|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشته شدن سياوش به دست گروى
بفرمود پس تا سياوش را مر آن شاه بىكين و خاموش را كه اين را بجايى بريدش كه كس نباشد ورا يار و فريادرس سرش را ببرّيد يك سر ز تن تنش كرگسان را بپوشد كفن ببايد كه خون سياوش زمين نبويد نرويد گيا روز كين همى تاختندش پياده كشان چنان روزبانان مردم كشان سياوش بناليد با كردگار كه اى برتر از گردش روزگار يكى شاخ پيدا كن از تخم من چو خورشيد تابنده بر انجمن بفرمود پس تا سياوش را مر آن شاه بىكين و خاموش را كه اين را بجايى بريدش كه كس نباشد ورا يار و فريادرس سرش را ببرّيد يك سر ز تن تنش كرگسان را بپوشد كفن ببايد كه خون سياوش زمين نبويد نرويد گيا روز كين همى تاختندش پياده كشان چنان روزبانان مردم كشان سياوش بناليد با كردگار كه اى برتر از گردش روزگار يكى شاخ پيدا كن از تخم من چو خورشيد تابنده بر انجمن كه خواهد ازين دشمنان كين خويش كند تازه در كشور آيين خويش همى شد پس پشت او پيلسم دو ديده پر از خون و دل پر ز غم سياوش بدو گفت پدرود باش زمين تار و تو جاودان پود باش درودى ز من سوى پيران رسان بگويش كه گيتى دگر شد بسان به پيران نه زين گونه بودم اميد همى پند او باد بُد من چو بيد مرا گفته بود او كه با صد هزار زرهدار و برگستوانور سوار چو بر گرددت روز يار توام بگاهِ چرا مرغزار توام كنون پيش گرسيوز اندر دوان پياده چنين خوار و تيره روان نبينم همى يار با خود كسى كه بخروشدى زار بر من بسى چو از شهر و ز لشكر اندر گذشت كشانش ببردند بر سوى دشت ز گرسيوز آن خنجر آبگون گروى زره بستد از بهر خون بيفگند پيل ژيان را بخاك نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك يكى تشت بنهاد زرّين برش جدا كرد زان سرو سيمين سرش بجايى كه فرموده بد تشت خون گروى زره برد و كردش نگون يكى باد با تيره گردى سياه بر آمد بپوشيد خورشيد و ماه همى يكدگر را نديدند روى گرفتند نفرين همه بر گروى
|
||