|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پيمان كردن سياوش به افراسياب
بشبگير گرسيوز آمد بدر چنانچون بود با كلاه و كمر بيامد بپيش سياوش زمين ببوسيد و بر شاه كرد آفرين سياوش بدو گفت كز كار تو پر انديشه بودم ز گفتار تو كنون راى يك سر بران شد درست كه از كينه دل را بخواهيم شست تو پاسخ فرستى بافراسياب كه از كين اگر شد سرت پر شتاب كسى كو ببيند سرانجام بد ز كردار بد بازگشتن سزد بشبگير گرسيوز آمد بدر چنانچون بود با كلاه و كمر بيامد بپيش سياوش زمين ببوسيد و بر شاه كرد آفرين سياوش بدو گفت كز كار تو پر انديشه بودم ز گفتار تو كنون راى يك سر بران شد درست كه از كينه دل را بخواهيم شست تو پاسخ فرستى بافراسياب كه از كين اگر شد سرت پر شتاب كسى كو ببيند سرانجام بد ز كردار بد بازگشتن سزد دلى كز خرد گردد آراسته يكى گنج گردد پر از خواسته اگر زير نوش اندرون زهر نيست دلت را ز رنج و زيان بهر نيست چو پيمان همى كرد خواهى درست كه آزار و كينه نخواهيم جست ز گردان كه رستم بداند همى كجا نامشان بر تو خواند همى بر من فرستى برسم نوا كه باشد بگفتار تو بر گوا و ديگر ز ايران زمين هرچ هست كه آن شهرها را تو دارى بدست بپردازى و خود بتوران شوى زمانى ز جنگ و ز كين بغنوى نباشد جز از راستى در ميان بكينه نبندم كمر بر ميان فرستم يكى نامه نزديك شاه مگر بآشتى باز خواند سپاه بر افگند گرسيوز اندر زمان فرستاده چون هژبر دمان بدو گفت خيره منه سر بخواب برو تازيان نزد افراسياب بگويش كه من تيز بشتافتم همى هرچ جستم همه يافتم گروگان همى خواهد از شهريار چو خواهى كه برگردد از كارزار فرستاده آمد بدادش پيام ز شاه و ز گرسيوز نيك نام چو گفت فرستاده بشنيد شاه فراوان بپيچيد و گم كرد راه همى گفت صد تن ز خويشان من گرايدونك كم گردد از انجمن شكست اندر آيد بدين بارگاه نماند بر من كسى نيك خواه و گر گويم از من گروگان مجوى دروغ آيدش سربسر گفت و گوى فرستاد بايد بر او نوا اگر بىگروگان ندارد روا بران سان كه رستم همى نام برد ز خويشان نزديك صد بر شمرد بر شاه ايران فرستادشان بسى خلعت و نيكوى دادشان بفرمود تا كوس با كرّه ناى زدند و فروهشت پرده سراى بخارا و سغد و سمرقند و چاچ سپيجاب و آن كشور و تخت عاج تهى كرد و شد با سپه سوى گنگ بهانه نجست و فريب و درنگ چو از رفتنش رستم آگاه شد روانش ز انديشه كوتاه شد بنزد سياوش بيامد چو گرد شنيده سخنها همه ياد كرد بدو گفت چون كارها گشت راست چو گرسيوز ار باز گردد رواست بفرمود تا خلعت آراستند سليح و كلاه و كمر خواستند يكى اسپ تازى بزرّين ستام يكى تيغ هندى بزرّين نيام چو گرسيوز آن خلعت شاه ديد تو گفتى مگر بر زمين ماه ديد بشد با زبانى پر از آفرين تو گفتى مگر بر نوردد زمين
|
||