توچال کوه تهران


 

 

 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

گرفتن كى‏خسرو بهزاد را

 

 

 

نشست از بر اسپ سالار نيو

پياده همى رفت بر پيش گيو

بدان تند بالا نهادند روى

چنانچون بود مردم چاره‏جوى‏

فسيله چو آمد بتنگى فراز

بخوردند سيراب و گشتند باز

نگه كرد بهزاد و كى را بديد

يكى باد سرد از جگر بركشيد

بديد آن نشست سياوش پلنگ

ركيب دراز و جناغ خدنگ‏

همى داشت در آبخور پاى خويش

از آنجا كه بد دست ننهاد پيش‏

چو كى‏خسرو او را بآرام يافت

بپوييد و با زين سوى او شتافت‏

بماليد بر چشم او دست و روى

بر و يال ببسود و بشخود موى‏

نشست از بر اسپ سالار نيو

پياده همى رفت بر پيش گيو

بدان تند بالا نهادند روى

چنانچون بود مردم چاره‏جوى‏

فسيله چو آمد بتنگى فراز

بخوردند سيراب و گشتند باز

نگه كرد بهزاد و كى را بديد

يكى باد سرد از جگر بركشيد

بديد آن نشست سياوش پلنگ

ركيب دراز و جناغ خدنگ‏

همى داشت در آبخور پاى خويش

از آنجا كه بد دست ننهاد پيش‏

چو كى‏خسرو او را بآرام يافت

بپوييد و با زين سوى او شتافت‏

بماليد بر چشم او دست و روى

بر و يال ببسود و بشخود موى‏

لگامش بدو داد و زين برنهاد

بسى از پدر كرد با درد ياد

چو بنشست بر باره بفشارد ران

بر آمد ز جا آن هيون گران‏

بكردار باد هوا بر دميد

بپرّيد و ز گيو شد ناپديد

غمى شد دل گيو و خيره بماند

بدان خيرگى نام يزدان بخواند

همى گفت كاهريمن چاره‏جوى

يكى بارگى گشت و بنمود روى‏

كنون جان خسرو شد و رنج من

همين رنج بد در جهان گنج من‏

چو يك نيمه ببريد زان كوه شاه

گران كرد باز آن عنان سياه‏

همى بود تا پيش او رفت گيو

چنين گفت بيدار دل شاه نيو

كه شايد كه انديشه پهلوان

كنم آشكارا بروشن روان‏

بدو گفت گيو اى شه سرفراز

سزد كاشكارا بود بر تو راز

تو از ايزدى فرّ و برز كيان

بموى اندر آيى ببينى ميان‏

بدو گفت زين اسپ فرّخ نژاد

يكى بر دل انديشه آمدت ياد

چنين بود انديشه پهلوان

كه اهريمن آمد بر اين جوان‏

كنون رفت و رنج مرا باد كرد

دل شاد من سخت ناشاد كرد

ز اسپ اندر آمد جهان ديده گيو

همى آفرين خواند بر شاه نيو

كه روز و شبان بر تو فرخنده باد

سر بد سگالان تو كنده باد

كه با برز و اورندى و راى و فر

ترا داد داور هنر با گهر

ز بالا بايوان نهادند روى

پر انديشه مغز و روان راه جوى‏

چو نزد فرنگيس رفتند باز

سخن رفت چندى ز راه دراز

بدان تا نهانى بود كارشان

نباشد كسى آگه از رازشان‏

فرنگيس چون روى بهزاد ديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

دو رخ را بيال و برش بر نهاد

ز درد سياوش بسى كرد ياد

چو آب دو ديده پراگنده كرد

سبك سر سوى گنج آگنده كرد

بايوان يكى گنج بودش نهان

نبد زان كسى آگه اندر جهان‏

يكى گنج آگنده دينار بود

زره بود و ياقوت بسيار بود

همان گنج گوپال و برگستوان

همان خنجر و تيغ و گرز گران‏

در گنج بگشاد پيش پسر

پر از خون رخ از درد خسته جگر

چنين گفت با گيو كاى برده رنج

ببين تا ز گوهر چه خواهى ز گنج‏

ز دينار و ز گوهر شاهوار

ز ياقوت و ز تاج گوهر نگار

ببوسيد پيشش زمين پهلوان

بدو گفت كاى مهتر بانوان‏

همه پاسبانيم و گنج آن تست

فدى كردن جان و رنج آن تست‏

زمين از تو گردد بهار بهشت

سپهر از تو زايد همى خوب و زشت‏

جهان پيش فرزند تو بنده باد

سر بد سگالانش افگنده باد

چو افتاد بر خواسته چشم گيو

گزين كرد درع سياوش نيو

ز گوهر كه پر مايه‏تر يافتند

ببردند چندانك برتافتند

همان ترگ و پر مايه برگستوان

سليحى كه بود از در پهلوان‏

سر گنج را شاه كرد استوار

براه بيابان بر آراست كار

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:19 AM  توسط ارغوان  |