|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
فرستادن كىخسرو رستم را به زمين هند
چو از روز شد كوه چون سندروس بابر اندر آمد خروش خروس تهمتن بيامد بدرگاه شاه ز تركان سخن رفت و ز تاج و گاه زواره فرامرز با او بهم همى رفت هر گونه از بيش و كم چنين گفت رستم بشاه زمين كه اى نامبردار با آفرين بزاولستان در يكى شهر بود كزان بوم و بر تور را بهر بود منوچهر كرد آن ز تركان تهى يكى خوب جايست با فرّهى چو از روز شد كوه چون سندروس بابر اندر آمد خروش خروس تهمتن بيامد بدرگاه شاه ز تركان سخن رفت و ز تاج و گاه زواره فرامرز با او بهم همى رفت هر گونه از بيش و كم چنين گفت رستم بشاه زمين كه اى نامبردار با آفرين بزاولستان در يكى شهر بود كزان بوم و بر تور را بهر بود منوچهر كرد آن ز تركان تهى يكى خوب جايست با فرّهى چو كاوس شد بىدل و پير سر بيفتاد ازو نام شاهى و فر همى باژ و ساوش بتوران برند سوى شاه ايران همى ننگرند فراوان بدان مرز پيلست و گنج تن بىگناهان از ايشان برنج ز بس كشتن و غارت و تاختن سر از باژ تركان بر افراختن كنون شهريارى بايران تراست تن پيل و چنگال شيران تراست يكى لشكرى بايد اكنون بزرگ فرستاد با پهلوانى سترگ اگر باژ نزديك شاه آورند وگر سر بدين بارگاه آورند چو آن مرز يك سر بدست آوريم بتوران زمين بر شكست آوريم برستم چنين پاسخ آورد شاه كه جاويد بادى كه اينست راه ببين تا سپه چند بايد بكار تو بگزين ازين لشكر نامدار زمينى كه پيوسته مرز تست بهاى زمين در خور ارز تست فرامرز را ده سپاهى گران چنان چون ببايد ز جنگ آوران گشاده شود كار بر دست اوى بكام نهنگان رسد شست اوى رخ پهلوان گشت از آن آبدار بسى آفرين خواند بر شهريار بفرمود خسرو بسالار بار كه خوان از خورشگر كند خواستار مى آورد و رامشگران را بخواند و ز آواز بلبل همى خيره ماند سران با فرامرز و با پيل تن همى باده خوردند بر ياسمن غريونده ناى و خروشنده چنگ بدست اندرون دسته بوى و رنگ همه تازه روى و همه شاد دل ز درد و غمان گشته آزاد دل ز هر گونه گفتارها راندند سخنهاى شاهان بسى خواندند كه هر كس كه در شاهى او داد داد شود در دو گيتى ز كردار شاد همان شاه بيدادگر در جهان نكوهيده باشد بنزد مهان بگيتى بماند ازو نام بد همان پيش يزدان سرانجام بد كسى را كه پيشه بجز داد نيست چنو در دو گيتى دگر شاد نيست
|
||