توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

داستان سياوش‏

 

 

 

كنون اى سخن‏گوى بيدار مغز

يكى داستانى بيآراى نغز

سخن چون برابر شود با خرد

روان سراينده رامش برد

كسى را كه انديشه ناخوش بود

بدان ناخوشى راى او گش بود

همى خويشتن را چليپا كند

بپيش خردمند رسوا كند

و ليكن نبيند كس آهوى خويش

ترا روشن آيد همه خوى خويش‏

اگر داد بايد كه ماند بجاى

بيآراى ازين پس بدانا نماى‏

چو دانا پسندد پسنديده گشت

بجوى تو در آب چون ديده گشت‏

كنون اى سخن‏گوى بيدار مغز

يكى داستانى بيآراى نغز

سخن چون برابر شود با خرد

روان سراينده رامش برد

كسى را كه انديشه ناخوش بود

بدان ناخوشى راى او گش بود

همى خويشتن را چليپا كند

بپيش خردمند رسوا كند

و ليكن نبيند كس آهوى خويش

ترا روشن آيد همه خوى خويش‏

اگر داد بايد كه ماند بجاى

بيآراى ازين پس بدانا نماى‏

چو دانا پسندد پسنديده گشت

بجوى تو در آب چون ديده گشت‏

ز گفتار دهقان كنون داستان

تو برخوان و برگوى با راستان‏

كهن گشته اين داستانها ز من

همى نو شود بر سر انجمن‏

اگر زندگانى بود دير ياز

برين وين خرّم بمانم دراز

يكى ميوه دارى بماند ز من

كه نازد همى بار او بر چمن‏

ازان پس كه بنمود پنجاه و هشت

بسر بر فراوان شگفتى گذشت‏

همى آز كمتر نگردد بسال

همى روز جويد بتقويم و فال‏

چه گفتست آن موبد پيش رو

كه هرگز نگردد كهن گشته نو

تو چندان كه گويى سخن‏گوى باش

خردمند باش و جهانجوى باش‏

چو رفتى سر و كار با ايزدست

اگر نيك باشدت جاى ار بدست‏

نگر تا چه كارى همان بدروى

سخن هر چه گويى همان بشنوى‏

درشتى ز كس نشنود نرم‏گوى

بجز نيكويى در زمانه مجوى‏

بگفتار دهقان كنون باز گرد

نگر تا چه گويد سراينده مرد

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:0 AM  توسط ارغوان  |