|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گريختن افراسياب از رستم
چنين گفت با لشكر افراسياب كه بيدار بخت اندر آمد بخواب اگر سستى آريد يك تن بجنگ نماند مرا روزگار درنگ بريشان ز هر سو كمين آوريد بنيزه خور اندر زمين آوريد بيامد خود از قلب توران سپاه بر طوس شد داغ دل كينهخواه از ايران فراوان سپه را بكشت غمى شد دل طوس و بنمود پشت بر رستم آمد يكى چارهجوى كه امروز ازين رزم شد رنگ و بوى همه رزمگه شد چو درياى خون درفش سپهدار ايران نگون بيامد ز قلب سپه پيل تن پسِ او فرامرز با انجمن سپردار بسيار در پيش بود كه دلشان ز رستم بد انديش بود چنين گفت با لشكر افراسياب كه بيدار بخت اندر آمد بخواب اگر سستى آريد يك تن بجنگ نماند مرا روزگار درنگ بريشان ز هر سو كمين آوريد بنيزه خور اندر زمين آوريد بيامد خود از قلب توران سپاه بر طوس شد داغ دل كينهخواه از ايران فراوان سپه را بكشت غمى شد دل طوس و بنمود پشت بر رستم آمد يكى چارهجوى كه امروز ازين رزم شد رنگ و بوى همه رزمگه شد چو درياى خون درفش سپهدار ايران نگون بيامد ز قلب سپه پيل تن پسِ او فرامرز با انجمن سپردار بسيار در پيش بود كه دلشان ز رستم بد انديش بود همه خويش و پيوند افراسياب همه دل پر از كين و سر پر شتاب تهمتن فراوان از يشان بكشت فرامرز و طوس اندر آمد به پشت چو افراسياب آن درفش بنفش نگه كرد بر جايگاه درفش بدانست كان پيل تن رستمست سرافراز و ز تخمه نيرمست بر آشفت برسان جنگى پلنگ بيفشارد ران پيش او شد بجنگ چو رستم درفش سيه را بديد بكردار شير ژيان بردميد بجوش آمد آن نامبردار گرد عنان باره تيزتگ را سپرد برآويخت با سركش افراسياب به پيگار خون رفت چون رود آب يكى نيزه سالار توران سپاه بزد بر بر رستم كينه خواه سنان اندر آمد ببند كمر به ببر بيان بر نبد كارگر تهمتن بكين اندر آورد روى يكى نيزه زد بر سر اسپ اوى تگاور ز درد اندر آمد بسر بيفتاد زو شاه پرخاشخر همى جست رستم كمرگاه او كه از رزم كوته كند راه او نگه كرد هومان بديد از كران بگردن بر آورد گرز گران بزد بر سر شانه پيل تن به لشكر خروش آمد از انجمن ز پس كرد رستم همانگه نگاه بجست از كفش نامبردار شاه برآشفت گرد افگن تاج بخش بدنبال هومان برانگيخت رخش بتازيد چندى و چندى شتافت زمانه بدش مانده او را نيافت سپهدار تركان نشد زير دست يكى باره تيزتگ برنشست چو از جنگ رستم بپيچيد روى گريزان همى رفت پرخاش جوى برآمد ز هر سو دم كرّ ناى همى آسمان اندر آمد ز جاى بابر اندر آمد خروش سران گراييدن گرزهاى گران گوان سر بسر نعره برداشتند سنانها بابر اندر افراشتند زمين سربسر كشته و خسته بود و گر لاله بر زعفران رسته بود سپردند اسپان همى خون بنعل شده پاى پيل از دل كشته لعل هزيمت گرفتند تركان چو باد كه رستم ز بازو همى داد داد سه فرسنگ چون اژدهاى دمان تهمتن همى شد پس بدگمان و زان جايگه پيل تن بازگشت سپه يك سر از جنگ ناساز گشت ز رستم بپرسيد پر مايه طوس كه چون يافت شير از يكى گور كوس بدو گفت رستم كه گرز گران چو ياد آرد از يال جنگ آوران دل سنگ و سندان نماند درست بر و يال كوبنده بايد نخست عمودى كه كوبنده هومان بود تو آهن مخوانش كه موم آن بود بلشكرگهِ خويش گشتند باز سپه يك سر از خواسته بىنياز همه دشت پر آهن و سيم و زر سنان و ستام و كلاه و كمر
|
||