|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
بازگشتن رستم و سهراب به لشگرگاه
برفتند و روى هوا تيره گشت ز سهراب گردون همى خيره گشت تو گفتى ز جنگش سرشت آسمان نيارامد از تاختن يك زمان و گر باره زير اندرش آهنست شگفتى روانست و رويين تنست شب تيره آمد سوى لشكرش ميان سوده از جنگ و از خنجرش بهومان چنين گفت كامروز هور بر آمد جهان كرد پر جنگ و شور شما را چه كرد آن سوار دلير كه يال يلان داشت و آهنگ شير برفتند و روى هوا تيره گشت ز سهراب گردون همى خيره گشت تو گفتى ز جنگش سرشت آسمان نيارامد از تاختن يك زمان و گر باره زير اندرش آهنست شگفتى روانست و رويين تنست شب تيره آمد سوى لشكرش ميان سوده از جنگ و از خنجرش بهومان چنين گفت كامروز هور بر آمد جهان كرد پر جنگ و شور شما را چه كرد آن سوار دلير كه يال يلان داشت و آهنگ شير بدو گفت هومان كه فرمان شاه چنان بد كز ايدر نجنبد سپاه همه كار ما سخت ناساز بود بآورد گشتن چه آغاز بود بيامد يكى مرد پرخاش جوى برين لشكر گشن بنهاد روى تو گفتى ز مستى كنون خاستست و گر جنگ با يك تن آراستست چنين گفت سهراب كو زين سپاه نكرد از دليران كسى را تباه از ايرانيان من بسى كشتهام زمين را بخون و گل آغشتهام كنون خوان همى بايد آراستن ببايد بمى غم ز دل كاستن و زان روى رستم سپه را بديد سخن راند با گيو و گفت و شنيد كه امروز سهراب رزم آزماى چگونه بجنگ اندر آورد پاى چنين گفت با رستم گرد گيو كزين گونه هرگز نديديم نيو بيامد دمان تا بقلب سپاه ز لشكر بر طوس شد كينه خواه كه او بود بر زين و نيزه بدست چو گرگين فرود آمد او بر نشست بيامد چو با نيزه او را بديد بكردار شير ژيان بردميد عمودى خميده بزد بر برش ز نيرو بيفتاد ترگ از سرش نتابيد با او بتابيد روى شدند از دليران بسى جنگ جوى ز گردان كسى مايه او نداشت جز از پيل تن پايه او نداشت هم آيين پيشين نگه داشتيم سپاهى برو ساده بگماشتيم سوارى نشد پيش او يك تنه همى تاخت از قلب تا ميمنه غمى گشت رستم ز گفتار اوى بر شاه كاؤس بنهاد روى چو كاؤس كى پهلوان را بديد بر خويش نزديك جايش گزيد ز سهراب رستم زبان برگشاد ز بالا و برزش همى كرد ياد كه كس در جهان كودك نارسيد بدين شير مردى و گردى نديد ببالا ستاره بسايد همى تنش را زمين بر گرايد همى دو بازو و رانش ز ران هيون همانا كه دارد ستبرى فزون بگرز و بتيغ و بتير و كمند ز هر گونه آزموديم بند سرانجام گفتم كه من پيش ازين بسى گرد را برگرفتم ز زين گرفتم دوال كمربند اوى بيفشاردم سخت پيوند اوى همى خواستم كش ز زين بر كنم چو ديگر كسانش بخاك افگنم گر از باد جنبان شود كوه خار نجنبيد بر زين بر آن نامدار چو فردا بيايد بدشت نبرد بكشتى همى بايدم چاره كرد بكوشم ندانم كه پيروز كيست ببينيم تا راى يزدان به چيست كزويست پيروزى و فرّ و زور هم او آفريننده ماه و هور بدو گفت كاؤس يزدان پاك دل بدسگالت كند چاك چاك من امشب بپيش جهان آفرين بمالم فراوان دو رخ بر زمين كزويست پيروزى و دستگاه بفرمان او تابد از چرخ ماه كند تازه اين بار كام ترا بر آرد بخورشيد نام ترا بدو گفت رستم كه با فرّ شاه بر آيد همه كامه نيك خواه بلشكرگه خويش بنهاد روى پر انديشه جان و سرش كينه جوى زواره بيامد خليده روان كه چون بود امروز بر پهلوان ازو خوردنى خواست رستم نخست پس آنگه ز انديشگان دل بشست چنين راند پيش برادر سخن كه بيدار دل باش و تندى مكن بشبگير چون من بآوردگاه روم پيش آن ترك آورد خواه بياور سپاه و درفش مرا همان تخت و زرّينه كفش مرا همى باش بر پيش پرده سراى چو خورشيد تابان بر آيد ز جاى گر ايدون كه پيروز باشم بجنگ به آوردگه بر نسازم درنگ و گر خود دگر گونه گردد سخن تو زارى مياغاز و تندى مكن مباشيد يك تن برين رزمگاه مسازيد جستن سوى رزم راه يكايك سوى زابلستان شويد از ايدر بنزديك دستان شويد تو خرسند گردان دل مادرم چنين كرد يزدان قضا بر سرم بگويش كه تو دل بمن در مبند كه سودى نداردت بودن نژند كس اندر جهان جاودانه نماند ز گردون مرا خود بهانه نماند بسى شير و ديو و پلنگ و نهنگ تبه شد بچنگم بهنگام جنگ بسى باره و دژ كه كرديم پست نياورد كس دست من زير دست در مرگ را آن بكوبد كه پاى باسپ اندر آرد بجنبد ز جاى اگر سال گشتى فزون از هزار همين بود خواهد سرانجام كار چو خرسند گردد بدستان بگوى كه از شاه گيتى مبر تاب روى اگر جنگ سازد تو سستى مكن چنان رو كه او راند از بن سخن همه مرگ راييم پير و جوان بگيتى نماند كسى جاودان ز شب نيمه گفت سهراب بود دگر نيمه آرامش و خواب بود
|
||