توچال کوه تهران


 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

كشته شدن سياوش به دست گروى

 

 

 

بفرمود پس تا سياوش را

مر آن شاه بى‏كين و خاموش را

كه اين را بجايى بريدش كه كس

نباشد ورا يار و فريادرس‏

سرش را ببرّيد يك سر ز تن

تنش كرگسان را بپوشد كفن‏

ببايد كه خون سياوش زمين

نبويد نرويد گيا روز كين‏

همى تاختندش پياده كشان

چنان روزبانان مردم كشان‏

سياوش بناليد با كردگار

كه اى برتر از گردش روزگار

يكى شاخ پيدا كن از تخم من

چو خورشيد تابنده بر انجمن‏

بفرمود پس تا سياوش را

مر آن شاه بى‏كين و خاموش را

كه اين را بجايى بريدش كه كس

نباشد ورا يار و فريادرس‏

سرش را ببرّيد يك سر ز تن

تنش كرگسان را بپوشد كفن‏

ببايد كه خون سياوش زمين

نبويد نرويد گيا روز كين‏

همى تاختندش پياده كشان

چنان روزبانان مردم كشان‏

سياوش بناليد با كردگار

كه اى برتر از گردش روزگار

يكى شاخ پيدا كن از تخم من

چو خورشيد تابنده بر انجمن‏

كه خواهد ازين دشمنان كين خويش

كند تازه در كشور آيين خويش‏

همى شد پس پشت او پيلسم

دو ديده پر از خون و دل پر ز غم‏

سياوش بدو گفت پدرود باش

زمين تار و تو جاودان پود باش‏

درودى ز من سوى پيران رسان

بگويش كه گيتى دگر شد بسان‏

به پيران نه زين گونه بودم اميد

همى پند او باد بُد من چو بيد

مرا گفته بود او كه با صد هزار

زره‏دار و برگستوانور سوار

چو بر گرددت روز يار توام

بگاهِ چرا مرغزار توام‏

كنون پيش گرسيوز اندر دوان

پياده چنين خوار و تيره روان‏

نبينم همى يار با خود كسى

كه بخروشدى زار بر من بسى‏

چو از شهر و ز لشكر اندر گذشت

كشانش ببردند بر سوى دشت‏

ز گرسيوز آن خنجر آبگون

گروى زره بستد از بهر خون‏

بيفگند پيل ژيان را بخاك

نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك‏

يكى تشت بنهاد زرّين برش

جدا كرد زان سرو سيمين سرش‏

بجايى كه فرموده بد تشت خون

گروى زره برد و كردش نگون‏

يكى باد با تيره گردى سياه

بر آمد بپوشيد خورشيد و ماه‏

همى يكدگر را نديدند روى

گرفتند نفرين همه بر گروى‏

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:58 PM  توسط ارغوان  |