|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پرسيدن كاوس كار بچگان را
ازان پس نگه كرد كاوس شاه كسى را كه كردى به اختر نگاه بجست و ز ايشان بر خويش خواند بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند ز سودابه و رزم هاماوران سخن گفت هر گونه با مهتران بدان تا شوند آگه از كار اوى بدانش بدانند كردار اوى و زان كودكان نيز بسيار گفت همى داشت پوشيده اندر نهفت همه زيج و صرلاب برداشتند بر آن كار يك هفته بگذاشتند ازان پس نگه كرد كاوس شاه كسى را كه كردى به اختر نگاه بجست و ز ايشان بر خويش خواند بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند ز سودابه و رزم هاماوران سخن گفت هر گونه با مهتران بدان تا شوند آگه از كار اوى بدانش بدانند كردار اوى و زان كودكان نيز بسيار گفت همى داشت پوشيده اندر نهفت همه زيج و صرلاب برداشتند بر آن كار يك هفته بگذاشتند سرانجام گفتند كين كى بود بجامى كه زهر افگنى مى بود دو كودك ز پشت كسى ديگرند نه از پشت شاه و نه زين مادرند گر از گوهر شهرياران بدى ازين زيجها جستن آسان بدى نه پيداست رازش درين آسمان نه اندر زمين اين شگفتى بدان نشان بد انديش ناپاك زن بگفتند با شاه در انجمن نهان داشت كاوس و با كس نگفت همى داشت پوشيده اندر نهفت برين كار بگذشت يك هفته نيز ز جادو جهان را بر آمد قفيز بناليد سودابه و داد خواست ز شاه جهاندار فرياد خواست همى گفت همداستانم ز شاه بزخم و بافگندن از تخت و گاه ز فرزند كشته بپيچد دلم زمان تا زمان سر ز تن بگسلم بدو گفت اى زن تو آرام گير چه گويى سخنهاى نادلپذير همه روزبانان درگاه شاه بفرمود تا بر گرفتند راه همه شهر و برزن بپاى آورند زن بد كنش را بجاى آورند بنزديكى اندر نشان يافتند جهان ديدگان نيز بشتافتند كشيدند بدبخت زن را ز راه بخوارى ببردند نزديك شاه بخوبى بپرسيد و كردش اميد بسى روز را داد نيزش نويد و زان پس بخوارى و زخم و ببند بپردخت از او شهريار بلند نبد هيچ خستو بدان داستان نبد شاه پر مايه همداستان بفرمود كز پيش بيرون برند بسى چاره جويند و افسون برند چو خستو نيايد ميانش به ار ببرّيد و اين دانم آيين و فرّ ببردند زن را ز درگاه شاه ز شمشير گفتند و ز دار و چاه چنين گفت جادو كه من بىگناه چه گويم بدين نامور پيشگاه بگفتند با شاه كين زن چه گفت جهان آفرين داند اندر نهفت بسودابه فرمود تا رفت پيش ستاره شمر گفت گفتار خويش كه اين هر دو كودك ز جادو زنند پديدند كز پشت اهريمنند چنين پاسخ آورد سودابه باز كه نزديك ايشان جز اينست راز فزونستشان زين سخن در نهفت ز بهر سياوش نيارند گفت ز بيم سپهبد گو پيل تن بلرزد همى شير در انجمن كجا زور دارد به هشتاد پيل ببندد چو خواهد ره آب نيل همان لشكر نامور صد هزار گريزند ازو در صف كارزار مرا نيز پاياب او چون بود مگر ديده همواره پر خون بود جزان كو بفرمايد اخترشناس چه گويد سخن و ز كه دارد سپاس ترا گر غم خرد فرزند نيست مرا هم فزون از تو پيوند نيست سخن گر گرفتى چنين سرسرى بدان گيتى افگندم اين داورى ز ديده فزون زان بباريد آب كه بردارد از رود نيل آفتاب سپهبد ز گفتار او شد دژم همى زار بگريست با او بهم گسى كرد سودابه را خسته دل بران كار بنهاد پيوسته دل چنين گفت كاندر نهان اين سخن پژوهيم تا خود چه آيد ببن ز پهلو همه موبدان را بخواند ز سودابه چندى سخنها براند چنين گفت موبد بشاه جهان كه درد سپهبد نماند نهان چو خواهى كه پيدا كنى گفت و گوى ببايد زدن سنگ را بر سبوى كه هر چند فرزند هست ارجمند دل شاه از انديشه يابد گزند وزين دختر شاه هاماوران پر انديشه گشتى بديگر كران ز هر در سخن چون بدين گونه گشت بر آتش يكى را ببايد گذشت چنين است سوگند چرخ بلند كه بر بىگناهان نيايد گزند جهاندار سودابه را پيش خواند همى با سياوش بگفتن نشاند سرانجام گفت ايمن از هردوان نگردد مرا دل نه روشن روان مگر كاتش تيز پيدا كند گنه كرده را زود رسوا كند چنين پاسخ آورد سودابه پيش كه من راست گويم بگفتار خويش فگنده دو كودك نمودم بشاه ازين بيشتر كس نبيند گناه سياوش را كرد بايد درست كه اين بد بكرد و تباهى بجست بپور جوان گفت شاه زمين كه رايت چه بيند كنون اندرين سياوش چنين گفت كاى شهريار كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار اگر كوه آتش بود بسپرم ازين تنگ خوارست اگر بگذرم
|
||