|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گذشتن سياوش بر آتش
پر انديشه شد جان كاوس كى ز فرزند و سودابه نيك پى كزين دو يكى گر شود نابكار ازان پس كه خواند مرا شهريار چو فرزند و زن باشدم خون و مغز كرا بيش بيرون شود كار نغز همان به كزين زشت كردار دل بشويم كنم چاره دلگسل چه گفت آن سپهدار نيكو سخن كه با بد دلى شهريارى مكن بدستور فرمود تا ساروان هيون آرد از دشت صد كاروان پر انديشه شد جان كاوس كى ز فرزند و سودابه نيك پى كزين دو يكى گر شود نابكار ازان پس كه خواند مرا شهريار چو فرزند و زن باشدم خون و مغز كرا بيش بيرون شود كار نغز همان به كزين زشت كردار دل بشويم كنم چاره دلگسل چه گفت آن سپهدار نيكو سخن كه با بد دلى شهريارى مكن بدستور فرمود تا ساروان هيون آرد از دشت صد كاروان هيونان بهيزم كشيدن شدند همه شهر ايران بديدن شدند بصد كاروان اشتر سرخ موى همى هيزم آورد پر خاشجوى نهادند هيزم دو كوه بلند شمارش گذر كرد بر چون و چند ز دور از دو فرسنگ هر كش بديد چنين جست و جوى بلا را كليد همى خواست ديدن در راستى ز كار زن آيد همه كاستى چو اين داستان سربسر بشنوى به آيد ترا گر بدين بگروى نهادند بر دشت هيزم دو كوه جهانى نظاره شده هم گروه گذر بود چندان كه گويى سوار ميانه برفتى بتنگى چهار بدانگاه سوگند پر مايه شاه چنين بود آيين و اين بود راه و زان پس بموبد بفرمود شاه كه بر چوب ريزند نفط سياه بيآمد دو صد مرد آتش فروز دميدند گفتى شب آمد بروز نخستين دميدن سيه شد ز دود زبانه بر آمد پس از دود زود زمين گشت روشنتر از آسمان جهانى خروشان و آتش دمان سراسر همه دشت بريان شدند بران چهر خندانش گريان شدند سياوش بيامد بپيش پدر يكى خود زرّين نهاده بسر هشيوار و با جامهاى سپيد لبى پر ز خنده دلى پر اميد يكى تازيى بر نشسته سياه همى خاك نعلش بر آمد بماه پراگنده كافور بر خويشتن چنانچون بود رسم و ساز كفن بدانگه كه شد پيش كاوس باز فرود آمد از باره بردش نماز رخ شاه كاوس پر شرم ديد سخن گفتنش با پسر نرم ديد سياوش بدو گفت انده مدار كزين سان بود گردش روزگار سر پر ز شرم و بهايى مراست اگر بىگناهم رهايى مراست ور ايدونك زين كار هستم گناه جهان آفرينم ندارد نگاه بنيروى يزدان نيكى دهش كزين كوه آتش نيابم تپش خروشى بر آمد ز دشت و ز شهر غم آمد جهان را از ان كار بهر چو از دشت سودابه آوا شنيد بر آمد بايوان و آتش بديد همى خواست كو را بد آيد بروى همى بود جوشان پر از گفت و گوى جهانى نهاده بكاوس چشم زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم سياوش سيه را بتندى بتاخت نشد تنگ دل جنگ آتش بساخت ز هر سو زبانه همى بركشيد كسى خود و اسپ سياوش نديد يكى دشت با ديدگان پر ز خون كه تا او كى آيد ز آتش برون چو او را بديدند برخاست غو كه آمد ز آتش برون شاه نو اگر آب بودى مگر تر شدى ز ترّى همه جامه بىبر شدى چنان آمد اسپ و قباى سوار كه گفتى سمن داشت اندر كنار چو بخشايش پاك يزدان بود دم آتش و آب يكسان بود چو از كوه آتش بهامون گذشت خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت سواران لشكر برانگيختند همه دشت پيشش درم ريختند يكى شادمانى بد اندر جهان ميان كهان و ميان مهان همى داد مژده يكى را دگر كه بخشود بر بىگنه دادگر همى كند سودابه از خشم موى همى ريخت آب و همى خست روى چو پيش پدر شد سياوش پاك نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك فرود آمد از اسپ كاوس شاه پياده سپهبد پياده سپاه سياوش را تنگ در بر گرفت ز كردار بد پوزش اندر گرفت سياوش به پيش جهاندار پاك بيامد بماليد رخ را بخاك كه از تفّ آن كوه آتش برست همه كامه دشمنان گشت پست بدو گفت شاه اى دلير جوان كه پاكيزه تخمى و روشن روان چنانى كه از مادر پارسا بزايد شود در جهان پادشا به ايوان خراميد و بنشست شاد كلاه كيانى بسر بر نهاد مى آورد و رامشگران را بخواند همه كامها با سياوش براند سه روز اندر آن سور مى در كشيد نبد بر در گنج بند و كليد |
||