توچال کوه تهران


 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

رفتن زواره به لشگرگاه سياوش

 

 

 

چنان بد كه روزى زواره برفت

به نخچير گوران خراميد تفت‏

يكى ترك تا باشدش رهنماى

به پيش اندر افگند و آمد بجاى‏

يكى بيشه ديد اندران پهن دشت

كه گفتى برو بر نشايد گذشت‏

ز بس بوى و بس رنگ و آب روان

همى نو شد از باد گفتى روان‏

پس آن ترك خيره زبان برگشاد

به پيش زواره همى كرد ياد

كه نخچيرگاه سياوش بد اين

برين بود مهرش بتوران زمين‏

بدين جايگه شاد و خرّم بدى

جز ايدر همه جاى با غم بدى‏

زواره چو بشنيد زو اين سخن

برو تازه شد روزگار كهن‏

چو گفتار آن تركش آمد بگوش

ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش‏

چنان بد كه روزى زواره برفت

به نخچير گوران خراميد تفت‏

يكى ترك تا باشدش رهنماى

به پيش اندر افگند و آمد بجاى‏

يكى بيشه ديد اندران پهن دشت

كه گفتى برو بر نشايد گذشت‏

ز بس بوى و بس رنگ و آب روان

همى نو شد از باد گفتى روان‏

پس آن ترك خيره زبان برگشاد

به پيش زواره همى كرد ياد

كه نخچيرگاه سياوش بد اين

برين بود مهرش بتوران زمين‏

بدين جايگه شاد و خرّم بدى

جز ايدر همه جاى با غم بدى‏

زواره چو بشنيد زو اين سخن

برو تازه شد روزگار كهن‏

چو گفتار آن تركش آمد بگوش

ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش‏

يكى باز بودش بچنگ اندرون

رها كرد و مژگان شدش جوى خون‏

رسيدند ياران لشكر بدوى

غمى يافتندش پر از آب روى‏

گرفتند نفرين بران رهنماى

بزخمش فگندند هر يك ز پاى‏

زواره يكى سخت سوگند خورد

فرو ريخت از ديدگان آب زرد

كزين پس نه نخچير جويم نه خواب

نپردازم از كين افراسياب‏

نمانم كه رستم بر آسايد ايچ

همى كينه را كرد بايد بسيچ‏

همانگه چو نزد تهمتن رسيد

خروشيد چون روى او را بديد

بدو گفت كايدر بكين آمديم

و گر لب پر از آفرين آمديم‏

چو يزدان نيكى دهش زور داد

از اختر ترا گردش هور داد

چرا بايد اين كشور آباد ماند

يكى را برين بوم و بر شاد ماند

فرامش مكن كين آن شهريار

كه چون او نبيند دگر روزگار

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 12:21 AM  توسط ارغوان  |