توچال کوه تهران


 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آگاه شدن كاوس از كار سياوش

 

 

 

چو آگاهى آمد بكاوس شاه

كه شد روزگار سياوش تباه‏

بكردار مرغان سرش را ز تن

جدا كرد سالار آن انجمن‏

ابر بى‏گناهش بخنجر بزار

بريدند سر زان تن شاهوار

بنالد همى بلبل از شاخ سرو

چو درّاج زير گلان با تذرو

همه شهر توران پر از داغ و درد

به بيشه درون برگ گلنار زرد

گرفتند شيون بهر كوهسار

نه فريادرس بود و نه خواستار

چو اين گفته بشنيد كاوس شاه

سر نامدارش نگون شد ز گاه‏

برو جامه بدريد و رخ را بكند

بخاك اندر آمد ز تخت بلند

چو آگاهى آمد بكاوس شاه

كه شد روزگار سياوش تباه‏

بكردار مرغان سرش را ز تن

جدا كرد سالار آن انجمن‏

ابر بى‏گناهش بخنجر بزار

بريدند سر زان تن شاهوار

بنالد همى بلبل از شاخ سرو

چو درّاج زير گلان با تذرو

همه شهر توران پر از داغ و درد

به بيشه درون برگ گلنار زرد

گرفتند شيون بهر كوهسار

نه فريادرس بود و نه خواستار

چو اين گفته بشنيد كاوس شاه

سر نامدارش نگون شد ز گاه‏

برو جامه بدريد و رخ را بكند

بخاك اندر آمد ز تخت بلند

برفتند با مويه ايرانيان

بدان سوگ بسته بزارى ميان‏

همه ديده پر خون و رخساره زرد

زبان از سياوش پر از ياد كرد

چو طوس و چو گودرز و گيو دلير

چو شاپور و فرهاد و رهّام شير

همه جامه كرده كبود و سياه

همه خاك بر سر بجاى كلاه‏

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 11:48 PM  توسط ارغوان  |