توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پرسيدن كاوس كار بچگان را

 

 

 

ازان پس نگه كرد كاوس شاه

كسى را كه كردى به اختر نگاه‏

بجست و ز ايشان بر خويش خواند

بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند

ز سودابه و رزم هاماوران

سخن گفت هر گونه با مهتران‏

بدان تا شوند آگه از كار اوى

بدانش بدانند كردار اوى‏

و زان كودكان نيز بسيار گفت

همى داشت پوشيده اندر نهفت‏

همه زيج و صرلاب برداشتند

بر آن كار يك هفته بگذاشتند

ازان پس نگه كرد كاوس شاه

كسى را كه كردى به اختر نگاه‏

بجست و ز ايشان بر خويش خواند

بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند

ز سودابه و رزم هاماوران

سخن گفت هر گونه با مهتران‏

بدان تا شوند آگه از كار اوى

بدانش بدانند كردار اوى‏

و زان كودكان نيز بسيار گفت

همى داشت پوشيده اندر نهفت‏

همه زيج و صرلاب برداشتند

بر آن كار يك هفته بگذاشتند

سرانجام گفتند كين كى بود

بجامى كه زهر افگنى مى بود

دو كودك ز پشت كسى ديگرند

نه از پشت شاه و نه زين مادرند

گر از گوهر شهرياران بدى

ازين زيجها جستن آسان بدى‏

نه پيداست رازش درين آسمان

نه اندر زمين اين شگفتى بدان‏

نشان بد انديش ناپاك زن

بگفتند با شاه در انجمن‏

نهان داشت كاوس و با كس نگفت

همى داشت پوشيده اندر نهفت‏

برين كار بگذشت يك هفته نيز

ز جادو جهان را بر آمد قفيز

بناليد سودابه و داد خواست

ز شاه جهاندار فرياد خواست‏

همى گفت همداستانم ز شاه

بزخم و بافگندن از تخت و گاه‏

ز فرزند كشته بپيچد دلم

زمان تا زمان سر ز تن بگسلم‏

بدو گفت اى زن تو آرام گير

چه گويى سخنهاى نادلپذير

همه روزبانان درگاه شاه

بفرمود تا بر گرفتند راه‏

همه شهر و برزن بپاى آورند

زن بد كنش را بجاى آورند

بنزديكى اندر نشان يافتند

جهان ديدگان نيز بشتافتند

كشيدند بدبخت زن را ز راه

بخوارى ببردند نزديك شاه‏

بخوبى بپرسيد و كردش اميد

بسى روز را داد نيزش نويد

و زان پس بخوارى و زخم و ببند

بپردخت از او شهريار بلند

نبد هيچ خستو بدان داستان

نبد شاه پر مايه همداستان‏

بفرمود كز پيش بيرون برند

بسى چاره جويند و افسون برند

چو خستو نيايد ميانش به ار

ببرّيد و اين دانم آيين و فرّ

ببردند زن را ز درگاه شاه

ز شمشير گفتند و ز دار و چاه‏

چنين گفت جادو كه من بى‏گناه

چه گويم بدين نامور پيشگاه‏

بگفتند با شاه كين زن چه گفت

جهان آفرين داند اندر نهفت‏

بسودابه فرمود تا رفت پيش

ستاره شمر گفت گفتار خويش‏

كه اين هر دو كودك ز جادو زنند

پديدند كز پشت اهريمنند

چنين پاسخ آورد سودابه باز

كه نزديك ايشان جز اينست راز

فزونستشان زين سخن در نهفت

ز بهر سياوش نيارند گفت‏

ز بيم سپهبد گو پيل تن

بلرزد همى شير در انجمن‏

كجا زور دارد به هشتاد پيل

ببندد چو خواهد ره آب نيل‏

همان لشكر نامور صد هزار

گريزند ازو در صف كارزار

مرا نيز پاياب او چون بود

مگر ديده همواره پر خون بود

جزان كو بفرمايد اخترشناس

چه گويد سخن و ز كه دارد سپاس‏

ترا گر غم خرد فرزند نيست

مرا هم فزون از تو پيوند نيست‏

سخن گر گرفتى چنين سرسرى

بدان گيتى افگندم اين داورى‏

ز ديده فزون زان بباريد آب

كه بردارد از رود نيل آفتاب‏

سپهبد ز گفتار او شد دژم

همى زار بگريست با او بهم‏

گسى كرد سودابه را خسته دل

بران كار بنهاد پيوسته دل‏

چنين گفت كاندر نهان اين سخن

پژوهيم تا خود چه آيد ببن‏

ز پهلو همه موبدان را بخواند

ز سودابه چندى سخنها براند

چنين گفت موبد بشاه جهان

كه درد سپهبد نماند نهان‏

چو خواهى كه پيدا كنى گفت و گوى

ببايد زدن سنگ را بر سبوى‏

كه هر چند فرزند هست ارجمند

دل شاه از انديشه يابد گزند

وزين دختر شاه هاماوران

پر انديشه گشتى بديگر كران‏

ز هر در سخن چون بدين گونه گشت

بر آتش يكى را ببايد گذشت‏

چنين است سوگند چرخ بلند

كه بر بى‏گناهان نيايد گزند

جهاندار سودابه را پيش خواند

همى با سياوش بگفتن نشاند

سرانجام گفت ايمن از هردوان

نگردد مرا دل نه روشن روان‏

مگر كاتش تيز پيدا كند

گنه كرده را زود رسوا كند

چنين پاسخ آورد سودابه پيش

كه من راست گويم بگفتار خويش‏

فگنده دو كودك نمودم بشاه

ازين بيشتر كس نبيند گناه‏

سياوش را كرد بايد درست

كه اين بد بكرد و تباهى بجست‏

بپور جوان گفت شاه زمين

كه رايت چه بيند كنون اندرين‏

سياوش چنين گفت كاى شهريار

كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار

اگر كوه آتش بود بسپرم

ازين تنگ خوارست اگر بگذرم‏

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:50 PM  توسط ارغوان  |