|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رفتن زواره به لشگرگاه سياوش
چنان بد كه روزى زواره برفت به نخچير گوران خراميد تفت يكى ترك تا باشدش رهنماى به پيش اندر افگند و آمد بجاى يكى بيشه ديد اندران پهن دشت كه گفتى برو بر نشايد گذشت ز بس بوى و بس رنگ و آب روان همى نو شد از باد گفتى روان پس آن ترك خيره زبان برگشاد به پيش زواره همى كرد ياد كه نخچيرگاه سياوش بد اين برين بود مهرش بتوران زمين بدين جايگه شاد و خرّم بدى جز ايدر همه جاى با غم بدى زواره چو بشنيد زو اين سخن برو تازه شد روزگار كهن چو گفتار آن تركش آمد بگوش ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش چنان بد كه روزى زواره برفت به نخچير گوران خراميد تفت يكى ترك تا باشدش رهنماى به پيش اندر افگند و آمد بجاى يكى بيشه ديد اندران پهن دشت كه گفتى برو بر نشايد گذشت ز بس بوى و بس رنگ و آب روان همى نو شد از باد گفتى روان پس آن ترك خيره زبان برگشاد به پيش زواره همى كرد ياد كه نخچيرگاه سياوش بد اين برين بود مهرش بتوران زمين بدين جايگه شاد و خرّم بدى جز ايدر همه جاى با غم بدى زواره چو بشنيد زو اين سخن برو تازه شد روزگار كهن چو گفتار آن تركش آمد بگوش ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش يكى باز بودش بچنگ اندرون رها كرد و مژگان شدش جوى خون رسيدند ياران لشكر بدوى غمى يافتندش پر از آب روى گرفتند نفرين بران رهنماى بزخمش فگندند هر يك ز پاى زواره يكى سخت سوگند خورد فرو ريخت از ديدگان آب زرد كزين پس نه نخچير جويم نه خواب نپردازم از كين افراسياب نمانم كه رستم بر آسايد ايچ همى كينه را كرد بايد بسيچ همانگه چو نزد تهمتن رسيد خروشيد چون روى او را بديد بدو گفت كايدر بكين آمديم و گر لب پر از آفرين آمديم چو يزدان نيكى دهش زور داد از اختر ترا گردش هور داد چرا بايد اين كشور آباد ماند يكى را برين بوم و بر شاد ماند فرامش مكن كين آن شهريار كه چون او نبيند دگر روزگار
|
||