توچال کوه تهران


 

                 شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پادشاهى كى‏خسرو شست سال بود

 

 

 

بپاليز چون بركشد سرو شاخ

سر شاخ سبزش برآيد ز كاخ‏

ببالاى او شاد باشد درخت

چو بيندش بينا دل و نيك بخت‏

سزد گر گمانى برد بر سه چيز

كزين سه گذشتى چه چيزست نيز

هنر با نژادست و با گوهرست

سه چيزست و هر سه ببند اندرست‏

هنر كى بود تا نباشد گهر

نژاده بسى ديده‏اى بى‏هنر

گهر آنك از فرّ يزدان بود

نيازد به بد دست و بد نشنود

بپاليز چون بركشد سرو شاخ

سر شاخ سبزش برآيد ز كاخ‏

ببالاى او شاد باشد درخت

چو بيندش بينا دل و نيك بخت‏

سزد گر گمانى برد بر سه چيز

كزين سه گذشتى چه چيزست نيز

هنر با نژادست و با گوهرست

سه چيزست و هر سه ببند اندرست‏

هنر كى بود تا نباشد گهر

نژاده بسى ديده‏اى بى‏هنر

گهر آنك از فرّ يزدان بود

نيازد به بد دست و بد نشنود

نژاد آنك باشد ز تخم پدر

سزد كايد از تخم پاكيزه بر

هنر گر بياموزى از هر كسى

بكوشى و پيچى ز رنجش بسى‏

ازين هر سه گوهر بود مايه دار

كه زيبا بود خلعت كردگار

چو هر سه بيابى خرد بايدت

شناسنده نيك و بد بايدت‏

چو اين چار با يك تن آيد بهم

براسايد از آز و ز رنج و غم‏

مگر مرگ كز مرگ خود چاره نيست

وزين بدتر از بخت پتياره نيست‏

جهانجوى ازين چار بد بى‏نياز

همش بخت سازنده بود از فراز

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:23 AM  توسط ارغوان  |