آهو درفش از برش بدان سايه آهو اندر سرش سپاهش همه تيغ هندى بدست زره سغدى و زين تركى نشست چو ديد آن نشست و سر گاه نو بسى آفرين خواند بر شاه نو گرازه سر تخمه گيوگان همى رفت پر خاشجوى و ژكان درفشى پس پشت پيكر گراز سپاهى كمند افگن و رزمساز سواران جنگى و مردان دشت بسى آفرين كرد و اندر گذشت از آن شادمان شد كه بودش پسند بزين اندرون حلقههاى كمند دمان از پسش زنگه شاوران بشد با دليران و كنداوران درفشى پس پشت پيكر هماى سپاهى چو كوه رونده ز جاى هرانكس كه از شهر بغداد بود كه با نيزه و تيغ پولاد بود همه برگذشتند زير هماى سپهبد همى داشت بر پيل جاى بسى زنگه بر شاه كرد آفرين بران برز و بالا و تيغ و نگين ز پشت سپهبد فرامرز بود كه با فرّ و با گرز و با ارز بود ابا كوس و پيل و سپاهى گران همه رزم جويان و كنداوران ز كشمير و ز كابل و نيمروز همه سرفرازان گيتى فروز درفشى كجا چون دلاور پدر كه كس را ز رستم نبودى گذر سرش هفت همچون سر اژدها تو گفتى ز بند آمدستى رها بيامد بسان درختى ببار يكى آفرين خواند بر شهريار دل شاه گشت از فرامرز شاد همى كرد با او بسى پند ياد بدو گفت پرورده پيل تن سر افراز باشد بهر انجمن تو فرزند بيدار دل رستمى ز دستان سامى و از نيرمى كنون سربسر هندوان مر تراست ز قنوج تا سيستان مر تراست گر ايدونك با تو نجويند جنگ بر ايشان مكن كار تاريك و تنگ بهر جايگه يار درويش باش همه راد با مردم خويش باش ببين نيك تا دوستدار تو كيست خردمند و اندوهگسار تو كيست بخوبى بياراى و فردا مگوى كه كژّى پشيمانى آرد بروى ترا دادم اين پادشاهى بدار بهر جاى خيره مكن كارزار مشو در جوانى خريدار گنج ببى رنج كس هيچ منماى رنج مجو ايمنى در سراى فسوس كه گه سندروسست و گاه آبنوس ز تو نام بايد كه ماند بلند نگر دل ندارى بگيتى نژند مرا و ترا روز هم بگذرد دمت چرخ گردان همى بشمرد دلت شاد بايد تن و جان درست سه ديگر ببين تا چه بايدت جست جهان آفرين از تو خشنود باد دل بد سگالت پر از دود باد چو بشنيد پند جهاندار نو پياده شد از باره تيز رو زمين را ببوسيد و بردش نماز بتابيد سر سوى راه دراز بسى آفرين خواند بر شاه نو كه هر دم فزون باش چون ماه نو تهمتن دو فرسنگ با او برفت همى مغزش از رفتن او بتفت بياموختش بزم و رزم و خرد همى خواست كش روز رامش برد پر از درد ازان جايگه باز گشت بسوى سراپرده آمد ز دشت سپهبد فرود آمد از پيل مست يكى باره تيزتگ بر نشست گرازان بيامد به پرده سراى سرى پر ز باد و دلى پر ز راى چو رستم بيامد بياورد مى بجام بزرگ اندر افگند پى همى گفت شادى ترا مايه بس بفردا نگويد خردمند كس كجا سلم و تور و فريدون كجاست همه ناپديدند با خاك راست بپوييم و رنجيم و گنج آگنيم بدل بر همى آرزو بشكنيم سرانجام زو بهره خاكست و بس رهايى نيابد ازو هيچ كس شب تيره سازيم با جام مى چو روشن شود بشمرد روز پى بگوييم تا بركشد ناى طوس تبيره بر آرند با بوق و كوس ببينيم تا دست گردان سپهر بدين جنگ سوى كه يازد بمهر بكوشيم و ز كوشش ما چه سود كز آغاز بود آنچ بايست بود
|
||