توچال کوه تهران


 

                 شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

بر تخت شاهى نشانيدن كاوس خسرو را

 

 

 

چو كاوس بر تخت زرّين نشست

گرفت آن زمان دست خسرو بدست‏

بياورد و بنشاند بر جاى خويش

ز گنجور تاج كيان خواست پيش‏

ببوسيد و بنهاد بر سرش تاج

بكرسى شد از نامور تخت عاج‏

ز گنجش زبرجد نثار آوريد

بسى گوهر شاهوار آوريد

بسى آفرين بر سياوش بخواند

كه خسرو بچهره جز او را نماند

ز پهلو برفتند آزادگان

سپهبد سران و گرانمايگان‏

چو كاوس بر تخت زرّين نشست

گرفت آن زمان دست خسرو بدست‏

بياورد و بنشاند بر جاى خويش

ز گنجور تاج كيان خواست پيش‏

ببوسيد و بنهاد بر سرش تاج

بكرسى شد از نامور تخت عاج‏

ز گنجش زبرجد نثار آوريد

بسى گوهر شاهوار آوريد

بسى آفرين بر سياوش بخواند

كه خسرو بچهره جز او را نماند

ز پهلو برفتند آزادگان

سپهبد سران و گرانمايگان‏

بشاهى برو آفرين خواندند

همه زرّ و گوهر بر افشاندند

جهان را چنين است ساز و نهاد

ز يك دست بستد بديگر بداد

بدرديم ازين رفتن اندر فريب

زمانى فراز و زمانى نشيب‏

اگر دل توان داشتن شادمان

بشادى چرا نگذرانى زمان‏

بخوشى بناز و بخوبى ببخش

مكن روز را بر دل خويش رخش‏

ترا داد و فرزند را هم دهد

درختى كه از بيخ تو برجهد

نبينى كه گنجش پر از خواستست

جهانى بخوبى بياراستست‏

كمى نيست در بخشش دادگر

فزونى بخوردست انده مخور

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:22 AM  توسط ارغوان  |