توچال کوه تهران


 

 

             شـــــا هـــــنامه

 

 

 

آمدن رستم به شهر سمنگان‏

 

 

 

چو نزديك شهر سمنگان رسيد

خبر زو بشاه و بزرگان رسيد

كه آمد پياده گو تاج بخش

بنخچيرگه زو رميدست رخش‏

پذيره شدندش بزرگان و شاه

كسى كو بسر بر نهادى كلاه‏

بدو گفت شاه سمنگان چه بود

كه يارست با تو نبرد آزمود

درين شهر ما نيكخواه توايم

ستاده بفرمان و راه توايم‏

چو نزديك شهر سمنگان رسيد

خبر زو بشاه و بزرگان رسيد

كه آمد پياده گو تاج بخش

بنخچيرگه زو رميدست رخش‏

پذيره شدندش بزرگان و شاه

كسى كو بسر بر نهادى كلاه‏

بدو گفت شاه سمنگان چه بود

كه يارست با تو نبرد آزمود

درين شهر ما نيكخواه توايم

ستاده بفرمان و راه توايم‏

تن و خواسته زير فرمان تست

سر ارجمندان و جان آن تست‏

چو رستم بگفتار او بنگريد

ز بدها گمانيش كوتاه ديد

بدو گفت رخشم بدين مرغزار

ز من دور شد بى‏لگام و فسار

كنون تا سمنگان نشان پى است

و ز آنجا كجا جويبار و نى است‏

ترا باشد ار بازجويى سپاس

بباشم بپاداش نيكى شناس‏

گر ايدونك ماند ز من ناپديد

سران را بسى سر ببايد بريد

بدو گفت شاه اى سزاوار مرد

نيارد كسى با تو اين كار كرد

تو مهمان من باش و تندى مكن

بكام تو گردد سراسر سخن‏

يك امشب بمى شاد داريم دل

و ز انديشه آزاد داريم دل‏

نماند پى رخش فرّخ نهان

چنان باره نامدار جهان‏

تهمتن بگفتار او شاد شد

روانش ز انديشه آزاد شد

سزا ديد رفتن سوى خان او

شد از مژده دلشاد مهمان او

سپهبد بدو داد در كاخ جاى

همى بود در پيش او بر بپاى‏

ز شهر و ز لشكر مهانرا بخواند

سزاوار با او بشادى نشاند

گسارنده باده آورد ساز

سيه چشم و گلرخ بتان طراز

نشستند با رودسازان بهم

بدان تا تهمتن نباشد دژم‏

چو شد مست و هنگام خواب آمدش

همى از نشستن شتاب آمدش‏

سزاوار او جاى آرام و خواب

بياراست و بنهاد مشك و گلاب‏

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:2 AM  توسط ارغوان  |