توچال کوه تهران


 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

ساختن سياوش شهر گنگ‏دژ

 

 

 

ز من بشنو از گنگ دژ داستان

بدين داستان باش همداستان‏

كه چون گنگ دژ در جهان جاى نيست

بدان‏سان زمينى دلاراى نيست‏

كه آن را سياوش بر آورده بود

بسى اندر و رنجها برده بود

بيك ماه زان روى درياى چين

كه بى‏نام بود آن زمان و زمين‏

بيابان بيايد چو دريا گذشت

ببينى يكى پهن بى‏آب دشت‏

كزين بگذرى بينى آباد شهر

كزان شهرها بر توان داشت بهر

ز من بشنو از گنگ دژ داستان

بدين داستان باش همداستان‏

كه چون گنگ دژ در جهان جاى نيست

بدان‏سان زمينى دلاراى نيست‏

كه آن را سياوش بر آورده بود

بسى اندر و رنجها برده بود

بيك ماه زان روى درياى چين

كه بى‏نام بود آن زمان و زمين‏

بيابان بيايد چو دريا گذشت

ببينى يكى پهن بى‏آب دشت‏

كزين بگذرى بينى آباد شهر

كزان شهرها بر توان داشت بهر

ازان پس يكى كوه بينى بلند

كه بالاى او برتر از چون و چند

مرين كوه را گنگ دژ در ميان

بدان كت ز دانش نيايد زيان‏

چو فرسنگ صد گرد بر گرد كوه

ز بالاى او چشم گردد ستوه‏

ز هر سو كه پويى بدو راه نيست

همه گرد بر گرد او در يكيست‏

بدين كوه بينى دو فرسنگ تنگ

ازين روى و زان روى ديوار سنگ‏

بدين چند فرسنگ اگر پنج مرد

بباشد براه از پى كار كرد

نيابد بريشان گذر صد هزار

زره‏دار و برگستوانور سوار

چو زين بگذرى شهر بينى فراخ

همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ‏

همه شهر گرمابه و رود و جوى

بهر برزنى آتش و رنگ و بوى‏

همه كوه نخچير و آهو بدشت

چو اين شهر بينى نشايد گذشت‏

تذروان و طاووس و كبك درى

بيابى چو از كوهها بگذرى‏

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جاى شادى و آرام و خورد

نبينى بدان شهر بيمار كس

يكى بوستانِ بهشتست و بس‏

همه آبها روشن و خوشگوار

هميشه بر و بوم او چون بهار

درازى و پهناش سى بار سى

بود گر بپيمايدش پارسى‏

يك و نيم فرسنگ بالاى كوه

كه از رفتنش مرد گردد ستوه‏

و زان روى هامونى آيد پديد

كزان خوبتر جايها كس نديد

همه گلشن و باغ و ايوان بوَد

كش ايوانها سر بكيوان بوَد

بشد پور كاوس و آنجاى ديد

مر آن را ز ايران همى بر گزيد

تن خويش را نامبردار كرد

فزونى يكى نيز ديوار كرد

ز سنگ و ز گچ بود و چندى رخام

و زان جوهرى كش ندانيم نام‏

دو صد رش فزونست بالاى اوى

همان سى و پنج ست پهناى اوى‏

كه آن را كسى تا نبيند بچشم

تو گويى ز گوينده گيرند خشم‏

نيايد برو منجنيق و نه تير

ببايد ترا ديدن آن ناگزير

از تيغش دو فرسنگ تا بوم خاك

همه گرد بر گرد خاكش مغاك‏

نبيند ز بن ديده بر تيغ كوه

هم از بر شدن مرد گردد ستوه‏

بدان آفرين كان چنان آفريد

ابا آشكارا نهان آفريد

نبايست يار و نه آموزگار

برو بر همه كار دشوار خوار

جز او را مخوان كردگار جهان

جز او را مدان آشكار و نهان‏

بپيغمبرش بر كنيم آفرين

بيارانش بر هر يكى همچنين‏

مرا فرّ نيكى دهش يار بود

خردمندى و بخت بيدار بود

