توچال کوه تهران


 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

دلدادگى سودابه بر سياوش‏

 

 

 

بر آمد برين نيز يك روزگار

چنان بد كه سودابه پر نگار

ز ناگاه روى سياوش بديد

پر انديشه گشت و دلش بردميد

چنان شد كه گفتى طراز نخ است

و گر پيش آتش نهاده يخ است‏

كسى را فرستاد نزديك اوى

كه پنهان سياوش را اين بگوى‏

كه اندر شبستان شاه جهان

نباشد شگفت ار شوى ناگهان‏

فرستاده رفت و بدادش پيام

بر آشفت زان كار او نيكنام‏

بدو گفت مرد شبستان نيم

مجويم كه پا بند و دستان نيم‏

بر آمد برين نيز يك روزگار

چنان بد كه سودابه پر نگار

ز ناگاه روى سياوش بديد

پر انديشه گشت و دلش بردميد

چنان شد كه گفتى طراز نخ است

و گر پيش آتش نهاده يخ است‏

كسى را فرستاد نزديك اوى

كه پنهان سياوش را اين بگوى‏

كه اندر شبستان شاه جهان

نباشد شگفت ار شوى ناگهان‏

فرستاده رفت و بدادش پيام

بر آشفت زان كار او نيكنام‏

بدو گفت مرد شبستان نيم

مجويم كه پا بند و دستان نيم‏

دگر روز شبگير سودابه رفت

بر شاه ايران خراميد تفت‏

بدو گفت كاى شهريار سپاه

كه چون تو نديدست خورشيد و ماه‏

نه اندر زمين كس چو فرزند تو

جهان شاد بادا به پيوند تو

فرستش بسوى شبستان خويش

بر خواهران و فغستان خويش‏

همه روى پوشيدگان را ز مهر

پر از خون دلست و پر از آب چهر

نمازش برند و نثار آورند

درخت پرستش ببار آورند

بدو گفت شاه اين سخن در خورست

برو بر ترا مهر صد مادرست‏

سپهبد سياوش را خواند و گفت

كه خون و رگ و مهر نتوان نهفت‏

پس پرده من ترا خواهرست

چو سودابه خود مهربان مادرست‏

ترا پاك يزدان چنان آفريد

كه مهر آورد بر تو هر كت بديد

بويژه كه پيوسته خون بود

چو از دور بيند ترا چون بود

پس پرده پوشيدگان را ببين

زمانى بمان تا كنند آفرين‏

سياوش چو بشنيد گفتار شاه

همى كرد خيره بدو در نگاه‏

زمانى همى با دل انديشه كرد

بكوشيد تا دل بشويد ز گرد

گمانى چنان برد كو را پدر

پژوهد همى تا چه دارد بسر

كه بسيار دان است و چيره زبان

هشيوار و بينا دل و بدگمان‏

بپيچيد و بر خويشتن راز كرد

از انجام آهنگ آغاز كرد

كه گر من شوم در شبستان اوى

ز سودابه يابم بسى گفت و گوى‏

سياوش چنين داد پاسخ كه شاه

مرا داد فرمان و تخت و كلاه‏

كز آن جايگه كآفتاب بلند

بر آيد كند خاك را ارجمند

چو تو شاه ننهاد بر سر كلاه

بخوبى و دانش به آيين و راه‏

مرا موبدان ساز با بخردان

بزرگان و كار آزموده ردان‏

دگر نيزه و گرز و تير و كمان

كه چون پيچم اندر صف بدگمان‏

دگر گاه شاهان و آيين بار

دگر بزم و رزم و مى و ميگسار

چه آموزم اندر شبستان شاه

بدانش زنان كى نمايند راه‏

گرايدونك فرمان شاه اين بود

و را پيش من رفتن آيين بود

بدو گفت شاه اى پسر شاد باش

هميشه خرد را تو بنياد باش‏

سخن كم شنيدم بدين نيكوى

فزايد همى مغز كين بشنوى‏

مدار ايچ انديشه بد بدل

همه شادى آراى و غم بر گسل‏

ببين پردگى كودكان را يكى

مگر شادمانه شوند اندكى‏

پس پرده اندر ترا خواهرست

پر از مهر و سودابه چون مادرست‏

سياوش چنين گفت كز بامداد

بيآيم كنم هر چه او كرد ياد

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:40 AM  توسط ارغوان  |