|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آگاه شدن كاوس از كار سياوش
چو آگاهى آمد بكاوس شاه كه شد روزگار سياوش تباه بكردار مرغان سرش را ز تن جدا كرد سالار آن انجمن ابر بىگناهش بخنجر بزار بريدند سر زان تن شاهوار بنالد همى بلبل از شاخ سرو چو درّاج زير گلان با تذرو همه شهر توران پر از داغ و درد به بيشه درون برگ گلنار زرد گرفتند شيون بهر كوهسار نه فريادرس بود و نه خواستار چو اين گفته بشنيد كاوس شاه سر نامدارش نگون شد ز گاه برو جامه بدريد و رخ را بكند بخاك اندر آمد ز تخت بلند چو آگاهى آمد بكاوس شاه كه شد روزگار سياوش تباه بكردار مرغان سرش را ز تن جدا كرد سالار آن انجمن ابر بىگناهش بخنجر بزار بريدند سر زان تن شاهوار بنالد همى بلبل از شاخ سرو چو درّاج زير گلان با تذرو همه شهر توران پر از داغ و درد به بيشه درون برگ گلنار زرد گرفتند شيون بهر كوهسار نه فريادرس بود و نه خواستار چو اين گفته بشنيد كاوس شاه سر نامدارش نگون شد ز گاه برو جامه بدريد و رخ را بكند بخاك اندر آمد ز تخت بلند برفتند با مويه ايرانيان بدان سوگ بسته بزارى ميان همه ديده پر خون و رخساره زرد زبان از سياوش پر از ياد كرد چو طوس و چو گودرز و گيو دلير چو شاپور و فرهاد و رهّام شير همه جامه كرده كبود و سياه همه خاك بر سر بجاى كلاه
|
||