|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رفتن گودرز و توس پيش كاوس از بهر پادشاهى
چو بشنيد زين گونه گفتار شاه بفرمود تا باز گردد براه بر طوس و گودرز كشوادگان گزيده سرافراز آزادگان كه بر درگه آيند بىانجمن چنانچون ببايد بنزديك من بشد طوس و گودرز نزديك شاه زبان بر گشادند بر پيش گاه بدو گفت شاه اى خردمند پير منه زهر برّنده بر جام شير بنه تيغ و بگشاى زآهن ميان نبايد كزين سود دارد زيان چو بشنيد زين گونه گفتار شاه بفرمود تا باز گردد براه بر طوس و گودرز كشوادگان گزيده سرافراز آزادگان كه بر درگه آيند بىانجمن چنانچون ببايد بنزديك من بشد طوس و گودرز نزديك شاه زبان بر گشادند بر پيش گاه بدو گفت شاه اى خردمند پير منه زهر برّنده بر جام شير بنه تيغ و بگشاى زآهن ميان نبايد كزين سود دارد زيان چنين گفت طوس سپهبد بشاه كه گر شاه سير آيد از تخت و گاه بفرزند بايد كه ماند جهان بزرگى و ديهيم و تخت مهان چو فرزند باشد نبيره كلاه چرا بر نهد بر نشيند بگاه بدو گفت گودرز كاى كم خرد ترا بخرد از مردمان نشمرد بگيتى كسى چون سياوش نبود چنو راد و آزاد و خامش نبود كنون اين جهانجوى فرزند اوست همويست گويى بچهر و بپوست گر از تور دارد ز مادر نژاد هم از تخم شاهى نپيچد ز داد بتوران و ايران چنو نيو كيست چنين خام گفتارت از بهر چيست دو چشمت نبيند همى چهر او چنان برز و بالا و آن مهر او بجيحون گذر كرد و كشتى نجست بفرّ كيانى و راى درست بسان فريدون كز اروند رود گذشت و بكشتى نيامد فرود ز مردى و از فرّه ايزدى ازو دور شد چشم و دست بدى تو نوذر نژادى نه بيگانه پدر تيز بود و تو ديوانه سليح من ار با منستى كنون بر و يالت آغشته گشتى بخون بدو گفت طوس اى جهان ديده پير سخن گوى ليكن همه دلپذير اگر تيغ تو هست سندان شكاف سنانم بدرّد دل كوه قاف و گر گرز تو هست با سنگ و تاب خدنگم بدو زد دل آفتاب و گر تو ز كشواد دارى نژاد منم طوس نوذر مه و شاهزاد بدو گفت گودرز چندين مگوى كه چندين نبينم ترا آب روى بكاوس گفت اى جهاندار شاه تو دل را مگردان ز آيين و راه دو فرزند پر مايه را پيش خوان سزاوار گاهند و هر دو جوان ببين تا ز هر دو سزاوار كيست كه با برز و با فرّه ايزديست بدو تاج بسپار و دل شاد دار چو فرزند بينى همى شهريار بدو گفت كاوس كين راى نيست كه فرزند هر دو بدل بر يكيست يكى را چو من كرده باشم گزين دل ديگر از من شود پر ز كين يكى كار سازم كه هر دو ز من نگيرند كين اندرين انجمن دو فرزند ما را كنون بر دو خيل ببايد شدن تا در اردبيل بمرزى كه آنجا دژ بهمنست همه ساله پرخاش آهرمنست برنجست ز آهرمن آتش پرست نباشد بران مرز كس را نشست از يشان يكى كان بگيرد بتيغ ندارم ازو تخت شاهى دريغ چو بشنيد گودرز و طوس اين سخن كه افگند سالار هشيار بن برين هر دو گشتند همداستان ندانست ازين به كسى داستان برين يك سخن دل بياراستند ز پيش جهاندار برخاستند
|
||