برين سان يكى شارستان ساختند

سرش را بپروين پرداختند

كنون اندرين هم بكار آوريم

بدو در فراوان نگار آوريم‏

چه بندى دل اندر سراى سپنج

چه يازى برنج و چه نازى بگنج‏

كه از رنج ديگر كسى بر خورد

جهانجوى دشمن چرا پرورد

چو خرّم شود جاى آراسته

پديد آيد از هر سوى خواسته‏

نباشد مرا بودن ايدر بسى

نشيند برين جاى ديگر كسى‏

نه من شاد باشم نه فرزند من

نه پر مايه گردى ز پيوند من‏

نباشد مرا زندگانى دراز

ز كاخ و ز ايوان شوم بى‏نياز

شود تخت من گاه افراسياب

كند بى‏گنه مرگ بر من شتاب‏

چنين است راى سپهر بلند

گهى شاد دارد گهى مستمند

بدو گفت پيران كاى سرفراز

مكن خيره انديشه دل دراز

كه افراسياب از بلا پشت تست

بشاهى نگين اندر انگشت تست‏

مرا نيز تا جان بود در تنم

بكوشم كه پيمان تو نشكنم‏

نمانم كه بادى بتو بگذرد

و گر موى بر تو هوا بشمرد

سياوش بدو گفت كاى نيكنام

نبينم جز از نيكناميت كام‏

تو پيمان چنين دارى و راى راست

و ليكن فلك را جز اينست خواست‏

همه راز من آشكارا به تست

كه بيدار دل بادى و تندرست‏

من آگاهى از فرّ يزدان دهم

هم از راز چرخ بلند آگهم‏

بگويم ترا بودنيها درست

ز ايوان و كاخ اندر آيم نخست‏

بدان تا نگويى چو بينى جهان

كه اين بر سياوش چرا شد نهان‏

تو اى گرد پيران بسيار هوش

بدين گفتها پهن بگشاى گوش‏

فراوان بدين نگذرد روزگار

كه بر دست بيدار دل شهريار

شوم زار من كشته بر بى‏گناه

كسى ديگر آرايد اين تاج و گاه‏

ز گفتار بدخواه و ز بخت بد

چنين بى‏گنه بر سرم بد رسد

ز كشته شود زندگانى دژم

بر آشوبد ايران و توران بهم‏

پر از رنج گردد سراسر زمين

دو كشور شود پر ز شمشير و كين‏

بسى سرخ و زرد و سياه و بنفش

از ايران و توران ببينى درفش‏

بسى غارت و بردن خواسته

پراگندن گنج آراسته‏

بسا كشورا كان بپاى ستور

بكوبند و گردد بجوى آب شور

از ايران و توران بر آيد خروش

جهانى ز خون من آيد بجوش‏

جهاندار بر چرخ چونين نوشت

بفرمان او بر دهد هرچ كشت‏

سپهدار تركان ز كردار خويش

پشيمان شود هم ز گفتار خويش‏

پشيمانى آنگه نداردش سود

كه بر خيزد از بوم آباد دود

بيا تا بشادى خوريم و دهيم

چو گاه گذشتن بود بگذريم‏

چو بشنيد پيران و انديشه كرد

ز گفتار او شد دلش پر ز درد

چنين گفت كز من بد آمد بمن

گر او راست گويد همى اين سخن‏

ورا من كشيده بتوران زمين

پراگندم اندر جهان تخم كين‏

شمردم همه باد گفتار شاه

چنين هم همى گفت با من پگاه‏

و زان پس چنين گفت با دل بمهر

كه از جنبش و راز گردان سپهر

چه داند بدو رازها كى گشاد

همانا ز ايرانش آمد بياد

ز كاوس و ز تخت شاهنشهى

بياد آمدش روزگار بهى‏

دل خويش زان گفته خرسند كرد

نه آهنگ راى خردمند كرد

همه راه زين گونه بد گفت و گوى

دل از بودنيها پر از جست و جوى‏

چو از پشت اسپان فرود آمدند

ز گفتار يكباره دم برزدند

يكى خوان زرّين بياراستند

مى و رود و رامشگران خواستند

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 9:27 PM  توسط ارغوان  |